روزگار نکبتی شده....
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٩   کلمات کلیدی:

سلام دوستان عزیز و مهربانم

عذر منو بپذیرید بابت تاخیری که داشتم.حقیقتش بعد اون کاری که تمام شد حسابی خسته بودم فردای اون روز که کار تموم شد و برگشتیم تهران چند تا از دوستان گفتن میخوان برن مشهد برای زیارت و سیاحت.خیلی خسته بودم ولی عشق امام رضا ع یه چیز دیگه هست من هم قبول کردم که با دوستان برم.دوستان با هواپیما صبح راه افتادن و من مثل همیشه با ماشین خودم راه افتادم درسته چند ساعتی دیرتر میرسم ولی لذت جاده را هیچ وقت از دست نمیدم.خلاصه شب رسیدم هتلی که بچه ها بودند، جاتون خالی برای همه شما دوستان دعا کردم اینو از ته دلم میگم.بعد دو روز از مشهد رفتیم شیراز.شیراز که بودیم یه جورهای باز خدا را در نزدیکهام حس کردم چشمام روی بعضی حقیقتها باز شد..یه شب تو هتل داشتم ایمیلهای کاری را چک میکردم.گفتم یه سری به صفحه دوستان بندازم اون شب تا صبح بیدار بودم.تو صفحه دوستان هنرمند که بودم خیلی چیزها دستم اومد که تا اون شب اصلا بهشان توجه نمیکردم.تو صفحه یه دوست هنرمند عزیز دیدم دوستدارشان اومدند تو صفحه ایشان و کلی کامنت میزارن.تو کامنتها نظرهای موافق و مخالف بود و بعضی وقتها هم دوستان حسابی با هم درگیر میشدند و بعضی وقتها هم کار به فحش و ناسزاز میکشید.برام جالب بود و در عین حال دردناک.داشتم کامنتها را دنبال میکردم که دیدم یک کامنت اومد که از دوستان و اشنایان اون هنرمند عزیز بود که من میشناختمش و اینطور نوشته بود:....جون اصلا خودت را ناراحت نکن و درگیر این مسائل نشو واستا کنار تماشا کن خیلی حال میده.....اونقدر اعصابم داغون شد که که گفتم برم صفحه یکی دیگه از دوستان. رفتم دیدم یک عکس سگ کوچولو را گذاشته و زیرش نوشته این دختر منه و نمیدونم چرا چند روز حال نداره ،و کاربران عزیز هم باز اومده بود نظراتشان را گذاشته بودند یکی هم نوشته بود ...عزیز شما چطور به یه سگ میتونید بگید دخترم در حالی که من واقعا یه دختر دارم عین فرشته ولی اونقدر روزگار برام تنگ شده هر وقت ازم چیزی تقاضا میکنه نمیتونم تقاضاشو براورده کنم و.....نمیدونم شاید دیدن این مسائل فقط برای من دردآور باشه، صبح که شد اونقدر خودمو درگیر این مسائل کرده بودم که بدون خداحافظی ماشین را سوار شدم و راه افتادم بطرف تهران.دیشب بود دیدم همون هنرمند عزیز تو صفحه اش عکسی گذاشته که در یکی از رستورانهای شیک تهران همراه دوستانشان نشسته بودند و سر سفره پر از غذاهای متنوع.با دیدن این عکس یاد دوستان ساده افتادم که سر چه کسانی تو دنیای مجازی بهم دیگه ناسزاز میگن و چه حرمتها را میشکنند.این را هم ذکر کنم تمام دوستان هنرمند اینچنین خصلتهای ناشایسته ندارن. فقط بعنوان یه دوست مجازی بگم دوستان عزیز یه کم دقت کنید هر کسی هر هنرمندی لایق دوست داشتن نیست بخدا.این هنرمندان را 50% من و تو مشهورش کردیم من و تو به اینجا رسانیدیم و اونها هستن که به من و تو بدهکارن.قصد داشتم تو همین پست در باره آشنایی من ، علی اقا و الناز براتون بنویسم که مربوط به این پست هم میشد ولی اجازه بدید تو پست بعدی براتون از کسی بگم که همیشه دستش تو خیر بود و همیشه ناشناس بود و غریبان هم پر گشود و رفت چون واقعا این دنیا براش خیلی کوچک بود خیلی....

روزگار نکبتی شده ... آنقدر که آدم دلش میخواهد مدام به خاطره هاش چنگ بیاندازد و آنجاها دنبال چیزی بگردد.


مهربانم
من از هفت سنگ می ترسم

می ترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینم

که دیواری،ما را از هم بگیرد

بیا لی لی بازی کنیم

که در هر رفتنی،

دوباره برگردیم...

خیلی دوستتان دارم قلبلبخند


 
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید