دلــم تکــون خــورده نـــــــــه مــخم
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٠   کلمات کلیدی:

سلام دوستان گلم

دو هفته پیش، هفته خیلی خوبی برام بود.چند روزی که جشن تولد یکی از دوستان عزیزمان شیوا خانم بود که کلی هم خوش گذشت امیدوارم سالهای سال با خوشی و خرمی در کنار خانواده محترمشان شاد و سلامت باشندتشویق.بعد اون هم بازگشتن یکی از دوستان عزیزم دریای ساحلی بود که خیلی نگرانش بودم و با اومدن دوبارشان از ته قلبم خوشحال شدم و سوم اینکه بهبودی دختر خوب علی آقا سبز سبز بود که بعد شش ،هفت ماه بیماری به خاطر هجر پدربزرگوارشان بود که سال پیش از بین ما رفتن،خدا رحمتشان کنهقلب.خلاصه مهرماه ماه خیلی خوبی بود.ولی...

اینروزها نمیدنید خونه ما چه خبره.همه مهربون شدند علی آقا هم دو هفته مرخصی بهم داده و گفته سر این پروژه ی که الان دارن کار میکنن، نرم و استراحت کنم.کلافه خونمون هم که نگو، همینجوری شادی و نشاط از در و دیوار داره میریزه.مادرم و بابام حسابی بهم میرسن،یه دقیقه هم تنهام نمیزارن ، با خودم داشتم فکر میکردم نکنه سرطان و اینا گرفتم دارم میمیرم اینقدر بهم میرسنمتفکرخنده.امروز هم عمه ام اومده بود خونمون. تا منو دید گفت: الهی دورت برگردم کامران خوبی عزیزم.بیا، بیا ببین چی اوردم برات.من هم خوشحال گفتم ببینم چیه؟.در کیفی که اورده بود را باز کرد. ببین این گل گاو زبونه هر روز دو لیوان دم میکنی میخوری این اسطرخودس روزی...این...

ببین چای سبزو با عناب و زنجفیل میزاری دم بکشه بعد نوش جان. این....

 

مادرم که تو آشپزخونه بود گفت: دستت درد نکنه عمه جان ،میبینی دختره با پسرم چکار کرده؟ عمه ام گفت: خوب چکار کرده؟ گفته نه، فکر کردی همه مثل خودتن که تا دادشم اومد خواستگاریت نه گذاشتی نه برداشتی هول شدی گفتی آره آره.مادرم: تعجب.دختر یعنی این، نباید همون اول مثل تو شل بشه بگه اره. باید رفت و اومد ناز کشید. اینا را که یاد این بدبخت ندادی که.ندیدی این خارجکیها رو، تو فیلمها مرداشون تازه زانو میزنن جلوی دختره خواستگاری میکنند.بعد رو کرد بمن گفت: ببین عمه میدونی فرق سگ با گربه چیه؟ گفتم چی بگم. گفت: من میگم عمه جان سگ تا یه چیزی جلوش بندازی سریع میاد پیشت خودش میمالونه بهت، برات پارس میکنه تا یه لقمه ی دیگه بهش بدی. ولی گربه نه، گربه گوشت هم جلوش بندازی با اکراه میاد اول بو میکنه بعد بر میداره. تازه باید کلی نازشو بکشی دست بهش بکشی که بهت اخت پیدا کنه و یا میو میو برات بکنه.اینجا بود مادر گفت عمه جون این چه حرفی؟تعجبعصبانی. بعد گفت: عمه جان اون شماره تلفنشو بهم بده یه زنگ بهش بزنم. تا این گفت مادرم گفت عمه جان ترا خدا ول کن تازه ارامش اومده تو این خونه، بعدش هم زشت بقرآن.آخه زنگ بزنی چی بگی؟ عمم گفت: شماها کارتون نباشه، زود باش کامران تلفنو بده. حقیقتش من هم همون لحظه راضی نبودم. تا اینکه خواهرم بدوبدو اومد گفت عمه من دارم بفرما. بعد تو ناباوری من و مادر شماره را گرفت و داد به عمه...عمه :اینکه داره خارجکی صحبت میکنه یه بار دیگه بگیر پیام بزارمتعجب.الو الو سلام عزیزم من عمه کامرانم ،گلم میشه گوشیو برداری؟....بفرمائید ....ببخشید عزیزم اینا گوشی گذاشتن رو آیفون اجازه بده از آیفون درش بیارم بیا این از رو آیفون درش بیارتعجبتعجباوه....خوب خوب شد حالا.خوبی عزیزم.مامان بابا خوب هستن خدا را شکر .من که سعادت نداشتم شما را از نزدیک ببینم ولی عکسهاتو که هر وقت میبینم کلی کیف میکنم عزیزم....راستوش بخوای زنگ زدم در باره کامرانم باهاتون صحبت کنم .......نه ببین عزیزم کامران هم شما را دوست داره والا من که زنگ نمیزدم. من کاری با......نه نه... اینجوری پشت تلفن نمیشه، شما یه قرار بزار تا ببینمت بعد.خوب....خوب...فردا...ساعت...باشه باشه، عزیزمی.الهی قربونت برم.مواظب خودت باش،یادت نره فدات شم......باشه دیگه مزاحمت نمیشم.خداحافظت دخترم.(نقطه های وسط جمله ها حرفهای اونورتلفن بود که ما نشنیدیم و عمه هم چیزی به ما نگفت.)  بعد مادر من هر چه کردیم که چی گفت ولی عمه ام گفت حالا بزارید ببینمش بعدکلافه.و رو کرد به مادرم گفت حالا تو چرا ترش کردی مثلا؟ بلاخره باید تکلیف این پسر روشن بشه یا نه؟ مادرم: عمه جان تکلیفش که روشن شده بود تموم هم شده بود. خدا منو بکشه تا از دست شماها راحت شومعصبانی.بعدش عمه ام گفت بیا بریم بالا کارت دارم کامران.رفتیم تو اطاقم. تا اومد تو اطاقم گفت: اینا چی چسپوندی به در و دیوار؟.گفتم عکشه. گفت: من که اینو میدونم ولی درست نیست یه پسر مجرد عکس نامحرمو بچسپونه رو دیوارتعجب.اینا را همه را از دیوار میکنی ها. همینجوری که عکسها را داشت نگاه میکرد گفت: ورپریده چه خوش عکس هم هستقلب

عمه : خدا را شکر سلیقه ات به بابات نرفت تو ازدواجخنده.نمیدونم چی شد که این حرف زدم: عمه میشه خواهشی ازت کنم...بگو عمه جان... از اینکه زنگ زدی ممنونم عمه ولی...  ولی حقیقتش ...پشیمون شدم دیگه نمیخام باهاش..عمه: واستا ببینم یعنی نمیخواهی ازدواج کنی. سرمو انداختم پائین گفتم نه. عمه:پس این همه برو و بیا و زنگ چی بود.چیزی نداشتم بهش بگم فقط گفتم: عمه دیگه دوستش ندارمگریه .اومد نشست پیشم گفت: من این چیزها حالیم نیست من زنگ زدم فردا هم باید برم ببینمش.تو هم بهتر تا فردا خوب فکرهاتو بکنی بعد اینکه برگشتم بهت زنگ میزنم.بعد با عصبانیت تمام خداحافظی کرد و رفتبامن حرف نزن.بعد ماردم اومد بالا نشست خیلی ناراحت بود باز بقول خودش همه چیز بهم ریخته شده بود.همونجوری که روی صندلی یارانه ام نشسته بود رفتم جلو گفتم مامان میدونی تو دومین زن زیبایی هستی که تو عمرم دیدم.مامانم گفت : حتما اولی اون ...گفتم: نه، خود تو، وقتی که لبخند بزنی؟.تبسمی رو لبانش نشست گفت: بخدا من و بابات صلاحتو میخوام. گفتم دیگه اصلا نمیخوام درباره حرفی بزنیمدل شکستهگریه.

در دلم میگفتم:به لبهایم قفل خواهم زد درباره عشق تو
به کسی چیزی نگویم
شاید روزی خودت...

خسرو شکـــیبایی : مــردم مــنو میدیــدن مــیگفتن مخــش تــکون خــورده .
ولــی مــن بــه مامانم میگــفتم من دلــم تکــون خــورده نـــــــــه مــخم .
مادرم میگفــت گور بابای مخ ، تو دلــت قد صدتــا مخ مــی ارزه , به خـــدا گــفت , به همین زمین قسم گــفت .
عمو خسرو مادرت نپرســید عاشق کــی شدی ؟ نپرســید اسمش چیــه ؟
خــسرو شکــیبایی : مادرا که از آدم چیزی نمــیپرســن . همه چیو خودشــون میدونن قلبماچ
بخدا خیلی گل اید.خیلی خیلی دوستتون دارم


 
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید