نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩۳/۱/٢٧

می خواهم داستانی از علاقه ام به تو را بنویسم . . .

یکی بود ، یکی . . .

بی خیال بابا. . . !

خلاصه اش این میشه : دوستت دارم دیونه قهقههقهقههقهقههچشمک


صدا …

دوربین …

حرکت …

باز هم برایم نقش بازی کن...


من بازیهایت را دوست دارمتشویققهقههخندهچشمک

دوستتان دارم یه عالمه.مواظب مهربونی هاتون باشید بیخودی خرج نکنید...خندهلبخند


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩۳/۱/٢٦

سلام

قبل از عید از طرف بابام رفته بودم کره،البته سفر کاری بود که بابام نتونست بره من بجاشون رفتم و کلی هم گند زدمگریهلبخند.خاطرات جالبی دارم از کره که حتما یه پست میزارم.اونجا که بودم یک خانمی شده بود راهنما و مترجمم.که موقع برگشتم با من اومد و وقتی مادرم با ایشان برخورد کرد چه اتفاقاتی افتاد و عکس العمل جالب مادرم را حتما براتون مینویسم ولی اونجا که بودم یک جریانی را برام تعریف کرد. گفتم من هم با شما در میان بزارم و شاید هم شنیده باشید.

کلیپی گذاشتم در این باره، حتما دانلودش کنید خیلی زیباست در باره همین دختر 11 ساله است که براتون تعریف میکنم.

همیشه گفتن رابطه پدر و دختر یک رابطه عمیقی است دخترا برای پدرهاشون خیلی عزیزن،و همینطور پدرها برای دخترها.
داستان به این قرار است  مردی ۶۲ ساله که مبتلا به سرطان هست و دکترا بهش گفتن مدت زیادی زنده نیست ،تصمیم میگیره عروسی دختر یازده سالش رو جلو بندازه و این آرزو را با خودش به گور نبره و عروسی دخترش رو ببینه ،این عکسها را ببینید اشک آدم در میاد. عروسی دختر ۱۱ ساله در حالی که میدونه باباش چیزی دیگر به عمرش باقی نمانده.درست جریان احساسی هست ولی به نظر من این خودخواهی محض یک پدر،وگرفتن حق زندگی یک انسان است.نگاهی به چهره و اشکهای این دختر نگاه کنید من دوست ندارم قضاوت کنم ولی .... ولش کنید اینو کلیپ و عکسها را ببینید.

دانلود   کلیپ


الهی، نگاه معصومانه اش را ببینیددل شکستهناراحت بابا اونجا که بقول خودشان مهد تمدن، اینجوری. اونموقع اینجا، قبلا عید که خواهر ما ازدواج کردند و رفتند خونه بخت،تا خواستگار میومد و جواب میخواستن اولین چیزی که پدر و مادرم میگفتند این بود که دخترمان باید راضی باشه تصمیم گیرنده ایشونن.اصلا دلشون نمیومد از اونا جدا شه، ولی در مورد من مسئله فرق میکنه از صبح که بلند میشم مادر بزرگوار میفرماین ای خدا ما کی از دست این ...راحت میشیم من یه گوسفند بکشم نذری بدم.قهقههخنده البته این ماجرا امکان داره تو ایران هم اتفاق بیافته من یکطرفه قضاوت نمیکنم ولی میخوام بگم قربون پدرها و مادرای که به بچه هاشون احترام میزارن به حریمشان به عقایدشان به ......آی پدر های عزیز و مادرهای دوست داشتنی ایران زمین عاشقانه دوستتان داریم نفس مان به نفس تان بنده ،مباد این نفس را از ما دریغ کنید.جان ما بچه هاتون که خیلی عزیزیم براتون، هوامون را داشته باشید قربون همه تونماچقلب الان مادرم از طبقه پائین داره صدام میکنه کاش میتونستم صداشو براتون بزارم گوش کنید :کامران....ای بمیری باز چسپیدی به اون یارانه.....بیا برو خرید داریم.....آخ اگه من تو رو نداشتم چقدر خوشبخت بودم ...میشنوی یا باز اون هدفون کوفتی تو گوشتت...اوهقهقههخنده

دوستتان دارم یه عالمه،مواظب خودتون و خوبیهاتون باشیدقلبلبخند


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩۳/۱/٢۳

یادتون نرهقهقههقهقههخنده

من ،خانواده و فک و فامیل در سیزده بدرقهقهه اگه گفتید من کدومم؟متفکر

حال و روز من چند روز پیشقهقههقهقههخنده

چه میکنه این بازیکنقهقهه

نیازی به شرح نیستافسوسخیال باطل

چی فکر کردی؟خنده

و در آخر یادم باشه تمام این خنده ها و خوشی را مدیون چه کسانی هستمتشویق

مواظب خودتان و خوبیهایتان باشید دوستتان دارم یه عالمهتشویققلب


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩۳/۱/٢٢

سلام

باور کنیدحقیقت داره، سوزاندن چربی های بدن با کمترین هزینه بدون بازگشت...اصلا نمیخوام خدانکرده تبلیغ کنم ولی اگر خواستید چربیهای شکم خودتان را بدون هزینه بسوزانید یکبار امتحان کنید ضرر نمیکنید.

لطف کنید برید ادامه مطلب:


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩۳/۱/٢٢

سلام دوستان گلم

بزارید یه خاطره براتون تعریف کنم از جشن تولدم.تو ایام عید تولدوم بود ولی چون ایام فاطمیه بود خانواده تصمیم گرفتن بعد این ایام جشن بگیریم.خلاصه سه روز پیش تو خونه نشته بودم دیدم زمزمه جشن و کادو، شفارش کیک بگوش میرسه از اونجای که قبل عید هم خواهر گلم رفت خونه بخت،پیش خودم گفتم ای جان الان دیگه عزیز درودنه خونه شدم حالا ببین واست چکارها که نکنن.تو این فکر و خیال بودم دیدم مادرم اومد نشست پیشم و گفت:کامران میخوام سفارش کیک بدم برای فردا، دوست دارم خودت انتخاب کنی. دوست داری شکلاتی باشه مخلوط میوه باشه و...خلاصه من هم سفارش دادم .دوستان آشنایان را هم دعوت کردند من هم کل دوستان و همکارانم را دعوت کردم خلاصه جاتون خالی از ساعت 3 بعدازظهر مشغول خوردن تنقلات و زدن حرف و حدیث .خیلی خوش گذشت ولی دیدم مادرم اومد گفت بفرمائید شام... تعجب کردم گفتم مامان کیک چی میشه؟ مامانم گفت:اول شام بخوریم بعد.گفتم خوب اول کیک ببرم بعد شام بخوریم. گفت:نه اونموقع همه اشتهاشون کور میشه.رفتیم شامو خوردیم نوبت رسید به کیک و بریدن کیک.به به من عاشق این قسمت جشن تولدم ولی.....

چیزی نمیگم خودتون برید ادامه مطلب قضاوت با شما. قابل ذکر است این طرح از علی آقا(خانه سبز ما)بود داشتن دوستانی همچون ایشان بخدا نعمته...


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩۳/۱/٢٠

سلام

نمیدونم چی باید بگم توی دلم پر از حرفهای ناگفته مانده ولی......الان که بعد این همه مدت اومدم تو وب باور کنید اشک تو چشمامو جمع شده. فقط اینکه مسئله را عشقی نکنید و اینکه برام دعا کنید بتونم باز برگردم. من تو این مدت سعی کردم همیشه پستهای شاد بزارم ولی خوب من هم مثل همه بعضی موقعها دلم میگیره اگر دو سه پست غمگین گذاشتم عذرخواهی میکنم.الان به همه ی شما سر زدم اگر کامنت نذاشتم چون حالت روحی خوبی نداشتم ولی بدونید دوستتان دارم یه عالمه.برایم دعا کنید اجابتش مهم نیست نیاز من آرامشی است که بدانم فراموش نشده ام ممنونم.

یه وقتایی دلت می خواد یکی از پشت سر چشمامو بگیره و ازم بپرسه :
اگه گفتی من کیم ؟ ومن هم دستاشو بگیرم و بگم : هر کی هستی باش فقط بمون.و اگر سهمی از فردا داشتم که هیچ…اما اگر فردا سهم من نبود…
به یاد این همه سادگی، یک یادش بخیر ساده از سهم خودتان برایم کنار بگذارید، تا لااقل تلافی کرده باشید، امروزی را که تمام سهمم را برای دلتنگیتان کنار گذاشتم.

دوستتون دارم یه عالمهقلب


ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید