آشنایی من ،علی آقا و الناز
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۱   کلمات کلیدی:

سلام دوستان عزیز

این چند وقت که تو وب بودم خیلی دوست داشتم موقعی برسه که بخوام این پستو بزارم.برای من یاد آوری روزهای گذشته خیلی آرامشبخش هست امیدوارم شما هم که این پست را میخونید لذت ببرید.ولی قبل از اینکه شروع کنم بزارید یه صحنه ی که چند روز پیش برام رخ داد را بگم که شما دوستان هم کمی لبخند رو لبانتون بنشین بعد.

پریروز صبح تو اطاقم بودم دیدم مادرم بلند بلند داد میزنه کامران کامران ذلیل مرده میشنوی صدامو؟ از اطاقم اومدم بیرون رفتم طبقه پائین دیدم مادرم تو آشپزخونه هست گفتم چی شده اتفاقی افتاده ؟ گفت اه صدامو شنیدید، خدا را شکر اون هدفون تو گوشت نبود ،چه عجب.گفتم حالا چی شده؟ گفت شب مهمون داریم باید بیایی بریم خرید.خلاصه رفتم ماشینو روشن کنم گفت نمیخواد زحمت بکشی میریم سر خیابان، تره بار و برمیگردیم.خلاصه رفتیم خرید کردیم،سر کوچه که رسیدیم یکدفعه برگشت گفت این خانمو میبینی اگه با من حرف زد تو اصلا حرف نمیزنی ها!!! نگاه کردم دیدم یه خانم با یه بچه تو بغل، معلوم بود تکدیگری میکرد . گفتم چیزی شده؟ گفت هوناق بگیری میتونی یه دقیقه حرف نزنی.تعجبخانم اومد و رسید، اومد جلو مامانم گرفت و گفت:خانم بچم سوخته و خدا خیرت بده یه 10 هزار تومن بدید،ترا خدا، خدا بچه هاتو نگه داره انشالله.مامانم با حالت یه کم غم گرفته بخودش گرفت گفت:خانم پول همرام نیست، باور کن پسر منم مریضه...نگاش کن(اشاره به من)...مریضی مغزی داره....من: تعجب.هیچی نمیفهمه،22 ساله دارم خرجش میکنم خوب بشو نیست...سوختگی خوب میشه ولی مرض مغزی لاعلاجه ...ترا خدا تو هم برای پسر من دعا کن ،اگه خوب بشه من صد هزار تومان بهت میدم.اون خانم هم برگشت گفت:آهان اون پسری که میگفتی ایشون هستند؟ آخی خدا انشالله شفاشش بده ....بعد که اون خانم رفت گفتم؟ چی به این خانم گفتی؟ مریضی مغزی کیه ی؟ گفت این خانم هر روز اینجاست هر دفعه هم میبینه میگه ده هزارتومان بده بلاخره باید یه چیزی میگفتم تا دست از سرم برداره.خدایا من دیگه چی بگم
خوب امیدوارم کمی لبخند رو لبان قشگنتون نشسته باشه حالا اگر دوست دارید کمی استراحت کنید بعد بقیه پستو تو ادامه مطلب بخونید تا خسته نشید.

حتما ادامه مطلبو بخونید.


خوب این جریان بر میگرده به چندین سال پیش، دوستانی که از قبل همراه بودند کمی در جریان هستند ولی خوب من یکم بازتر میکنم تا دوستان جدید هم در جریان باشند.چندین سال پیش که پدرم سر یه اعتماد زیادی کل دارایی، خونه وشرکت را از دست داد مجبور شدیم تو جنوبی ترین جای تهران بریم زندگی کنیم.چند ماهی گذشته بود دیگه دانشگاه را با خواهرم کنار گذاشته بودیم و حسابی دنبال کار میگشتیم نه اینکه کار نبود رک بگم برای ما سخت بود.منی که از بچگی دست به سیاه و سفید نزده بودم حالا برام خیلی سخت بود ولی وقتی فشار زندگی بهت فشار بیاره دیگه قضیه فرق میکنه.یه روز که از صبح دنبال کار بودم غروب اومدم خونه. مادرم صدام کرد و گفت کامران بابات روش نشده بهت بگه میگه یکی از دوستانش تو بازار ناصر خسرو یه مغازه، فروش لوازم صوتی تصویری داره گفته میری پیشش کار کنی؟میخوای بری؟نمیدونم چی شد اصلا بدون فهمیدن جزئیات گفتم چرا که نه آره میرم.رفتم تو اطاق دیدم بابام نشسته جریان را برام تعریف کرد تو چشماشش همه چیزو میخوندم.... بگذریم آدرس را گرفتم و صبح بلند شدم راه افتادم. تو راه خیلی با خدا دردل کردم حقیقتش تو دلم یکی میگفت تو حالا برو بعد گله و شکایت کن.با هزاران مکافات مغازه را پیدا کردم. یه مغازه بزرگ که لوازم دوربین فیلمبرداری لوازم نور و صدا و..بود توکل کردم بخدا رفتم تو.یه مرد 50-55 ساله بود خودمو معرفی کردم خیلی تحویل گرفت بعد گفت ببین من با پدرتون سالها پیش دوست بودیم به کنار، اینجا وقتی هستی فقط برای کار هستی از صبح ساعت 8 میایی کل کارهای مغازه، نظافت، تمیز کردن و...باید انجام بدی مشکلی نداری؟ باز بدون هیچ بهونی گفتم من رشته تقربیا به اینکار میخوره من خودم طراحی صحنه خوندم. گفت خوب پس عالی شد حالا از کی میخوای مشغول بشی؟ گفتم از همین الان.با تعجب نگاه کرد گفت خوشم اومد اهل کاری.بعد شروع کرد دو سه ساعت توضیحات دادن.اونروز خیلی خسته شدم شب ساعت 9 مغازه را بستیم رفتم خونه. مادرم تا منو دید نمیدونم چرا زد زیر گریه، یکم باهاش شوخی کردم تا حالش جا اومد داشتم از اولین روز کار براش تعریف میکردم دیدم بابام هم از مسجد اومد.ولی هیچی نگفت. برام تعجب آور بود. گفتم نمیخوای بپرسی امروز چطور بود؟ دیدم باز هیچی نگفت.خدایا هیچ پدر و مادری را شرمنده بچه هاشون نکن.بگذریم همین روال ادامه داشت هر روز صبح میرفتم شیشه های مغازه را تمیز میکردم بعد کف مغازه را و با دستمال تمام وسایل مغازه را تمیز میکردم تقربیا شش ماه همینطوری گذشت انصافا حقوق خوبی اونموقع بهم میداد.یه شب جمعه بابام نمیدونم چرا مسجد نرفته بود. وضو گرفتم رفتم تو اطاق که نمازم بخونم، مادرم با خواهرم،بخاطر پسر همسایه مان که فوت کرده بود رفته بودند برای مراسم. دم اطاق که رسیدم دیدم سجاده بابام بازه و بابام آرام آرام داره گریه میکنه تا اونموقع گریه بابام را ندیده بودم همانجا دم اطاق ایستادم آرام زمزمه میکرد نمیفهمدیم چی میگه ولی مشخص بود دلش گرفته، وقتی متوجه من شد دست به صورتش کشید گفت از فوت این پسر همسایه خیلی ناراحت شدم داشتم دعاش میکردم. رفتم تا، جلوش نشستم  محکم بغلم کردم و دیگه نتونست اشکهاش پهنون کنه مثل بچه ها اشک میریخت و....بعد که آروم شد گفت کامران اینروزها اصلا حالم خوب نیست نمیدونم چرا.یکم با هم دردل کردیم. بعد نمازم، شروع کردم از گفتن خاطرات این چند ماه که تو مغازه کار میکردم اونقدر گفتم تا لبخند رو لبش نشست.بگذریم صبح مثل همیشه رفتم مغازه سر ظهر بود آقا رحیم گفت کامران امروز هوس دیزی کردم بپر دو تا دیزی بگیر بیار باهم بخوریم. رفتم دو تا دیزی معروف بازار گرفتم تازه من داشتم تیلیت میکردم دو نفر یه خانم با یه عینک دودی و یه آقا تقربیا 40 سال اومدند تو مغازه.اومدم بلند شم آقا رحیم گفت: از دوستان هستن تو بشین غذاتو بخور. ولی من به احترامشان بلند شدم کلی با آقا رحیم حال و احوال پرسی کردن.نمیدونم چی تو چهره این آقا بود که من محو اش شده بودم یه نوع آرامش، از اون آرامش ها که دلتو آروم میکنه.اسمش علی آقا بود و اسم خانم هم ،الناز بود.علی آقا رو به آقا رحیم کرد گفت ایشون تازه اومدند؟ رحیم آقا هم گفتن آره علی جان پسر یکی از دوستان هستند آقا کامران هستند.بعد دستشو دراز کرد گفت: من هم علی هستم جوان.خانمه که گفتم (الناز) گفت: آخ ببخشید داشتید ناهار میخوردید؟ آقا رحیم بر گشت گفت بفرمائید ناقابله، هوس کرده بودیم دیزیه.الناز بدون هیچ تعارفی رفت نشست و شروع کرد کاسه ی که تلیت کرده بودم به خوردن.علی آقا گفت من یه ساعت پیش غذا خوردم و ادامه داد: آقا رحیم، من دنبال یه دوربین برای یکی از دوستان میگردم گفتم یه سری بهت بزنم ببینم چی داری.کنار ایستاده بودم و فقط داشتم علی آقا را نگاه میکردم نمیدونم چقدر طول کشید که دیدم الناز اومد گفت ببخشید من گشنم بود دیزی اونوری را خوردم. آقا رحیم گفت: بی خیال سهم کامران بود.بعد الناز گفت: ببخشید پس یه ناهار طلب شما.خلاصه علی آقا سفارششو داد به آقا رحیم. باز کلی تعارف که حالا هستید کاش یکم می نشستید چای با هم بخوریم و....خلاصه خداحافظی کردند و رفتن.بعد اینکه از مغازه خارج شدن نمیدونم چی شد گفتم آقا رحیم اجازه میدید من یه کاری با این علی آقا دارم برم بگم بیام؟یه نگاهی کرد گفت در باره کاره؟گفتم آره.گفت بدو تا نرفتن .از مغازه دویدم درست دم ماشینشون بهشون رسیدم. گفتم علی آقا ببخشید کارتون داشتم در ماشینو بست گفت: اسمت کامران بود؟ گفتم بله.گفت خوب بفرمائید.گفتم اینجا نمیشه بگم کار مهمی دارم باهتون. یه کارت از جیبش در آورد گفت این شماره منه هر موقع خواستی زنگ بزن ببینم حرفت چی؟گفتم تلفنی هم نمیتونم بگم.یه کم فکر کرد گفت باشه تو این کارت ادرس دفترم هست فردا هماهنگ کن بیا دفتر.خوشحال شدم. بعد ماشینو سوار شدن رفتن. برگشتم مغازه، آقا رحیم گفت چی شد؟گفتم قرار فردا برم دفترشون.گفت با اینکه راضی نیستم از اینجا بری ولی چون دوستت دارم عیبی نداره من خودم هم بهش زنگ میزنم.تا شب تمام حواسم به این بود که میشه فردا یه راه چاره ای پیدا بشه؟اونشب اومدم خونه ولی چیزی به خانواده نگفتم.صبح تا ساعت 10 مغازه بودم ساعت 11 راه افتادم طرف دفتر علی آقا.ساعت 1 بود رسیدم دفترشون،رفتم تو، دیدم یه خانم با چادر و مقنعه پشت میز نشسته تا منو دید گفت بفرمائید. گفتم من با علی آقا قرار داشتم. گفت کدوم علی آقا؟ ما اینجا چند تا علی آقا داریم.کارت علی آقا دستم بود گفتم ایشون، یه نگاه کرد و گفت خیلی خوش اومدید بشینید الان بهشون میگم شما اومدید.یه چند دقیقه ی طول کشید بدجوری دلشوره داشتم نگران بودم ولی امید داشتم.زنگ تلفن خانم منشی خورد صحبت که کردند خانم منشی گفت ببخشید علی آقا یه آقای اومده میگه با شما قرار داره بعد رو به من کرد گفت اسمتون؟ گفتم کامران ... هستم بعد که گوشی گذاشت گفت بفرمائید. دسته گلی و جعبه شیرینی که گرفته بودم گذاشتم رو میز خانم منشی رفتم تو.علی آقا از دیدنم خوشحال شده بود چرا؟ نمیدونم.بلند شد اومد جلو کلی احوال و پرسی بعد صندلی کشید بغل صندلی من، گفت من سراپا گوشم.لای در باز بود یه نگاه کردم به در، علی آقا بلند شد گفت پسر تو داری منو میترسونی این حرف خصوصی چی که اینقدر مهمه. بعد گوشی برداشت گفت خانم موسوی لطفا تا نگفتم نزارید کسی بیاد تو.رو بمن کرد گفت خوب شد حالا بگو.نمیدونستم از کجا بگم توکل کردم بخدا و شروع کردم از اول گفتن تقربیا حرفام داشت تموم میشد که در وا شد همون الناز خانم بود علی آقا بلند شد از دم در به منشی گفت: خانم این جزء اون کسایی که گفتم نزار بیان تو نمیشد نه؟ الناز گفت یعنی محترمانه برم بیرون؟علی آقا گفت نه دیگه حالا که اومدی، اشاره کرد به اونور اطاق گفت چند تا طرح زدیم تا تو نگاه کنی ما هم حرفهامون میزنیم.با بودن الناز مجبور بودم آرام حرف بزنم ولی بلاخره یه جورهای تمومش کردم.یه چند لحظه ی علی آقا رفت تو فکر.بعد گفت ببین کامران اعتمادی که بهم کردی ممنونم من خیلی خوشحال میشم بیایی اینجا. کار بلد هم که هستی رشته ات هم به کار ما میخوره ولی...میتونم بیام از نزدیک با خانواده ات آشنا بشم؟ اونموقع وضع مالی و خونه مون خوب نبود حقیقتش خجالت میکشیدم ولی مجبور شدم گفتم مشکلی نیست ولی حتما حرفهامو باور نکردید نه؟ اومد جلو دستشو گذاشت رو شونم گفت ببین من اگر حرفاتو باور نمیکردم اصلا پیشنهاد کار بهت نمیدانم. یعنی تو دوست نداری من با پدر و مادرت آشنا بشم؟!!! حرفی نیست تو از فردا بیا اینجا.الان میگم خانم موسوی مدارکی که لازمه بهت بگه فردا با خودت بیار.یکدفعه پریدم تو حرفاش گفتم نه مشکلی نیست. آدرشو نوشتم گذاشتم رو میز.البته بعدها بهم گفت منظورش از اینکار چی بوده.بعد علی آقا گفت حالا یه چایی با هم میخوریم من هم یه کم در باره اینجا بهت میگم که از فردا باید چکار کنی.گوشی برداشت گفت خانم بگید سه تا چایی بیارن. الناز هم که دید حرفهامون تموم شده اومد نشست، آدرسی که نوشته بودم را از رو میز برداشت بعد که خوند گفت: این آدرس شماست؟گفتم بله خانم.گفت یعنی شما اینجا زندگی میکنید؟گفتم بله خانم.گفت وای تو چقدر موذبی؟ بابا خانم کیه؟ بگو الناز یا ....دیگه داری با ما یجورهای همکار میشی.بعد رو کرد به علی آقا گفت شما نهار خوردید؟علی اقا هم گفت هنوز نه.بعد به من هم گفت: شما هم که حتما نخوردید اصلا علی اقا، ببخشید اسمتون؟گفتم کامران ... هستم گفت همون کامران بهتره .میدونید علی آقا، آقا کامران خصوصا الان اومدند اون نهار دیروزی را تلافی کنه یعنی شما متوجه نشدید؟علی آقا گفت ناراحت نشو داره شوخی میکنه. خلاصه با کلی تعارف نهار را اونجا خوردم و قرار شد فردا ساعت 6 بعداز ظهر علی اقا بیاد خونمون.بعد که خدا حافظی که کردم تو راه فکر این بودم به بابام و مادرم چی باید بگم، بگم برای چی علی آقا فردا میخواد بیاد خونمون .ساعت 4 بود رسیدم مغازه، رحیم آقا تا منو دید گفت شیری؟ گفتم آره یجورهای شیرم ولی...بعد که گفتم جریان چیه، گفت نگران نباش علی هم مثل خودمون خاکیه بعدها که شناختیش میفهمی چی گفتم، همیشه دستش تو خیره.الان هم برو خونه نگران هیچی نباش من باهاش صحبت کردم.ساعت 8 رسیدم خونه مونده بودم چی بگم. مادرم تو حیاط بود رفتم پیشش دلمو زدم بدریا همه چیز را بهش گفتم بعد بابام و خواهرم همه تعجب میکردیم، اگر کار داده حالا چرا رئیس یک شرکت میخواد بیاد خونه؟.صبح نرفتم سرکار. رفتم با پس اندازی که داشتم میوه و یه کم تنقلات و ...برای شام خریدم دادم به مادرم.ساعت 1 بود اومدم بیرون کمی قدم بزنم خوشبختانه مسجد محلی که بودیم درش همیشه باز بود دلم گرفته بود دلشوره عجیبی داشتم رفتم تو مسجد،یکی دو نفر نشسته بودند داشتن با هم حرف میزدن. یه گوشه ی نشستم داشتم فکر میکردم کل خاطرات گذشتم تمام جلوی چشمام میامدند و میرفتن.نتونستم جلوی اشکامو بگیرم شروع کردم به گریه کردن یکی از اون چند نفر بلند شد بیاد پیشم، شنیدم یکی بهش گفت: بشین بابا چکارش داری؟ شاید دلش گرفت اومده اینجا که راحت باشه. بزار بحال خودش.یکم که گذشت کمی راحت شدم بلند شدم که بیام یکشون بلند شد اومد جلوم گفت ببخشید حال خوبی داشتی نخواستم مزاحمت بشم بچه همین محلی؟گفتم آره کوچه پائین میشنیم گفت این دوربر ندیدمت؟گفتم تازه اومدیم.خودکارشو در آورد یه شماره نوشت گفت من محسنم بچه همین محلم این شماره منه کاری چیزی اگه از دستم بر اومد تعارف نکن بهم زنگ بزن من بابام سر کوچه سوپرمارکتی داره.راست میگفت باباش یه سوپرمارکت بزرگی داشت و خودش بعدها شد همکار من و تا الان با هم هستیم.بگذریم اومدم خونه مادرم هی میگفت آخه بچه تو این وضعیت آدم مهمون دعوت میکنه؟من چی بگم بهت ...بابام کنار پنجره نشسته بود هی میگفت شما خسته شدی خانمی، مهمان حبیب خداست حتما کامران یه چیزی میدونه که دعوتش کرده.گفتم بخدا من دعوتش نکردم خودش اسرار میکرد باید بیام با شما آشنا بشم من چکار میکردم میگفتم نه!!!ساعت نزدیک 6 بود دیدم در میزنن، گفتم بابا اومد.رفتم.......

ببخشید گفتم شاید خسته بشید بقیه را گذاشتم چند روز دیگه براتون بنویسم.روزهایی پر از آرامش براتون ارزومندمقلبلبخند

.........................................................................................

مهربانم

بی تو

اول و آخر کجاست؟

واژه ها را نفرین می­کنم

و آه می کشم

در آیینه­ ی مه­ آلود

پر از تو می­شوم

بی چتر.

مهربانم
من بی تو
یعنی چی؟

غمگین که باشی
فرو می‌ریزم
مثل اشک
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است.

الناز عزیزم دوستت دارم، همینطوری بی هوا

 


 
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید