دو روز پر ماجرا
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱   کلمات کلیدی:

سلام

پریشب که رفتم خونه بعد اون ماجرای شرکت بابا، تو اطاقم بودم یه دفعه دیدم مامانم اومد تو اطاقم. تو خونه ما خدایی همیشه دمکراسی برقراره. یعنی وقتی مامان و یا بابامون میخواد خداناکرده فحشی و یا ناسزایی بگن اول نظرمونو میپرسن ﻣﺜﻼ ﻣﯿﮕﻪ:
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﻧﻔﻬﻢ؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﮕﻢ ﺷﻌﻮﺭ ﻧﺪﺍﺭﯼ؟؟؟
مامانم همه با رعایت دمکراسی شروع کرد به  .... که اون چه حرفی بود زدی بابات اونقدر ناراحته که نگو.بعد متوجه شدم مادرم یه صندلی آورد و گذاشت دم صندلی من و زل زد به مانیتور. من هم گفتم چی مامان؟گفت: خفه شو دهنتو ببند ! تو این چیزا حالیت نمیشه . ندیدی همش تلویزیون نشون میده میگه فرزندان خود را در دنیای مجازی تنها رها نکنید ! دارم کنترلت میکنم معتاد نشی بدبخت !من تعجب رایانهتعجب همینطوری یه آهنگ گذاشتم گوش کنم که باز شروع شد.من وقتی آهنگ غمگین گوش میکنم مامانم میگه چته ؟چی شده ؟ گذاشته رفته ؟چرا تو خودتی ؟آخ بمیری که بچمو اینطوری کردی ...
آهنگ شاد گوش میکنم میگه خبر مرگش برگشت ؟الان باهاته ؟کیه طرف ؟چه شکلیه ؟دوسش داری ؟چند بار دیدیش ؟ ...

خلاصه اونشب بخیر گذشت و بابام هم هیچی بهم نگفت.صبح زود بود دیدم بابام اومد تو اطاقم، از خواب بلند شدم دیدم بابام یه مقدار پول گذاشت روی میز و گفت:امروز من نمیرسم برم خرید مادرت هم کار داره از سرکار که میایی یکم خرید کن.(تو خونه ما بجز بابا هیچکس حق نداره دست تو جیبش کن و خرج کنه).من پولها را نگاه کردم و گفتم شما که پول می دی یه کم بیشتر بده ، زیاد اومد بر می گردونم ، من بچه اتم مثلا !
بر گشت آهی کشید و گفت : تو دنیای منی اما ! به دنیا اعتمادی نیست کامران جان من هم فردای اون روز از سرکار که میومدم گفتم برم گلفروشی یه گل بخرم تا از دل بابام در بیارم.رفتم گلفروشی گفتم آقا این گل طبیعیه ؟؟؟یه دختر بچه 7 ساله اونجا بود گفت نَ سزارینه!به جون خودم من تا 15 سالگی فکر میکردم بچه ها رو لک لک ها از آسمون میارن

گل و وسایلها را خریدم و اومدم خونه.شب که بابام اومد گل را گرفتم دستم و رفتم جلوش یه کم عذرخواهی کردم و با آه و ناله گفتم: دلم گرفته بابا.یه دفعه بر گشت گفت: چاه باز کن تو کابینته.ینی محبت تو خانواده ی ما موج میزنه.بگذریم شب برای افطاری قرار بود که شفارش پیتزا بدن.ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﻏﺬﺍ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺑﺪﻩ
ﻣﯽ ﮔﻪ 3 ﺗﺎ ﭘﯿﺘﺰﺍ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻫﻤﺒﺮﮔﺮ ﺳﺎﺩﻩ
ﻭﻗﺘﯽ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺮﺍ ﻧﮕﻔﺘﯽ 4 ﺗﺎ ﭘﯿﺘﺰﺍ؟
ﮔﻔﺖ: اگه واست ﭘﯿﺘﺰﺍ میگرفتم ﮔﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺷﺪ
ﺑﺮﺍ ﺗﻮ همین ﻫﻤﺒﺮﮔﺮ بسه!به دوتا پرورشگاه سر زدم هردوتاشون گفتن قیافت خیلی آشناس !

جاتون خالی بلاخره پیتزا را اوردن منتها پیتزا فروشی سر محله بدبخت یادش رفته بود سس بزاره آقا مادرم گفت: فردا حسابشو میزارم کف دستش.کامران صبح داری میری من هم باهات میام یعنی چی؟خلاصه اونا پیتزای دو لوپی من هم همبرگردم را خوردم.داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم که تلویزیون داشت سیرک نشون میداد

که چهارتا گاو میان از رو طناب میپرن و میرن! مامانم یه نگاه به تلویزیون انداخت و بعدش یه نگاه به من! میگه : اینا گاو تربیت کردن ما هنوز تو تربیت تو موندیم...!!! منتعجب  آقا گاوهتعجب .

صبح که داشتم میومدم اداره یه دفعه دیدم مادرم گفت: واستاد من هم باهات تا سر کوچه میام جلوی پیتزا فروشی که رسیدیم گفت همینجا نگه دار. پیاده شد رفت تو مغازه پیتزا فروشی و برگشت گفت:آقا سعید چرا دیشب واسه ما سس نذاشتی؟ مگه پیتزارو میشه بدون سس خورد؟
سعید: نه خانم... !
مامانم : پس ما چجوری خوردیم ؟من سعیدتعجب

سوارش کردم تا یه مسیر باهم اومد وقتی خواست پیاده بشه گفت: شب زود بیا میخوایم برات آستین بالا بزنیم خدا بخواد از دستت راحت شیم.خدایا منو تو زلزله بعدی محشور بفراما، بگید آمین

چیه؟ میخندید حالا من هم از اینها میزارم دلتون آب بیفته



روانیم دیگه، حالتون جا اومد.شاد باشید


 
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید