دخترک و پدرش
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳   کلمات کلیدی:

سلام


دختری که پدرش را از دست داده بود پدرش را بسیار دوست میداشت. پدر به بیماری سختی مبتلا شد، دختر به هر دری زد تاپدر سلامتی ‏اش را دوباره به دست بیاورد، هرچه سعی و توان داشت برای بهبودی پدر انجام داد ولی بیماری جان پدر را گرفت و او مرد. دختر در خانه اش را بست و گوشه‏ گیر شد. با هیچکس صحبت نمیکرد و سرکار نمیرفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند. شبی دختر رویای عجیبی دید. دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان در جاده‏ای طلائی به ‏سوی کاخی مجلل در حرکت هستند. هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. دختر وقتی جلوتر رفت، دید فرشته‏ای که شمعش خاموش است، همان پدر خودش است. دختر فرشته غمگین را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید: چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ پدر به دخترش گفت: عزیزم، هروقت شمع من روشن میشود، اشکهای تو آنرا خاموش میکند و هروقت دلتنگ میشوی، من هم غمگین میشوم. دختر در حالی که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید. اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

بهشت نصیبتان


 
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید