دلم براتون یه ذره شده بود
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢   کلمات کلیدی:

سلام دوستان عزیزم

یه هفته مرخصی هم مثل برگ و باد گذشت.ممنونم که تو این این مدت بهم سر زدید خیلی گل اید.

میگم ها زمونه خیلی عوض شده ﻗﺒﻼ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﻮﻓﺘﺎﺩ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 15 ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﺵ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻵﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﯼ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﺎﺳﺖ ﺑﺨﺮﯼ. یه هفته رفتیم مسافرت برگشتیم دیدم آقا عشقمون ده تا صاحب پیدا کرده.حالا بزار یه چیزی بگم الناز خانم که گوشی دستتون بیاد،ﻣﻦ ﻧﻪ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﻪ ﺗﯿﭗ و هیکل ﻭﻟﯽ از قدیم گفتن: ﻧﻪ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﻣﻬﻤﻪ ﻧﻪ ﺗﯿﭗ و هیکل ولی بجاش مهم تر از همه پوله که باید داشته باشیم که اونم بابام داره من ندارم ولی ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﯾﻪ ﺍﺧﻼﻕ گندی ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ هیچکی نداره اون هم پای عشقم مثل سریش میمونم و تا آخرین توانم وایمیستم.

خوب بگذریم امسال اولین تولد دومم بود تولد دوم چیه؟ حالا عرض میکنم:

پارسال 6 شهریور رفته بودم شمال یکی از دوستان بابام در خونشون درست باز میشد به ساحل دریا،این آقا هم هر وقت کسی از دوستانشون میرن شمال اجازه میده برای استراحت بریم اونجا.پارسال که رفتم دیدم قبل از من یک خانواده چند نفری هم اونجان.من هم دیدم خانوداه هستند ماشینو درست کنار ساحل نگه داشتم که کمی از استراحت کنم رفتم از ماشین فالکس آوردم و نشتم رو کاپوت و مشغول خوردن چای و لذت بردن از منظره دریا شدم.چند دقیقه ی نگذشته بود که دیدم صدای ای خدا ، کمک کمک، داره میاد نگاه کردم دیدم دختر بچه 7 ساله افتاده تو آب و این خانواده کنار ساحل داد و بیداد میکنند سریع دویدم طرفشون یک آقای تقربیا 45-50 ساله بود و بقیه خانم گفتم چرا نمیری نجاتش بدی. اصلا نفهمیدم خودمو انداختم تو آب.نمیدونم چقدر زمان گذشته بود یه موقع دیدم یه عده بالای سرم کنار ساحل ایستادن و هی میگفتن خدا را شکر برگشت داره نفس میکشه...آرام آرام چشمام باز شد تازه متوجه شدم رفتم دختر بچه را نجات بدم ولی خودم غرق شدم.تو فاصله پریدنم تو آب دختر خانمی از اهل همون جا اومده بود.و تا این صحنه را میبینه میپره تو آب و هر دوی ما را نجات میده .کمی که حالم بهتر شد از جام بلند شدم و اول فکر کردم این آقایه نجاتم داده روبروش که واستادم دیدم موهای فرفری با سیبیلهای که افتاده بود تا لب پائینیش گفت: ای آقا از بس تنفس دهان به دهان و ماساژ قلبی دادیم خسته شدیم خدا رحم کرد.چهره این آقا را که دیدم و این گفته ها را تو دل خودم گفتم کاش خفه میشدم تو به من تنفس دهان به دهان نمیدادی رو کردم بهش گفتم ممنونم آقا زندگیمو مدیون شمام.آقایه برگشت گفت:نه من نبودم این خانمو خدا رسوند برگشتم دیدم یه خانم حدواد 20-25 ساله خیس آب با لبخندی گفت خوبی؟ یه نفس راحتی کشیدم بعد گفت:الان اورژانس میرسه اگه حالت خوب نیست بگو ببرنت بیمارستان خیلی آب خوردی.گفتم نه خوبم اون دختر بچه حالش خوبه دیدم خدا را شکر اون هم خوب بود و پیچیده شده تو پتو کنار ساحل نشسته بود.گفتم خانم شما فرشته نجات بودید اگه شما نبودید الان معلوم نبود چی میشد.خلاصه اومدم کنار ماشین هنوز دل پیچه و سرگیجه داشتم نشتم کنار ماشین.دختر خانمه اومد گفت:ببخشید شما که شنا خوب بلد نبودی چرا پریدی تو آب؟گفتم میدونید خانم به نظر من همون طور که واسه خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی اسم گذاشتن ،باید برای جو گرفتگی هم یه اسمی میذاشتن …مثلا چسوف !اون لحظه اصلا نفهمیدم تازه من شنام خوبه ولی نمیدونم چرا اینطوری شد.شماره ام را بهش دادم و گفتم به پاس این کاری که کردید اگر راهتون افتاد تهران انشالله بتونم جبران کنم و گفتم از این ببعد هر سال همین روز و همین ساعت میام همینجا تا خاطره تولد دوباره ام را یادآوری کنم.

امسال با کلی مکافات مرخص گرفتم متاسفانه ماشینم دست خواهرم بود من هم نامردی نکردم ماشین اون برداشتم راه افتادم یه نوشابه گرفتم گازش گرفتم راه افتادم طرف شمال.

 

اینبار تصمیم گرفتم از راه اردبیل -سرعین ابگرماش-آستارا- و در آخر همون مکان تولد دوباره.خدایی خیلی حال کردم بخصوص جاده اسالم حرف نداره.یه روز تو جاده شمال داشتم میرفتم، یه دفه یه گاو پرید وسط جاده منم محکم زدم رو ترمز و خیلی شاکی شدم شروع کردم به بوق زدن، دیدم همینجوری وایساده وسط جاده عین بز داره منو نیگا میکنه ،یعنی درگیر جذبش شده بودم اومدم پیاده شم دیدم گاوه یه نگا به من کرد، یه نگا به تابلوی محل عبور حیوانات، بعد یه سری به نشونه افسوس تکون داد و رفت...یعنی این حرکتش از فحش بدتر بود.

خلاصه رسیدم به همونجا کنار ساحل، ماشین پارک کردم و ضبط ماشینو روشن کردم تو حال خودم بودم که گوشیم زنگ زد اول فکر کردم بچه ها هستند گوشی را برداشتم ولی اونور کسی حرف نمیزد من هم گفتم اگر حرف نمیزنی حداقل یه فوتی کن دلم خوش شه. بعد کمی سکوت گفت: اقا کامران؟ گفتم بله شما؟ گفت منم ...فکر نمیکردم بیایید. گفتم از کجا متوجه شدید. گفت از صدای دریا.آی خوشم میاد از آدمهای زرنگ.خلاصه قرار شد همونجا باشم تا بیان.یه نیم ساعتی طول کشید تا اومدند بعد کلی احوال پرسی و حرف و حدیث گفت: ببخشید میتونم دعوتنون کنم بیائید خونه ماتعجب.آخه جریان پارسال را برای خانواده تعریف کردم خیلی مشتاق اند شما را ببینن.من هم موندم تو رودرواسی. گفتم باشه خوشحال میشم.ایشان راه افتادند من هم دنبالشان.بعد چند تا خیابان رسیدیم خونشان.ماشینو که تو حیاط پارک کردم یه آقایی تقربیا 50 ساله اومد تو حیاط، انگار چندین سال بود منو میشناخت سلام آقا کامران بفرمائید آقا خیلی خوش اومدید.

کلی تعریف و تمجید. بخودم شک کردم یه آن گفتم نکنه من این خانمو نجات دادملبخند.خیلی خانواده دوستداشتنی بودن.یک ساعت اول با رودرواسی گذشت ولی بعد کلی گرم گرفتیم از کار و زندگی و خانواده ها کلی صحبت کردیم.من هم که دیگه یخم باز شده بود شروع کردم به حرف و حدیث.خانواده سه نفره و جمع و جوری بودند ناهار را خدمتشان بودم ولی اونقدر اصرار که سه روز با روی باز پیششان موندم و هر چه غذای شمالی بود نوش جان کردم.

خلاصه اونقدر صمیمی شدیم که پدر محترمشان از وضعیت تاهل و کار پرسید من هم کل ماجرامو تعریف کردم که روز آخر سر ناهار گفت ببین کامران جان اگه کسیو دوس داریی، رهاش نکن، نزار بره ، بگیرش بندازینش تو زیرزمین انقد با کمربند بزن سیاهش کن تا اعتراف کنه عاشقته...گفتم نه دیگه آقای ... این دیگه خیلی رومانتیکه ...البته شوخی میکردن. خلاصه این چند روز خیلی خوش گذشت.من هم آدرس خونمونو دادم و قرار هفته دیگه بیان تهران که زحماتشون جبران کنیم.

 

خوب جای همتون سبز سبز بود خدایی بیادتون بودم البته جای یه نفر خیلی خالی بود هی روزگار ....

بزارید اینجا یه دعای کنم: خدایا من واسه خودم هیچی نمی خوام ولی به پدر و مادرم یه عروس خوب که دوستش دارم عطا بفرما.

دوستان یه آمین خوشکل بزارین پشتش که یه امید خدا زودتر بگیره.

میگن : هر کی یارش خوشگله جاش تو بهشته، از الان بگم کوفتت بشه الناز ،که قراره بیایی یار من شی و مفتکی بخاطره من بری بهشت


 
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید