تولد علی آقا و بقیه ماجرا
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٥   کلمات کلیدی:

سلام به دوستان گلم

خوبید،؛خوشید،سلامتید؟ خدا را شکر.راستی با ماه رمضان چطورید؟امیدوارم این ماه هم به خوبی خوشی هر چه تمامتر بگذره.البته میدونم خدایی تو این هوای گرم 17-18 ساعت خیلی سخته.ولی ماه رمضان به این نیست که افطاری تا خرخره بخوریم و سحری هم همینطور و صبح بلندشیم ولی دیگر اعضای بدنمان روزه نباشند. ماه رمضان یعنی علاوه بر اینکه بر نفس جسمیمان غلب میکنیم دیگر اعضای بدن هم باید روزه باشند. زبانمان به دورغ و غیبت وا نشه- چشمانمان چیزهای را نباید ببینه نبینه- بزارید اینجا یه پرانتز باز کنم :(میگن تو روز قیامت گوگل به حرف میاد؛
همه جست و جوها و عکسایی که سرچ کردیمو رو لو میده… در جــریان باشید!!) پاهمون جای که نباید بره نره و...اگر تونستیم همه ی اینها را رعایت کنیم به تمام معنا یعنی ما بنده خوب خدائیم انشالله.

بگذریم دیشب جاتون خالی بود جشن تولد علی آقای خودمون بودهورا همه مون با خانواده دعوت بودیم خدایی علی اقا هم سنگ تمام گذاشتخوشمزه صبح من اولین نفری بودم که تولدش را تبریک گفتم ساعت 2/30 صبحاز خود راضی من عادت دارم جشنهایی که خودمونی هستند چندین ساعت زودتر از همه میرم که اگه کمکی از دستم بربیاد انجام بدم.ساعت 4-5 بود که رفتم خونشون دیدم نه بابا همه چیز ردیف.تشویق خلاصه بعد مدتی کم کم سروکله دوستان پیدا شد باور کنید هنوز از در تو نیومده همه میپرسیدن کامران اومده خنده بعد که میفهمیدن هستم کلی کیف میکردند و تازه بعضیهاشون هم که باهام رودرواسی نداشتند میگفتن اگر دلقک بازی تو نباشه اصلا جشن بدرد نمیخورهتعجب خوب من که اصلا ناراحت نمیشم اگر دلقک معنی اینو میده که با حرفهام و یا کارم باعث میشم که اطرافیانم شاد باشند چه ایرادی داره بزار بگن دلقکدلقک شاد بودن و یا شاد کردن، حتی تو دین ما هم بهش تاکید شده. منتها این شادی باید یه چارچوبی داشته باشه و خداناکرده باعث تمسخر اطرافیان و یا ناراحتی نشه.

بگذریم این جشن تولد، هم افطاری بود و جشن بود و هم سحری،عرض میکنم خدمتتان.جای همه شما خالی کلی گفتیم و خندیدیم. نه دیگه رقص و قرو، اطفار نداشتیم.ولی بجاش یه قرص جوشان ویتامین c داشتم یواشکی انداختم تو اکواریوم خونه علی آقا، خدایی این ماهی ها داشتن هلیکوپتری میزدن بعد که همه متوجه شدن یکساعت بتماشای این ماهیها وایستاده بودند.مدیونین اگه فکر کنین روانیم.

یعنی علی اقا اصلا اجازه نمیده، خوب راست میگه اولا ماه رمضونه بعد هم هدف فقط دور هم جمع شدن بود.خلاصه شام که خوردیم و بعد نوبت کیک کادو شد.من خیلی وقته کادو جای نمیبرم و اگر هم ببرم مال منو اونجا باز نمیکنن نمیدونم میگن ضایع میشن.چند بار جعبه خالی رو حسابی کادوپیچ کردم و طرف هم اومد با آب وتاب که این کادو را کی اورده ...وقتی بازش میکردند خالی بود.بعد اون دیگه هر جا هم کادو ببرم باز نمیکنن .کادوها که باز شد.

ازم خواست اهنگ تولد :

اشک شادی شمع رو نگاه کن     ک واست میچکه چیکه چیکه

کام همه رو بیا شیرین کن               بیا کیک رو ببر تیکه تیکه

خلاصه ما هم خوندیم به سلامتی علی اقا و همه ی دوستان و شما عزیزان.اونقدر سرگرم جشن بودیم که یک دفعه متوجه شدیم ساعت 1 نصف شبه.بعضیها خداحافظی کردند و رفتن چند نفری مونده بودیم که یه دفعه الناز خانم پیشنهاد داد که دو ساعت دیگه سحره و کلی هم غذا مونده سحریه را بخوریم بعد بریم ما هم از خدا خواسته گفتیم باشه.از اینجا به بعد دیگه جمع خودمانی تر بود. از انجایی که علی اقا هیچموقع اجازه نمیده من سرکار زیاد حرف بزنم دیشب ولی تا تونستم خاطره تعریف کردمو حرف زدم.یه خاطره بود که وقتی تعریف کردم همه انگار موشک زیرشان گذاشته باشند رفتن هوا.حالا گفتم برای شما هم تعریف کنم بد نیست که کمی هم شما بخندید.

 

و اما..

چند سال پیش تازه طبقه بالایی ما اسباب کشی کرده بودند من تو اداره بودم بابام اینا زنگ زدن که دارن میرن شمال حواست به خونه باشه، شب زود بیا خونه و...اون شب من کمی دیر از سرکار اومدم. تقربیا ساعت 10 شب بود وقتی رسیدم خونه دیدم دسته کلیدو تو اداره جا گذاشتم اداره هم تعطیل. مونده بودم چکار کنم کمی جلوی در خونه رو پله ها نشتم داشتم فکر میکردم خونه کدوم فامیل برم که خانم و اقای که طبقه بالای ما بودند اومدن، داشتن از پله ها رد میشدن که اقا ازم پرسیدم: اگه اشتباه نکنم شما اقا کامرانی نه؟ من هم گفتم بله.گفت چرا اینجا نشستی؟من هم جریان را گفتم خلاصه از اونها اصرار که امشب بیا خونه ما و ازمن انگار که نه میرم خونه دائیم.ولی خوب اونقدر اصرار کردند که راضی شدم .رفتم طبقه بالا. هنوز درست و حسابی وسایلهاشونو نچیده بودن. خدا خیرشون بده شام اوردند و خوردیم، وقت خواب که رسید مادره که از قیافه اش معلوم بود خیلی ساده است گفت:جاتون کجا بندازم ؟ تو اطاق نی نی خوبه؟

من هم با خودم فکر کردم کی حوصله گریه بچه داره.بلافاصله گفتم:نه دست شما درد نکنه همینجا رو کاناپه میخوابم.

اون شب خواب خیلی بهم چسپید از بسه که خسته بودم.صبح ساعت 7 دیدم همه بلند شدن من هم بلند شدم و بعد سلام رفتم دستشویی که دستو صورتم را بشویم، جلو دستشویی یهو دیدم یه دختر خیلی ناز و خوش اندام که معلوم بود ورزشکار هم هست از دستشویی اومد بیرون

با تعجب پرسیدم شما دختر اقای ... هستید؟دختره هم که داشت با حوله دستو صورتش را پاک میکرد گفت:بله

بعد پرسیدم اسمتون چیه؟

دختر گفت:اسمم نی نیه، اسم شما؟

من هم آب دهنم را قورت دادم و گفتم:من خرم..من الاغم من نفهم من بی شورم من...

خلاصه دیشب این خاطره را گفتم اونقدر بچه ها خندیدن که صبح موقع خداحافظی هم هنوز خنده بر لبانشان بود.باور کنید تو 24 ساعت گذشته فقط دو یاسه ساعت خوابیدم. خدا را شکر امروز کلا آفیم.خوب امیدوارم همیشه شاد باشید.

خدا ممنونم منو دلقک خلق کردید که میتونم بنده های خوبتو کمی شاد کنم ممنونم.


 
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید