نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۸/٢۸

سلام دوستان عزیز

یه چندتا عکس گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد.اول این عکسو نگاه کنید به نظر شما چیه؟ اول حدس بزنید بعد برید ادامه مطلب.


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۸/٢٧

سلام دوستان عزیزم

در ادامه مطلب چند تا عکس گذاشتم امیدوارم که لذت ببرید.قلب

راههای رسیدن به آرامش :

1- جلوی گریه خود را نگیرید و گه گاهی گریه کنید.

2- دست کم روزی 15 دقیقه را در سکوت بگذرانید و به نیازهای واقعی خود و نیز چیزهایی که دارید فکر کنید. سکوت عصاره‌ ی آرامش است، با زور نمی‌ توان آن را ایجاد کرد، باید زمانی که فرا رسید آن را بپذیرید. اگر برایتان امکان دارد دست کم روزی یک ساعت، تنها به اتاقی بروید و در را به روی خود ببندید.

3- افراد آرام به خود می ‌گویند که برای تغییر گذشته کاری نمی ‌توان کرد، آنگاه از فکر ادامه زندگی لذت می ‌برند.

4- وقتی احساس می ‌کنید که سرتان پر از فکرهای جور و واجور است و جای خالی در آن نیست، با قدم زدن، آنها را پاک کنید.

5- اگر نتوانید کسی را ببخشید، افکار خشمگین‌ تان شما را برای همیشه با این افراد مرتبط خواهد کرد. شاد کردن دیگران، باعث آرامش می ‌شود.

6- آرامش را از کودکان بیاموزید، ببینید که چگونه در همان لحظه‌ ای که هستند، زندگی می‌ کنند و لذت می ‌برند.

7- از همان که هستید راضی باشید، در این صورت احساس آرامش بیشتری می‌ کنید.

8- هرچه اکسیژن بیشتری به شما برسد، آرام‌ تر خواهید شد، خوب است در محل کار و زندگی خود گیاهی نگه دارید.

9- مهم نیست که با شما مؤدبانه برخورد کنند یا نه، برخورد مؤدبانه‌ ی شما، باعث ایجاد آرامی و احساس خوبی در شما خواهد شد.

10- سرعت حرکت شما با احساستان رابطه‌ ای مستقیم دارد، آرام راه بروید و حرکات بدن خود را آرام ‌تر کنید، طولی نمی‌ کشد که آرام خواهید شد. گاهی می ‌توانید برای رسیدن به آرامش، دراز بکشید، عضلات خود را شل کنید و به هیچ چیز فکر نکنید.

11- با حرکات آرام و صحبت کردن شمرده، احساس آرامش را به جمع منتقل کنید. آیا تا به حال فرد آرامی را دیدید که با صدای بلند صحبت کند؟

12- با شوخ طبعی به آرامش خود کمک کنید.


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۸/٢۳

سلام دوستان عزیز

امیدوارم عزاداریهاتون مورد قبول حق قرار گرفته باشه.ببخشید که تو این مدت نتونستم بیام بهتون سر بزنماوه ولی قول میدم تا فردا به همه ی شما عزیزان سر بزنم بازم عذر میخوامقلب

روز تاسوعا ساعت 5 بعدازظهر داشتم جلوی هئیتو جارور میکردم تو حال و هوای خودم بودم که ناگاه دیدم خانم مسنی جلوی روم واستاده، اومدم سلام کنم گفت: ببخشید این دور بر دیگه نونوایی نیست؟گفتم سنگکی که اون پائین بود!!گفت: والا داره میپزه ،مردم هم جلوی مغازشن ولی میگه برای یکی که از قبل پولشو داده پخت میکنه.گفتم یعنی چی؟ گفت:خوب طرف پول بیشتری داده داره این کارو میکنه حالا روز تاسوا از کجا نون پیدا کنم. امشب هم مهمان داریم.گفتم خوب خانم اعتراض میکردی درست مغازه مال خودشه ولی اون آردی که استفاده میکنه تنها برای یه نفر نیست مال کل مردمه.برگشت گفت خدا خیرت بده اون گوشیتو میدی یه زنگ به تعزیرات بزنم.من هم مثل همیشه جو گیر شدم گفتم اصلا خودم الان زنگ میزنم. زنگ زدم و کل ماجرا را به تعزیرات گفتم ایشان هم گفت باشه یه مامور میفرستیم تا بازرسی کنن.تلفن قطع کردم که یکی از بچه ها اومد گفت: کامران بابات میگه یک نفر رو بفرست نونها را بیاره گفتم کدوم نون؟؟؟ گفت دیشب سفارش دادیم 150 تا سنگک برای امروز حاضر کنه. تا بیارن و قسمت کنیم کلی طول میکشه.حرف دوستمان تمام نشده بود که خانمه گفت: به به پس سفارش مال شماست.گفتم خانم بدبخت شدم اگه بابام بفهمه بیچارم میکنهکلافه سریع زنگ زدم باز به تعزیرات تا گوشی برداشت گفتم ببخشید من چند لحظه پیش زنگ زدم در باره اون نونوایی... که گفت اقا من با مسئولش صحبت کردم به ما مربوط نمیشه شما با اتحادیه نانوایان تماس بگیرید،البته فکر کنم الان بسته باشه ببخشید خداحافظ.یعنی اون لحظه دنیا را بهم دادند.گفتم مادر جان داشتی منو به باد میدادی. شب هئیت بدون نون میموند.خانمه سری تکون داد گفت همیشه مرگ برای همسایه خوبه نه؟ بعد هم رفت.خلاصه رفتم خودم نونها را گرفتم اوردم. بعد هئیت خیلی فکر کردم ولی به نتیجه نرسیدم.راستی اینجا حق با کیه؟ با مردم که سهل انگاری کرده بودند و از قبل نون تهیه نکرده بودند؟ و یا با ما که میخواستیم نون هئیتو بدیم.در نظر داشته باشید اون آرد برای شخصی داده نشده و سهمیه مردمه. اون خانمی که بدون نون رفت و مهمون هم داشت باید از کجا نون تهیه میکرد و یا نونوایی که شاید، شاید به ازای هر نون مبلغ بیشتری گرفته بود و روز تعطیل را کار میکرد که پول بیشتری برای خانواده ببره؟حق با کیه؟

اون شب بعد هئیت که اومدیم خونه کل ماجرا را برای پدر و مادرم تعریف کردم بابام که فهمید به تعزیرات زنگ زدم از اونور اطاق گفت: بیا خانم بیا تحویل بگیر آقا کاسه داغتر از آش شدهعصبانی بعد مادرم گفت واقعا زنگ زدی؟ من که بالای پله ها واستاده بودم گفتم خوب نمیدونستم که بابا نون سفارش داده. بابام حسابی عصبانی بود مادر دو تا چای ریخت و اورد گذاشت جلوی بابام. با لعن بسیار مهربانی گفت : آخه مرد چرا اینقدر حرص و جوش میخوری تو مگه اخلاق اینو نمیدونی دست خودش نیست. من :تعجب.بعد اضافه کرد گفت: یادته یه بار 20 روزش بود اومدم بهش شیر بدم، نزدیک بود خفه شه؟!
بابام :آره  یادش بخیر. مادرم:یادته یه بار رفته بودیم سینما 2 ماهش بود تو ماشین جاش گذاشتیم ؟بابام آاااااره...چقدر خوش گذشت. من:تعجب. بعد بابام رو به مادرم گفت:چرا اینو نمیگی،سه ماهش بود یه عروسک داشت خیلی سر و صدا میکرد برقها رفت بلند شدم برم چراغ قوه بیارم فکر کردم عروسکش زیرپامه هی فشار دادم یهو برق اومد دیدم عین زغال زیر پام سیاه و کبود شده بود.مادرم:آره یادش به خیر ! چقدر خندیدی...مادرم آرام گفت:خوب الان چه انتظاری از این بچه داری؟ بعد بابام گفت: راست میگی خانم الان میفهمم که چرا تو بعضی مسائل هنگ میکنم  و درک درست حسابی نداره.

من :گریهگریهعصبانی

باید: باید یادم باشه یادت باشه هر جا میرم هر جا میری از قبل خبر بدم، خبر بدی. شاید کسی انجا باشه که طاقت دیدن منو نداشته باشه، شاید کسی باشه که طاقت دیدن تو را نداشته باشه.یادم باشه یادت باشه.

شب تاسوعا حالم زیاد خوب نبود از میان جمعیت تو اون حال و هوا، مادرم صدام کرد و گفت:ناراحت نشو اگه میبینی کسی یه نفر دیگه رو به تو ترجیح داد چون تو نمیتونی یه میمون رو قانع کنی که عسل شیرین تر از موزه !خندهخندهقهقهه الهی قربونت برم مادرقلبماچ

دوستتون دارم فراوانقلبگل


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۸/٢٠

سلام دوستان عزیز

اول یه توضیح بدم.در باره چیدمان لینگستان باید عرض کنم من به ترتیب کسانی که از روز اول وارد وب شدند اعمال کردم باور کنید خیلی سخت بود ولی اینجوری به کسی بر نمیخوره و متاسفانه بعضی از دوستان که وبشان را بسته بودند را حذف کردم.ناراحت

 

 خوشبختانه کار از دیروز تعطیل شده.من هر سال تو هئیت با چند تن از دوستان مسئول شستن ظرفها و آخر شب تمیز کردن حسینیه هستم.باور کنید خیلی برام لذتبخشه.قلب.وقتی هئیت تمام میشه تو هنوز اونجایی کلی کار داری، هنگام کار، زیر لب باهاش حرف میزنی بعد خسته میشی گوشه حسینیه میشینی سر بزانو میزاری و از ته دلت آرام گریه میکنی بعد که دلت اروم گرفت میبنی دوستت میزنه پشتت :پاشو پاشو بریم کمی استراحت کنیم،صبح خیلی کار داریم. این ایام، ایام بسیار عزیزیند اگر قدرش را بدانیم اگر بدانم که عزاداری برای امام حسین فقط این نیست که دنبال دسته ها بیافتم ولی صبح نماز اول وقت را بجا نیارم.اگر ندانم امام حسین قیام کرد برای آزادگی، برای تسیلم شدن در برابر اراده خداوند بدون هیچ چون چرایی.ندانم گذشتن از همه چیز در عمل باید نه در حرف.اگر جایی ظلم دیدم زبان به شکوه بگشایم شاید صدایم را کسی نشنود و یا در میدان نبرد بایکوتم کنن ولی اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید را از یاد ببرم.

پیـر مردی را گفتند: زندگی به چند بخش است؟گفت:کودکی و پیری گفتند پس جوانی چه؟گفت:جوانیم فدای حسیـن است.قلب

 

تا حالا چقدر به عهد وفایی که بین خودمان و خدایمان بستیم وفادار بودیم؟ ایا وفادار بودیم؟ یا مثل کوفیان عهد بستیم وفا شکستیم؟یا مثل امام حسین با معبود عهد بستیم و از همه چیز گذشتیم. تا به حال از خودت پرسیده ای چه کسی امام حسین را کشت؟بیائید چند لحظه تعارفات را کنار بگذاریم و با خودمان صادق باشیم!مگر از حسینیه های کوفه برای حسین نامه ننوشتن؟همه مساجد شهر نامه دادند!حتی بچه های مسجد کوفه…مگر عاشقان اهل بیت،محبان حسین،محبان علی دست به قلم نشدند؟پس ۱۸ هزار نامه از کجا بود؟ مگر دست خط هیئت امنای مساجد کوفه از تاریخ پاک می شود؟مگر اهل کوفه در قتل حسین شرکت نکردند؟مگر حکم قتلش امضا نکردند؟مگر….حسین جان چی بگم از این امت عهد شکن.چی بگم از عهد شکنان بی مروت. باید از عمق حسینی شویم!آنانکه در سطح حسینی شدند و در سطح ماندند نامشان کوفی شد!همانان که دعوت کردند و کشتند غارت کردند و گریستند.

 

این شبها، این شب ها را فراموش نکنید.این شب ها هر شب ساعت 23/15 از شبکه یک سیما.با مجریگری علی آقای دوستداشتنی گل

دوستان عزیز در کنج خلوتهاتون در هنگام دعا برای این دلشکسته این بنده حقیر هم دعا کنیدگل

یا حسین دلخوشم به مستحبی که جوابش واجب است:
السلام علیک یا اباعبدالله

السلام علیک یا أباعبدالله
وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین
وعلى علی بن الحسین
وعلى أولاد الحسین
وعلى أصحاب الحسین

و دیگر اینکه حلالمان کنید.خداحافظ

التماس دعا


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۸/۱۸

سلام دوستان عزیز

اگه یه روز فرزندی داشتم بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک میخرم.
بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده.بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه. و مهمتر از همه:
بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده...

مجنون زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ.گلها انار شد ، داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت .دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود،دانه ها ترکیدند،انار ترک برداشت.خون انار روی دست مجنون چکید لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید .خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود .کافی است انار دلت ترک بخورد.


بایدها: دیروز رفته بودم سوپرمارکت محلمان پیرمردی در حال صحبت بود حرفش را قطع نکردم،پیرمرد میگفت: اگه میخوای جوان بمونی دردهای دلتو فقط به کسی بگو که دوسش داری و دوستت داره.پریدم وسط حرفش خندیدم و گفتم: پس چراشما جوان نموندی؟پیر لبخندتلخی زد وگفت:
دوستش داشتم، دوستم نداشتگریه باید دوستش داشته باشی و دوستت داشته باشه والا...دل شکستهدل شکستهدل شکسته

فقط یه پست مانده به ...ناراحت. مثل همیشه دوستتان دارم یه عالمه خوشبتختی در یک قدمی شماست وقت نماز تو فقط دستت را بلند کن همینقلب


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۸/۱٧

سلام دوستان عزیز

چند روزی همه جا پر شده از تکه کاغذهای که یه چیزهای قشنگ روش نوشته شده.جلوی مانیتور ،توی جیبم، جلوی داشپورت ماشین خلاصه هر جای خونه که فکرشو کنی یه کاغذی گذاشته شده. اول فکر کردم کار خواهرمه، بعد دیدم نه مادرم هر شب یواشکی اونها را عوض میکنه.نمیدونم این جملات قشنگو از کجا اورده ولی خیلی قشنگ بودند گفتم اینجا بنویسم اگر خواستید شما هم بخونید.

کامران عزیزم از دست دادن همیشه سخت بوده...
از کوچکترینش گرفته تا بزرگترینش،از پول و زمان و موقعیت گرفته تا دوست و عشق و خانواده...اما سکوت انسان در برابر از دست دادن هر چیزی یا کسی نشان قدرت او نیست بلکه بهترین فرصت برای بدست آوردن،دقیقا بعد از دست دادن و شکست خوردن است و این را باید بدانی آنکسی که پس از زمین خوردن،با امید و غرور بلند میشود.قدرتمند و پیروز است.و در آخر باید جمله یکی از بزرگان رو برات یادآوری کنم :

انسان بدون از دست دادن منظره ساحل برای مدتی طولانی ، سرزمین های تازه را کشف نمی کند.

کامران عزیزم صبح قشنگ پائیز به تو لبخند میزنه،یاد بگیر آسان بگیر و از زندگی لذت ببر.
خود را رها کن و به اشتباهات خود بخند ، زندگی ارزش غصه خوردن برای اشتباهات گذشته ات را ندارد.
به یک لبخند ، یک بوسه ، یک نگاه از روی عشق ایمان داشته باش.
 جدی بگیر چیزهای ساده را برای خوشبختی شدن عزیزم.

کامران همان صفر باش
همان دایره ساده و خالی
که با حضورش روبروی هر عددی
آن را تا ده برابر ارزش می بخشد...

دیشب وقتی وارد خونه شدم دیدم مادر با بابام دارن صحبت میکنند تا مادرم منو دیدگفت: چی بگم والا این دختره به کامران من که نیومد خدا کنه به خودش بیاد. من: تعجب .مادرم:چیه؟

بابام: خانم اگه این دفعه بهتون گفت که عاشق شده بزن تو گوشش،بزن کاریت نباشه ، با من.تعجب

مادرم حواستو جمع کن منو حرف باباتو زمین نمیندازم ها خندهقهقهه.

بایدها: دم بگیرید از عشق  و هر چیز دیگر را بازدم ...قلب خوشبتختی از آن شماست.

همه چیز پر از خداست ...درخواست کنید، باورکنید ، دریافت کنید.قلب.

دوستان عزیزدوستی من شبیه باران نیست که گاهی بیاید و گاهی نه،
دوستی من شبیه هواست،ساکت اما، همیشه در اطراف شما.قلب


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۸/۱٦

تا حالا دقت کردین...


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۸/۱٤

سلام

بعضی وقتا دروغ خوبه،
به مادر کم طاقت باید دروغ گفت :
باید بهش بگی: حالم خوبه
غذا خوبه
هوا خوبه
دلم خوشه
وقتی مادر خوب باشه، یعنی همه چیز خوبه …همه چی.قلب

دیروز اومدم زنگ بزنم خونه،اشتباهی خونه یه خانم مسنی رو گرفته بودم، اومدم معذرت‌خواهی کنم هی می‌گفت: احمد ‌جان تویی؟ هی می‌گفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم، باز می‌گفت احمد جان تویی مادر؟ می گفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید! اسم سوم رو که گفت دلم شکست.. گفتم آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم. اون قدر ذوق کرد که چشام خیس شدناراحت.اینروزها مادرم بیشتر از همیشه نگرانم است.گفتم این پست را بنویسم شاید مادر که نه،خودم آروم گرفتم.

مادرم، لبخند بزن، لبخند تو، شادی بخش خانواده است و یک قطره از اشک های پاک تو، آتشی است در وجودم،

مادر، در آغوش گرفتن تو، همچنان آرامش بخش ترین لذت دنیاست،

مادرم، حتی سکوت ات، پر از سخنان گفتنی است، نخستین درس ات، عشق، واپسین درس ات، ایثار عشق …

سایه مادرتان بر سرتان مستدام و مادرانی که پر گشودند روحشان قرین آرامش بادقلب

 

بایدها: کاش بقول بابا هیچوقت عقبه خودمون را فراموش نکنیم.فراموش نکنیم کی بودیم و حالا کی هستیم.قدیمی ها میگفتند مال ات به شبی بنده ،زیبایت به تب ی.زیبایی که شاید در اثر کوچکترین بیماری بهم بریزه.تو پستم هام داشتم میگشتم دنبال یه مطلبی، دیدم هنوز ننوشتم.(موتور گازی بابام).زمانی که افتادیم به ورطه ورشکستگی بابا یه موتور گازی خریده بود. بعدها که خدا را شکر همه چیزی با عنایت خودش حل شد بابام همون موتور گازی را از سر در شرکت اش آویزون کرد و الانه که الانه اولین چیزی که در وحله اول ورود به ساختمان شرکت چشم آدم میافتد همون موتور گازی اونموقع است.خدا را شکر تو خونه ی بزرگ شدم که بهمون یاد دادن یادتان باشه کی بودی و کی هستی.و هیچ وقت باز بقول بابام عقبه ات را فراموش نکن و خجالت نکش.اگر عمری باقی بود بعد مراسم تاسوا و عاشورا حتما این خاطره قشنگ را براتون مینویسم.

خیلی دوستتون دارم.بخاطر محبتها و لطفهاتون قلب بگذارید در آخر این پست یه دعای از ته قلبم براتون کنم.

میگن سه موقع دعا برآورده میشه:

یکی وقت غروب

یکی زیر بارون

یکیم وقتی دلی میشکنه

من وقت غروب زیر بارون با دلی شکسته دعا کردم خدایا هیچ دلی نشکنه...آمینلبخندقلب


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۸/۱٢

این پست را سکوت می کنم تو بنویس !

تــو بنویس ...
از دلتنگی هایت،از دلخوری هات ، از حـرف های نگفته ...
از هرچه دلت می گوید !
بنویس برایـم...

از فردا باید بیا سرکار، اگر روزی چشمهامون بهم افتاد...آخه چطور به چشمات نگاه نکنم....تو به چـشمهایت بگـو ....
نگاهم نـکنـنـد ...
بگو وقتی چشم در چشم هم هستیم...
سرشان بـه کار خـودشان بـاشد...
نه که فـکر کـنی خـجـالت می کشم....
نـه !
حـواسم نـیـسـت . . . نکنه باز عـاشقـت شم...افسوس

دوستان عزیز با اجازه شما کامنتهای این پست به هیچ وجه نشان داده نخواهد شد.اوه


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۸/۱٢

سلام دوستان عزیز

رضا پسرک گل فروش کنار اتوبان ...هر روز موقع رفتن سرکار، کنار اتوبان میدیدمش دیشب دیدم گل هاش توی دستش اما ایستاده بود کنار اتوبان.
رفتم ایستادم کنارش گفتم : برای چی نمیری گلات رو بفروشی؟!
گفت : بفروشم که چی؟ تا چند وقت پیش از صبح تا شب میفروختم دلم خوش بود با پولش آبجیمو می بریم دکتر، اما چند وقت پیش حالش بد شد بردیم بیمارستان ولی مردناراحت.دیگه دلو دماغ نمونده برام. بعد با بغض گفت : راستی تو میخواستی گل بخری؟! گفتم : من هم بخرم برای کی؟ تا دیروز میخریدم برای دوستم، اما امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...اشکاشو که پاک کرد، یه گل بهم داد، با مردونگی گفت : بگیر، بگیر،باید از نو شروع کرد!
تو بدون دوستت و منم بدون خواهرم . . .افسوس

امشب راستی تهران چه بارانی اومد،چه هوایی شده بود.باران که میاد روح آدم تازه میشه انگار تموم غصه ها را میشوره و برای لحظه ی بدون فکر کردن، دوست داری زیر باران راه بری راه بری و... مـی گـفتن بـاران کـه بـبـارد بـوی خـاک بـلـنـد میشه...
نمیدونم چـرا ایـنـجـا بـاران کـه مـی بـاره عـطـر خـاطــره هـا مـی پـیـچـد ؟

دیر آمدی باران...

دیر...

آتشش ریشه هایم را سوزاند...


خیلی عزیزید برامقلب


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۸/۱٠

سلام دوستان گلم

دو هفته پیش، هفته خیلی خوبی برام بود.چند روزی که جشن تولد یکی از دوستان عزیزمان شیوا خانم بود که کلی هم خوش گذشت امیدوارم سالهای سال با خوشی و خرمی در کنار خانواده محترمشان شاد و سلامت باشندتشویق.بعد اون هم بازگشتن یکی از دوستان عزیزم دریای ساحلی بود که خیلی نگرانش بودم و با اومدن دوبارشان از ته قلبم خوشحال شدم و سوم اینکه بهبودی دختر خوب علی آقا سبز سبز بود که بعد شش ،هفت ماه بیماری به خاطر هجر پدربزرگوارشان بود که سال پیش از بین ما رفتن،خدا رحمتشان کنهقلب.خلاصه مهرماه ماه خیلی خوبی بود.ولی...

اینروزها نمیدنید خونه ما چه خبره.همه مهربون شدند علی آقا هم دو هفته مرخصی بهم داده و گفته سر این پروژه ی که الان دارن کار میکنن، نرم و استراحت کنم.کلافه خونمون هم که نگو، همینجوری شادی و نشاط از در و دیوار داره میریزه.مادرم و بابام حسابی بهم میرسن،یه دقیقه هم تنهام نمیزارن ، با خودم داشتم فکر میکردم نکنه سرطان و اینا گرفتم دارم میمیرم اینقدر بهم میرسنمتفکرخنده.امروز هم عمه ام اومده بود خونمون. تا منو دید گفت: الهی دورت برگردم کامران خوبی عزیزم.بیا، بیا ببین چی اوردم برات.من هم خوشحال گفتم ببینم چیه؟.در کیفی که اورده بود را باز کرد. ببین این گل گاو زبونه هر روز دو لیوان دم میکنی میخوری این اسطرخودس روزی...این...

ببین چای سبزو با عناب و زنجفیل میزاری دم بکشه بعد نوش جان. این....

 

مادرم که تو آشپزخونه بود گفت: دستت درد نکنه عمه جان ،میبینی دختره با پسرم چکار کرده؟ عمه ام گفت: خوب چکار کرده؟ گفته نه، فکر کردی همه مثل خودتن که تا دادشم اومد خواستگاریت نه گذاشتی نه برداشتی هول شدی گفتی آره آره.مادرم: تعجب.دختر یعنی این، نباید همون اول مثل تو شل بشه بگه اره. باید رفت و اومد ناز کشید. اینا را که یاد این بدبخت ندادی که.ندیدی این خارجکیها رو، تو فیلمها مرداشون تازه زانو میزنن جلوی دختره خواستگاری میکنند.بعد رو کرد بمن گفت: ببین عمه میدونی فرق سگ با گربه چیه؟ گفتم چی بگم. گفت: من میگم عمه جان سگ تا یه چیزی جلوش بندازی سریع میاد پیشت خودش میمالونه بهت، برات پارس میکنه تا یه لقمه ی دیگه بهش بدی. ولی گربه نه، گربه گوشت هم جلوش بندازی با اکراه میاد اول بو میکنه بعد بر میداره. تازه باید کلی نازشو بکشی دست بهش بکشی که بهت اخت پیدا کنه و یا میو میو برات بکنه.اینجا بود مادر گفت عمه جون این چه حرفی؟تعجبعصبانی. بعد گفت: عمه جان اون شماره تلفنشو بهم بده یه زنگ بهش بزنم. تا این گفت مادرم گفت عمه جان ترا خدا ول کن تازه ارامش اومده تو این خونه، بعدش هم زشت بقرآن.آخه زنگ بزنی چی بگی؟ عمم گفت: شماها کارتون نباشه، زود باش کامران تلفنو بده. حقیقتش من هم همون لحظه راضی نبودم. تا اینکه خواهرم بدوبدو اومد گفت عمه من دارم بفرما. بعد تو ناباوری من و مادر شماره را گرفت و داد به عمه...عمه :اینکه داره خارجکی صحبت میکنه یه بار دیگه بگیر پیام بزارمتعجب.الو الو سلام عزیزم من عمه کامرانم ،گلم میشه گوشیو برداری؟....بفرمائید ....ببخشید عزیزم اینا گوشی گذاشتن رو آیفون اجازه بده از آیفون درش بیارم بیا این از رو آیفون درش بیارتعجبتعجباوه....خوب خوب شد حالا.خوبی عزیزم.مامان بابا خوب هستن خدا را شکر .من که سعادت نداشتم شما را از نزدیک ببینم ولی عکسهاتو که هر وقت میبینم کلی کیف میکنم عزیزم....راستوش بخوای زنگ زدم در باره کامرانم باهاتون صحبت کنم .......نه ببین عزیزم کامران هم شما را دوست داره والا من که زنگ نمیزدم. من کاری با......نه نه... اینجوری پشت تلفن نمیشه، شما یه قرار بزار تا ببینمت بعد.خوب....خوب...فردا...ساعت...باشه باشه، عزیزمی.الهی قربونت برم.مواظب خودت باش،یادت نره فدات شم......باشه دیگه مزاحمت نمیشم.خداحافظت دخترم.(نقطه های وسط جمله ها حرفهای اونورتلفن بود که ما نشنیدیم و عمه هم چیزی به ما نگفت.)  بعد مادر من هر چه کردیم که چی گفت ولی عمه ام گفت حالا بزارید ببینمش بعدکلافه.و رو کرد به مادرم گفت حالا تو چرا ترش کردی مثلا؟ بلاخره باید تکلیف این پسر روشن بشه یا نه؟ مادرم: عمه جان تکلیفش که روشن شده بود تموم هم شده بود. خدا منو بکشه تا از دست شماها راحت شومعصبانی.بعدش عمه ام گفت بیا بریم بالا کارت دارم کامران.رفتیم تو اطاقم. تا اومد تو اطاقم گفت: اینا چی چسپوندی به در و دیوار؟.گفتم عکشه. گفت: من که اینو میدونم ولی درست نیست یه پسر مجرد عکس نامحرمو بچسپونه رو دیوارتعجب.اینا را همه را از دیوار میکنی ها. همینجوری که عکسها را داشت نگاه میکرد گفت: ورپریده چه خوش عکس هم هستقلب

عمه : خدا را شکر سلیقه ات به بابات نرفت تو ازدواجخنده.نمیدونم چی شد که این حرف زدم: عمه میشه خواهشی ازت کنم...بگو عمه جان... از اینکه زنگ زدی ممنونم عمه ولی...  ولی حقیقتش ...پشیمون شدم دیگه نمیخام باهاش..عمه: واستا ببینم یعنی نمیخواهی ازدواج کنی. سرمو انداختم پائین گفتم نه. عمه:پس این همه برو و بیا و زنگ چی بود.چیزی نداشتم بهش بگم فقط گفتم: عمه دیگه دوستش ندارمگریه .اومد نشست پیشم گفت: من این چیزها حالیم نیست من زنگ زدم فردا هم باید برم ببینمش.تو هم بهتر تا فردا خوب فکرهاتو بکنی بعد اینکه برگشتم بهت زنگ میزنم.بعد با عصبانیت تمام خداحافظی کرد و رفتبامن حرف نزن.بعد ماردم اومد بالا نشست خیلی ناراحت بود باز بقول خودش همه چیز بهم ریخته شده بود.همونجوری که روی صندلی یارانه ام نشسته بود رفتم جلو گفتم مامان میدونی تو دومین زن زیبایی هستی که تو عمرم دیدم.مامانم گفت : حتما اولی اون ...گفتم: نه، خود تو، وقتی که لبخند بزنی؟.تبسمی رو لبانش نشست گفت: بخدا من و بابات صلاحتو میخوام. گفتم دیگه اصلا نمیخوام درباره حرفی بزنیمدل شکستهگریه.

در دلم میگفتم:به لبهایم قفل خواهم زد درباره عشق تو
به کسی چیزی نگویم
شاید روزی خودت...

خسرو شکـــیبایی : مــردم مــنو میدیــدن مــیگفتن مخــش تــکون خــورده .
ولــی مــن بــه مامانم میگــفتم من دلــم تکــون خــورده نـــــــــه مــخم .
مادرم میگفــت گور بابای مخ ، تو دلــت قد صدتــا مخ مــی ارزه , به خـــدا گــفت , به همین زمین قسم گــفت .
عمو خسرو مادرت نپرســید عاشق کــی شدی ؟ نپرســید اسمش چیــه ؟
خــسرو شکــیبایی : مادرا که از آدم چیزی نمــیپرســن . همه چیو خودشــون میدونن قلبماچ
بخدا خیلی گل اید.خیلی خیلی دوستتون دارم


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۸/۸

سلام


آهسته بیا

چیزی هم ننویس

نظر هم نگذار

همان که بخوانی بس است

من به بی محلی این دنیا و آدمها عادت دارم ...!

 

 دیگه باید کم کم عادت کنم بجای الناز بگم خانم.... چه میشه کرد.باید عادت کرد. اصلا حوصله نوشتن مطلب نداشتم الان که اومدم خونه لباسهامو عوض کردم احساس بدی داشتم احساس میکردم دارم خفه میشم شاید بخاطر این روزهای که گذشت. دیدم مادرم میگه:لباستو چرا برعکس پوشیدی؟مجنون خفه نشی؟خندهقهقههخندهقهقههقهقهه

خیلی دوستون دارمقلب


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۸/٤

سلام

خوبید و خوش اید؟ از سه شنبه هفته پیش حسابی حالم گرفته شده بود بلاخره آب پاکی رو ریخت رو دستام،(بیا دوست معمولی باشیم عشــق همه چیز رو خراب میکنه کامران)دل شکسته.حالا میام براتون میگم چی شده.فقط اینقدر که الان سه روز خونمون حسابی شاد و شنگول اندگریه اصلا نمیدونید مامان و بابام چقدر خوشحال اند.هفته پیش اومد خونمون و ...بزارید یکم حالم خوب شد میام براتون تعریف میکنم .نه اینکه بخاطر این ناراحتم ها ...نه بخدا.یه هفته سر تصویربرداری بودم الان رسیدم خونه حسابی خسته ام.ببخشید اگر جواب کامنتها زیبایتان را نتونستم بدم انشالله از یکشنبه میام و جوابگوی محبتهاتون خواهم بود.خیلی دوستتون دارم.قلب

 

دیشب اینو مادرم پشت تلفن بهم گفت: کامران ببین یه جا خوندم که نوشته بود: افلاطون می گه: اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش،چون ارزشی نداره .چون کار دل دوست داشتنه،مثل کار چشم که دیدنه،اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی،اگه عقلت عاشق شد،بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه، تو هم که اصلا عقل نداری. مادرم:قهقههقهقهه من:تعجبدل شکسته.


ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید