شما ربطش بدید
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠   کلمات کلیدی:

سلام دوستان عزیزم

خیلی شرمنده ام که تو این چند وقت نتونستم به بیام و عرض ادبی کنم اوه . از فردا میام به همتون سر میزنم که خدایی همهتون ماهیدماچحالا تو پست بعدی کامل براتون مینویسم که چی شده.فقط اینقدر بگم که علی آقا عزیز (خانه سبز ما) چند وقتی بیمارستان بود حسابی سرمان شلوغ بود اصلا یه وضی بود که نگو خنده

 بعد اون جواب ردی که الناز خانم بهم دادند که حالا مفصل بعدا براتون تعریف میکنم یه حس عجیبی پیدا کردم.یه شور شرفی دارم که نگو.خوب همینه دیگه قرار نیست که رو هر چی دست گذاشتیم همون بشه ما سعی مون کردیم تا قسمت چی باشه.البته پا پس نکشیدم هاخیال باطلچند روز پیش تو مهمونی که داشتیم سر همین مسله بابام بدجوری عصبانی شد ما هم تصمیم گرفتیم بجای اینکه رودر روش واستیم چند روزی را بریم خونه مادربزرگم که عصبانیت بابا فروکش کنه.واس همین زنگ زدم به مادربزرگ و جریانو گفتم اون هم مثل همیشه با روی باز گفت بیا عزیزم. امشب همون فسنجونی  که دوست داریو برات درست میکنم.تو مسیر ﭘﺸﺖ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ خوشگل ﻭ ﻧﺎﺯ ﺗﻮﯼ ﯾﻪ ﺳﺎﻧﺘﺎﻓﻪ ﺑﻮﺩ من ﺑﺮﺍﺵ ﺩﺳﺖ ﺗﮑﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ، ﺍﻭﻧﻢ ﻫﻤﯿﻨﮑﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻮﺳﻢ ﺑﺮﺍﻡ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩماچﺧﻼﺻﻪ ﻋﺸﻖ ﻭﺻﻔﺎ ﻭ ﺻﻤﯿﻤﯿﺖ .. ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﮕﻞ بود فکر کنم تقربیا 4-5 سالش میشد.قربون اون فکر منحرف بعضیها برم.خلاصه چراغ سبز شد . کمی میوه و شیرینی گرفتم رفتم خونه مادربزرگم.تا رسیدم مثل همیشه گفت تا من سفره را میندازم اول برو یه دوش بگیر.بعد یه دوش که حسابی خستگیمو از تنم در اورد دیدم مامان بزرگ چی کرده جای همتون خالی ..نه اصلا خالی هم نبود ببینید:خلاصه شروع کردیم به خوردن شام به به قلب  وسطهای غذا خوردن از جاییکه همیشه واسه من این اتفاق ها می افته.....یه مــو توی غذا پیدا کردم مادربزرگم فهمید و گفت: آخه ببخشید مادر.. ناراحت شدی که توی غذات مــو بود نه..؟؟؟خدا مرگم بده کامران جان.
گفتم : نه مامان بزرگ پیش میاد دیگه. برگشته میگه :راستی کامران یه دکتر خوب سراغ نداری ؟ باید برم دکتر. یه چند وقتیه سر گاز که می ایستم و میـخوام غذا بـپزم دندون مصنوعی هام می افته تو قابلمه ، فکر کنم لاغر شدم کامران جون.خنده. گفتم اگه گذاشت راحت غذا بخوریم مامام بزرگ.گریه

خلاصه شام خوشمزه مامان بزرگ تمام شد.اومدیم نشستیم و کلی براش دردل کردم.در آخر مادر بزرگم چیزی تعریف کرد که برگشتم گفتم مامان بزرگ اصلا ربطی داشت به مسئله ما؟ گفت:من نمیدونم ولی تو ربطش بدهتعجب   و اون این بود:

میگفت: یه زمین خیلی بزرگی بود ..
چیز با ارزشی توش نبود ، فقط چند تا درخت گردو داشت.در عرض 1ساعت میتونستی کل زمینشو رو بگردی ، ولی واسه بعضیها مثل بهشت بود.یه تابستون زمین پر شده بود از موش.
نمیدونم چجوری اومده بودند. خودشون رو با گردو سیر میکردن.خوب کامران حالا چطور میشه از شر موش ها توی یه جزیره خلاص شد...
من هم گفتم : نمیدونم ،چطوری؟

گفت: یه بشکه نفتی رو داخل زمین چال کردند و گردوها رو طوری چیدند که اونها رو به سمت بشکه هدایت کنه. پس وقتی اونها میخواستن که گردو بخورند میافتادن توی بشکه.و بعد از یک ماه ، همه موش ها گیر افتادن.
ولی بعدش چیکار میکنی...میسوزونش؟ نه.
فقط رهاش میکنی ، و موش ها کم کم گرسنه شدن ، و یکی بعد از دیگری اونها شروع کردن به خوردن همدیگه ، تا زمانی که فقط دوتا ازونا باقی میمونه....دو بازمانده.
و بعدش چی میشه؟ اونها رو میکشی؟ نه
اونها رو میگیری و رهاشون میکنی بین درختها....حالا دیگه اونها گردو نمیخورند...اونها فقط موش میخورند...چون طبیعتشون رو تغییر دادی. دو بازمانده .. این چیزیه که مارو بهش تبدیل کردند!

قربونت برم مادر بزرگ ،خدایی اصلا ربطی داشتکلافه بس عشق و عاشقی کجای این داستان بود؟ کدوم از موشها من بودم کدوم الناز؟ من که هیچی نفهمیدم.شما چیزی متوجه شدید؟

دوستتان دارم شدید


 
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید