گند زدم
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۸   کلمات کلیدی:

سلام دوستان عزیز

یک هفته تا پروژه بعدی تعطیل ام. اول یه توضیح کوچولو بدم.خیلی از دوستان برام نظر شخصی گذاشتن و حال علی آقا(خانه سبز ما) را پرسیدن.باید عرض کنم سر تصویربرداری قبلی متاسفانه ایشان از چهارپایه افتادن و دست و پاهشون شکسته قهقههخندهخندهخندهخندهخندهخنده ببخشیدگریهگریهگریه.حتما یه پست در باره اتفاقی که رخ داده براتون میزارم..

دیشب که از سرکار برمیگشتم گفتم برم پیش دوستم که نزدیکی خونمان کافی شاپ داره، هم یه قهوه بخورم هم یاد خاطرات قبلی را تازه کنم.قبلش بهش زدم گفتم یه میز دو نفره برام رزرو کنه.ساعت تقربیا 6 بود رسیدم، خدا خیرش بده همون میز کنار پنجره را برام رزرو کرده بود.بعد کلی احوال پرسی رفتم نشستم بعد خودش اومد گفت: خوب کامی جان چی میخوری.گفتم سیا جون دمت گرم یه اسپرسو با کیک بده .یه کم سرش شلوغ بود تا بیاد، تمام خاطرات چند وقت پیش اومد جلوی چشمام. یادش بخیر اون موقعها با علی آقا سبز سبز خدا بیامرزدشه و یا با علی (خانه سبز ما) و الناز عزیز البته فقط سه بار باهش اومدم اینجا کلی خوش میگذشت.(قهوه چشمان توست! تیره ، تلخ، اما آرامبخش و اعتیاد آور ….!)قلبفال گرفتم نام تو آمد کنار نامم… حال که نام تو سند خورده به نام دیگری… مانده ام….. فالگیر اشتباه کرده بود…؟؟؟ قهوه …قهوه نبود…؟؟ من اشتباه شنیدم..؟؟ یا….. تو اشتباه رفتی…!!!ماچ

تو دنیای خاطراتم گم شده بودم دیدم سیا گفت:حواست به من هست تا اومد بقیه حرفاشو بزنه یه مشتری صداش کرد و رفت.داشتم از پنجره کافی شاپ بیرون نگاه میکردم که دیدم یه دختر خانم گفت: ببخشید اجازه هست بشینم اینجا، یه نگاهی بهش کردم یه دختر شیک پوش و تقربیا 20-22 ساله بود برگشتم گفتم نه خانم، اولا رزروه، دوما من پول قهوه خودم رو هم ندارم بدمخنده. نذاشت حرفم تموم بشه یه دفعه برگشت گفت: خیلی بی شعوریتعجب و محکم صندلیو کوبید و رفت.کسانی که تو اونجا بودند همه برگشتن طوری نگاه میکردند که انگار دوستم بوده و یا نامزد اینا که حرفمون شده. نگاه که کردم دیدم بعضی ها لبنخد میزنند و بعضی ها هم سری تکون میدن بعد با صدای بلند گفتم چیه؟ بعد سیا اومد گفت: چی شده بابا زشته. بعد بهش توضیح دادم برگشت گفت: خیلی بی شعوری کامران خیلیتعجب.اصلا نمیدونم دیروز چی بود از صبح فکر کنم 10 باری اینو شنیدمآخ.گفتم یعنی چی؟ خوب حرف بدی بهش نزدم که، بعدش هم به تو چه؟.بر گشت گفت: احمق اون خواهرمه، اومد بود ازت چند تا سوال در باره کار بپرسه برای پروژه دانشگاهشخجالت.بعد هم با عصبانیت گذاشت رفت. بلافاصله بلند شدم رفتم پیشش گفتم خوب قبلش بهم میگفتی. گفت: خواستم بهت بگم حواسم پرت مشتریها شد.خلاصه گند زده بودم حسابی. آروم پولو گذاشتم رو میزو اومدم بیرون.تو راه یکم فکرم درگیر این موضوع شده بود بعد یادم افتاد باید برای مادر کرم دست و صورت بگیرم یه داروخونه پیدا کردم رفتم تو یه پیرزنه جلوم بود هی میگفت: خانم لکه بر صورت دارید ...فروشنده خانم داروخونه هم با کلی افاده برگشت گفت: نه مادر جان گفتم که نداریم ای باباکلافه. پیرزن هم با خونسردی گفت: خوب معلومه که نباید داشته باشید اگه داشتید به اون صورت داغونت میزدی که اینقدر ضایع نباشه.یعنی خدایی دختره مونده بود چی بگهقهقههخنده.بعد نوبت من رسید کرم را گرفتم و مستقیم اومدم خونه.ماشینو تو حیاط پارک کردم رفتم تو.بابا مثل همیشه جلوی تلویزیون دنبال اخبار اقتصادی، مادرم هم تو آشپزخونه مشغول درست کردن شام بود.بعد سلام مادرم گفت: خسته نباشی میخوای چایی بریزم برات. گفتم: نه پیش رفیقم سیا بودم یه قهوه خوردم. بعد گفت: با کی بودی؟ گفتم کسی نبود خودم بودم فقط.بعد گفت خوب زنگ میزدی خانم خانمها هم تشریف میاوردند با هم قهوه میل میکردیدکلافه.متوجه منظورش شده بودم بر گشتم یه نگاه بهش کردم یه دفعه گفت: چیه؟ بهتون بر خورد.رفتم تو اطاقم. ساعت تقربیا 7/30-8 بود مامان گفت بیا پائین شام حاضره.خیلی گشنم بود.رفتم سر میز نشستم یه کم که گذشت بابام گفت چکار کردی گوشی بردی فارسیش کنی. من گفتم نه نبردم چون باید Root بشه. یهو مامانم کاملا جدی گفت: خب بده یکی ببره که روش بشه!خنده یه نگاهی بهش کردم. گفت چیه؟ فکر کردی فقط خودت بلدیچشمک.تو فکر جریان کافی شاپ بودم بابام گفت:  پکری.گفتم نه یه اتقاقی افتاده که خیلی ضایع شدم بعد گفت: این که تازه گی نداره.گفتم اتفاقه؟ بعد مامانم گفت: نه منظورش ضایع شدنته.مامان و بابام:.خلاصه جریانو براشون تعریف کردم.بابام گفت پس حسابی سوتی دادی نه؟ گفتم اره بابا حالا اونقدر خجالت میکشم روی سیا نگاه کنم.بعد بابام گفت: ولی نفس کارت درست بود آفرین.ولی مامانم گفت: چی چی نفس کارش درست بوده کار خیلی بدی هم کرده.اینجور رفتاها را با اون ...باید میکردی.بعد بابام گفت خوب نمیدونسته حالا اتفاقی که افتاده بهتر از سوتی شماست که. یادت میاد؟ ببین کامران بزار یه سوتی از مامانت برات بگم کیف کنی.خیلی سالها پیش که تو را نداشتیم و کلی خوشبخت بودیم.تعجبگریه و فکر وخیالمون هم راحت بود خیلی میرفتیم مهمونی. یه بار تو یک مهمونی مامانت دوستشو دید و شروع کردن به دردل و حرف و حدیث.مامانت ازش پرسید: راستی نامزده ات چی شد؟دوستش هم برگشت گفت دیگه نامزدم نیست.بعد اینجا رو گوش کن مامانت هم گفت: بهتر قیافش مثل انتر بود چی بود اون. هر دفعه که میدیم حالم بهم میخورد اصلا تابلو بود ادم درست حسابی نیست حالا چجوری تو خامش شده بودی خدا میدون.کامران اینجارو بعد خانمه برگشت گفت: عزیزم ادامه نده الان باهاش ازدواج کردم شوهرمهقهقهه قهقهه خدایی سر شام از خنده داشتم میمردم.بعد مادر گفت: خوبه دیگه خوشمزگیتون تموم شد شامتونو بخورید بعد رو کرد به بابام :برای شما هم دارم آقا، به موقعش.

میگن میایی به نوشته هام سر میزنی،تو دلت برای بذلگویهای من،و من دلم برای خنده هایت تنگ شدهقلب

سلامتی تو که، وقتی دل بستی
تا آخرش درو - روی همه بستی...
 درو رو خود منم بستی کهتعجب
روانی درو وا کن منم

من نوشته: همه‌ی آنهایی که مرا می‌شناسند می‌دانند چه آدم حسودی هستم ، و همه‌ی آنهایی که تو را می‌شناسند …اصلا لعنت به همه آنهایی که تو را می‌شناسند … خندهخندهخندهقلب

همه میگن سخت گیرم

راست میگویند

همین است که انقدر سخت

به تو گیر داده امخندهخندهخندهماچ

همیشه شاد باشید .دوستتون دارم


 
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید