گوزید گوزید....

سلام بر همه ی دوستان گلم

امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید.عذر تقصیر بابت تیتر این پست ولی کاری نمیشه کرد به این پست مربوط میشه.خیلی از دوستان خواسته بودن جریان تصادف را براشون بنویسم.من هم گفتم بزار از اول کامل توضیح بدم.چند ماه پیش قرار شد با دوستان بریم مسافرت که کمی خستگی کار از تنمون بین بره.قرار شد همه با هواپیما بریم ولی شب قبلش علی اقا زنگ زد که کامران اگه میتونی ماشینتو بیار ما با ماشین بریم که از لذت دیدن مناظره توی راه بی نصیب نمانیم.قرار شد من و الناز و علی اقا با ماشین بنده مسافرت کنیم.به شرطی که من رانندگی نکنمتعجب.من هم قبول کردم و شب ساعت 10 به امید خدا راه افتادیم.نزدیکهای صبح بود دیدم علی اقا خوابش میاد گفتم: اگر خسته شدی یا من یا الناز رانندگی کنیم شما یه استراحتی کنید.ایشان هم قبول کردند که الناز رانندگی کنه و رفت پشت ماشین که بخوابه.یه یک ساعتی گذشته بود دیدم الناز هم داره خمیازه میکشه. گفتم: الناز میخواهی یه داستان برات تعریف کنم از انجایی که الناز عاشق داستانها و خاطرات منه با ذوق گفت آره کامران بگو ولی یواش.گفتم :

یکی تعریف میکرد تو بیمارستان بودم دیدم یه خونواده وایسادن پشت پنجره مریضشونو نگاه میکنن و زار زار گریه می کردن! رفتم جلو ... از یکیشون پرسیدم جریان چیه ؟!گفت بابابزرگمه دو روزه معده اش بادکرده فک کنم کارش تمومه....خلاصه اومدم سراغ کارخودم یهو دیدم یکی از تو اتاق اومد بیرون بلند گفت : گوزید...گوزید... خدا رو شکر... بالاخره گوزید ...! باد معده ی بابائه خارج شده بود!!

تا اینو گفتم الناز یهو زد زیر خنده اونهم چه خنده ی طوری که نتونست خودشو کنترل کنه ماشین نگه داشت و پیاده شد و شروع کرد به دلشو گرفتن و خندیدنخندهخندهخنده. علی آقا که متوجه ایستادن ماشین شده بود چشماشو باز کرد گفت چی شده ؟؟؟؟!!!!!تعجبمنم گفتم نمیدونم الناز نگه داشته!!!! علی اقا شیشه ماشینو کشید پایین گفت الناز چی شده؟ الناز هم میخندید و اشاره میکرد گوزید گوزیدخنده... علی آقا یه نگاهی به من کرد و گفت :خیلی بیشعوری... گفتم چی میگی بابا اون منظورش چیزی دیگستکلافه علی آقا: شورش در اوردی .میگم یه بوی بدی میاد ها....عصبانی بعد با عصبانیت پیاده شد.الناز هم که از زور خنده چیزی نمیتونست بگهقهر پیاده شدم گفتم علی جان... حرفمو قطع کرد و گفت: بابا صد بار گفتم شوخی هم اندازه داره بعد رو کرد به الناز و گفت تو دیگه چرا میخندی؟؟عصبانی خدایی علی اقا عصبانی بشه دیگه فرصت نمیده به کسی حرف بزنه ولی من جدی پریدم تو حرفاش گفتم: شما داری تهمت میزنی اون دنیا باید جواب پس بدی ها...علی اقا گفت: بفرما باد شما ول کردی اونوقت اون دنیا من باید جواب بدمخنده بعد از حرف خودش خنده ش گرفت اروم که شد الناز با خنده اومد جلو گفت نه علی اقا شما خودتو ناراحت نکن جریان ...بعد کلا براش تعریف کرد همنجا فلاکس اوردیم یه چایی خوردیم.حالا اینجا را داشته باشید اومدیم سوار ماشین شدیم علی برگشته میگه من نمیدونم ولی یه بویایی تو ماشین داره میاد هنوز. من : تعجبگریهگریه اقایون عزیز خانمهای گرامی ترا خدا تا وقتی از چیزی مطمنن نشدید به کسی تهمت نزنید اون دنیا باید جواب پس بدیم ها.....خنده

 خندهخندهخندهخندهخندهخنده

خوب این از رفت مسافرت تو پستهای بعدی بقیه ماجرا را براتون مینویسم.


دوستتان دارم یه عالمهقلبلبخند

/ 14 نظر / 184 بازدید
نمایش نظرات قبلی
.....

وابستگی چه زود اتفاق میفته قبل از اینکه بفهمی ؛ راه برگشت رو گم کردی ...![من نبودم]

.....

راستی فالب وبت هم مبارکه.چرا عوضش کردی؟!!!!

انسان

سلام کامران گرامی ..انشاا.. همیشه سلامت باشید[قهقهه][قهقهه] امان از تهمت و پافشاری روی تهمت[نیشخند]

مهرام

[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][خنده][خنده][خنده] پسر تو معرکی[قلب] از چند ماه پیش اینقدر نخندیده بودم[قهقهه] [دست][دست][دست]

dokhtarake mehrabon

Slm aqa kamran inbar k omadam vebeton fahmidam shoma az bache haye qadimi bodin k b vebam sar mizadin.mamnonam azinke bazam dar kenaram hastin...

محسن

[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه] مردم از خنده[قهقهه]