دخترک و پدرش

سلام


دختری که پدرش را از دست داده بود پدرش را بسیار دوست میداشت. پدر به بیماری سختی مبتلا شد، دختر به هر دری زد تاپدر سلامتی ‏اش را دوباره به دست بیاورد، هرچه سعی و توان داشت برای بهبودی پدر انجام داد ولی بیماری جان پدر را گرفت و او مرد. دختر در خانه اش را بست و گوشه‏ گیر شد. با هیچکس صحبت نمیکرد و سرکار نمیرفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند. شبی دختر رویای عجیبی دید. دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان در جاده‏ای طلائی به ‏سوی کاخی مجلل در حرکت هستند. هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. دختر وقتی جلوتر رفت، دید فرشته‏ای که شمعش خاموش است، همان پدر خودش است. دختر فرشته غمگین را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید: چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ پدر به دخترش گفت: عزیزم، هروقت شمع من روشن میشود، اشکهای تو آنرا خاموش میکند و هروقت دلتنگ میشوی، من هم غمگین میشوم. دختر در حالی که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید. اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

بهشت نصیبتان

/ 22 نظر / 92 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الی

سلام اقا کامران زیبا بود[گل] شب خوبی داشته باشید[گل]

Socks

سلام دوست عزیز, درصورتی که نیاز به اکانت ساکس داری آی دی زیر تماس بگیرید. mehtism@yahoo.com فقط 2 هزار تومان

پریسا

سلام به دوست خوبم.منم اومدم سر زدم. حتما بیا که کلی مطلب آپدیت کردم

پریسا

سلام, یارانه های عید هم اعلام شد,خبرهای جدید رو می تونی توی سایتم بخونی. راستی عید شما هم مبارک پیشاپیش

مجتبی

سلام اقا کامران چطوری عزیز؟مطلب جالبی بود[دست][گل]

پریسا

دآیا می دانستید که سایت من به روز ترین سایت ایران است[لبخند]. بازم سر زدم بدو بیا

پریسا

خیلی خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که بهم سر زدی. اما به حضور سبزتان بازم نیازمندیم. بدو که کلی مطلب جدید دارم