گوزید گوزید....
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٦   کلمات کلیدی:

سلام بر همه ی دوستان گلم

امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید.عذر تقصیر بابت تیتر این پست ولی کاری نمیشه کرد به این پست مربوط میشه.خیلی از دوستان خواسته بودن جریان تصادف را براشون بنویسم.من هم گفتم بزار از اول کامل توضیح بدم.چند ماه پیش قرار شد با دوستان بریم مسافرت که کمی خستگی کار از تنمون بین بره.قرار شد همه با هواپیما بریم ولی شب قبلش علی اقا زنگ زد که کامران اگه میتونی ماشینتو بیار ما با ماشین بریم که از لذت دیدن مناظره توی راه بی نصیب نمانیم.قرار شد من و الناز و علی اقا با ماشین بنده مسافرت کنیم.به شرطی که من رانندگی نکنمتعجب.من هم قبول کردم و شب ساعت 10 به امید خدا راه افتادیم.نزدیکهای صبح بود دیدم علی اقا خوابش میاد گفتم: اگر خسته شدی یا من یا الناز رانندگی کنیم شما یه استراحتی کنید.ایشان هم قبول کردند که الناز رانندگی کنه و رفت پشت ماشین که بخوابه.یه یک ساعتی گذشته بود دیدم الناز هم داره خمیازه میکشه. گفتم: الناز میخواهی یه داستان برات تعریف کنم از انجایی که الناز عاشق داستانها و خاطرات منه با ذوق گفت آره کامران بگو ولی یواش.گفتم :

یکی تعریف میکرد تو بیمارستان بودم دیدم یه خونواده وایسادن پشت پنجره مریضشونو نگاه میکنن و زار زار گریه می کردن! رفتم جلو ... از یکیشون پرسیدم جریان چیه ؟!گفت بابابزرگمه دو روزه معده اش بادکرده فک کنم کارش تمومه....خلاصه اومدم سراغ کارخودم یهو دیدم یکی از تو اتاق اومد بیرون بلند گفت : گوزید...گوزید... خدا رو شکر... بالاخره گوزید ...! باد معده ی بابائه خارج شده بود!!

تا اینو گفتم الناز یهو زد زیر خنده اونهم چه خنده ی طوری که نتونست خودشو کنترل کنه ماشین نگه داشت و پیاده شد و شروع کرد به دلشو گرفتن و خندیدنخندهخندهخنده. علی آقا که متوجه ایستادن ماشین شده بود چشماشو باز کرد گفت چی شده ؟؟؟؟!!!!!تعجبمنم گفتم نمیدونم الناز نگه داشته!!!! علی اقا شیشه ماشینو کشید پایین گفت الناز چی شده؟ الناز هم میخندید و اشاره میکرد گوزید گوزیدخنده... علی آقا یه نگاهی به من کرد و گفت :خیلی بیشعوری... گفتم چی میگی بابا اون منظورش چیزی دیگستکلافه علی آقا: شورش در اوردی .میگم یه بوی بدی میاد ها....عصبانی بعد با عصبانیت پیاده شد.الناز هم که از زور خنده چیزی نمیتونست بگهقهر پیاده شدم گفتم علی جان... حرفمو قطع کرد و گفت: بابا صد بار گفتم شوخی هم اندازه داره بعد رو کرد به الناز و گفت تو دیگه چرا میخندی؟؟عصبانی خدایی علی اقا عصبانی بشه دیگه فرصت نمیده به کسی حرف بزنه ولی من جدی پریدم تو حرفاش گفتم: شما داری تهمت میزنی اون دنیا باید جواب پس بدی ها...علی اقا گفت: بفرما باد شما ول کردی اونوقت اون دنیا من باید جواب بدمخنده بعد از حرف خودش خنده ش گرفت اروم که شد الناز با خنده اومد جلو گفت نه علی اقا شما خودتو ناراحت نکن جریان ...بعد کلا براش تعریف کرد همنجا فلاکس اوردیم یه چایی خوردیم.حالا اینجا را داشته باشید اومدیم سوار ماشین شدیم علی برگشته میگه من نمیدونم ولی یه بویایی تو ماشین داره میاد هنوز. من : تعجبگریهگریه اقایون عزیز خانمهای گرامی ترا خدا تا وقتی از چیزی مطمنن نشدید به کسی تهمت نزنید اون دنیا باید جواب پس بدیم ها.....خنده

 خندهخندهخندهخندهخندهخنده

خوب این از رفت مسافرت تو پستهای بعدی بقیه ماجرا را براتون مینویسم.


دوستتان دارم یه عالمهقلبلبخند


 
خواستم بگم....
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٦   کلمات کلیدی:

خواستم بگم:

دخترپسر کوچکی باهم تو کوچه داشتن گریه میکردن!مردی امد گفت دخترم چرا گریه میکنی؟ گفت عمو عروسکم پاره شده.از پسره پرسید تو چرا گریه میکنی؟ گفت اخه عروسکم داره گریه میکنه...گریهقلبقلبخیال باطللبخند


 
ممنونم خدا
ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۳   کلمات کلیدی:

سلام عزیزان.

متاسفانه بعد از تصادفی که داشتم نتونستم بیام و خدمت شما عزیزان که تو این مدت تنهام نذاشتید تشکر و قدردانی کنم البته چند وقت پیش یه سری زدم و پستی هم گذاشتم ولی متاسفانه زیاد حالم خوب نیست و باز مجبور شدم چند وقتی استراحت کنم.ولی دیدم تو اون تصادف و بعد اون خیلی بدهکار خداوند هستم و هم اینکه از همه ی شما عزیزان تشکری کرده باشم که واقعا تو این مدت خیلی لطف داشتید بخصوص شیوا خانم عزیز که واقعا تو این مدت منو شرمنده کردند ممنونم از همه ی شما عزیزان.ولی قول میدم از شنبه حتما باز در کنار شما عزیزان باشم.اگر نتونستم به وبلاگهای قشنگتون سر بزنم واقعا پوزش میطلبم.البته تو این مدت مادر گرامی از نظر اینترنت و گوشی حسابی تحریمم کرده بود الهی قربونش برمقلب به همدیگر عشق بورزید و تا دیر نشده دوستت دارم ها را به خانواده و دوستان ابراز کنید. گاهی خیلی زود دیر میشود....


این هم تقدیم به علی اقای عزیز که روحشان شاد و یادشان گرامی:

دانه ی فلفل سیاه وخال محبوبان سیاه
هردو جانسوزند اما این کجا وآن کجا

عده ای سرب وگلوله,عده ای ملیاردها
هردوتا خوردند اما این کجا وآن کجا

این یکی از سوز ترکش آن یکی هم در سونا
هر دو میسوزند اما این کجا وآن کجا

عده ای بر روی مین و عده ای بر بال قو
هردو خوابیدند اما این کجا وآن کجا

این یکی بر تخت ماساژ آن یکی بر ویلچرش
هردو آرام اند اما این کجا وآن کجا

این یکی در عمق دجله,آن یکی آنتالیا
هر دو در آبند اما این کجا وآن کجا

این یکی را گازخردل, آن یکی را گاز پارس
هردو با گازند اما این کجا وآن کجا

عده ای کردند کار و عده ای بستند بار
هردو فعالند اما این کجا و آن کجا

باکری ها سمت غرب و خاوری ها سمت غرب
هر دو تا رفتند اما این کجا وآن کجا

آن یکی بر پشت تانک و آن یکی بر صدر بانک
هر دو مسئولند اما این کجا و آن کجا

الغرض,یاران حق و پیرو فرعونیان
هر دو تا وصلند اما این کجا و آن کجا

عده ای بر تار شیطان میتنند چون عنکبوت
عده ای بر حق وجاویدند اما این کجا و آن کجا

شادی روح پاک شهدا صلواتقلبقلب

آپلود شده در سایت زیگور


 
فقط باش
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳   کلمات کلیدی:

 سلام نازنین

وای چه روزهای خوبی ست
که تو می‌آیی
و من لابلای مسافران تشنه
دنبال تو می‌گردم

می‌دانی ؟
مسافران جهان
همیشه تشنه‌اند
مسافران همه آب می‌خواهند
و من تو را

چرا از بین این همه مسافر
یکیش تو نیستی ؟
چی پوشیده‌ای که نشناسم ؟
چرا چهره‌ی آدم‌های دنیا
غریب شده برای من ؟

چرا از بین اینهمه آدم
تو
فقط تو
نمی‌خندی
چرا انتظارم تمام نمی‌شود ؟
چرا تمام نمی‌شوم ؟
کی می‌آیی ؟

می‌دانی چی ؟
اصلاً نیا
همین که به دنیا آمده‌ای
برای من کافی ست
فقط باش.(عباس معروفی)



 
مرتضی پاشایی عزیز
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٢   کلمات کلیدی:

سلام

برای همه ی بیماران دعا کنید بخصوص مرتضی پاشایی عزیز.

ممنونم از تی پلاس و خانم مریم نوایی نژاد عزیز بابت تهیه این گزارش قشنگقلب


 
سلام
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٥   کلمات کلیدی:

سلام دوستان عزیز

تا چند روز دیگه در خدمتتان هستم دلم برای تک تک شما عزیزان تنگ شدهقلباز این به بعد فیلمهامو تو این سایت (زیگور ) اپلود میکنم تا دوستانی که حوصله دانلود ندارند بتونن مستقیم فیلمها رو بدون مشکل لود شدن نگاه کنن. وای چقدر گلم منخندهچشمک


 
 
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٥   کلمات کلیدی:
 
ممنونم عزیزان
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳۱   کلمات کلیدی:

سلام همراهان عزیز کامران

خدا را شکر از دو سه روز پیش کامران عزیز بهوش اومدند و من چقدر خوشحالم و خدا را شاکرم. باور کنید از حال تک تک شما جویا بودند و من تمام کامنتهای شما را براشون پشت تلفن خوندم از من خواستن به تک تک شما عزیزان سلام برسونم یه نوشته کوتاهی برای دوست عزیزشان شیوا خانم گفتند که من براشون اینجا عین همان را مینویسم.ممنونم از همه ی شما دوستان

ﯾﺎﺩﻣﻪ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮﺍ ﺳﻌﯽ میکردم ﭘﺎﻡ ﺭﻭ ﻗﺒﺮﺍ ﻧﺮﻩ ، ﺗﺎ ﺭﻭ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺟﯿﮕﺮﻡ ﺁﺗﯿﺶ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ ،ﭼﺸﺎﻣﻮ ﻣﯽ ﺑﺴﺘﻢ و ﺗﻮی ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺵ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ …
ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺖ ، ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ، ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻫﺎ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺗﺮ و ﺟﺪﯾﺪﯼ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺷﮑﯿﻞ ﺗﺮ !
ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻭﯼ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﻗﺒﺮ ﭘﺎﻡ ﺭﻓﺖ یا ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻨﺪﺗﺎشون ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ : ﻣﺎ ﮐﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ نمیومد ﺣﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﭘﺎ ﺑﺬﺍﺭﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﺍﺣﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﭘﺎ میزﺍﺭﯾﻢ …
ﮐﺎﺵ ﻫﻤﻮﻥ ﺑﭽﻪ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﺪﯾم ! شیوا خانم عزیز کامنتهای زیبای شما را وقتی برام خوندند حال غریبی داشتم من دوست خوبی برای شما نبودم بقول شما باید خیلی چیزها را از علی عزیزم یاد بگیرم من شاگرد خوبی نبودم ببخشید حال روز چندان خوبی ندارم شاید باورتان نشه تو این چند روز گاهی به خودم به گذشتم و اون کامنتهای ارزشمند قبلی شما خیلی فکر کردم. راست میگفتید من فقط اسم علی عزیز را یدک میکشیدم خیلی تغییرات هست که اگر عمری باقی بود باید انجام بدم من از خدا از شما و از دوستان گلم و علی عزیزم عذرخواهی میکنم.ممنونم از همه ی شما دوستان عزیز.قدر خودتون و سلامتی که خداوند به رایگان داده بدونید و بدون هیچ انتظاری مهربونیتون را از هم دریغ نکنید.دوستتان دارم یه عالمه.


 
← صفحه بعد صفحه قبل →
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید