نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/٧/٢۳

سلام دوستان گلم

عشق از دو ،دیدگاه مختلف،توضیح زیادی هم نمیخاد چون مطلب و تصاویر گویاست.

اول مطلب شیرین :  سال ۱۳۵۱ باستان‌شناسانی که در تپه‌ حسنلو مشغول حفاری بودند خودشان هم چیزی را می‌دیدند باور نمی‌کردند. تیم مشترک تحقیقاتی ایران و ‌آمریکا به سرپرستی دکتر رابرت اچ دایسون  مشغول تحقیقات در این تپه باستانی بودند که قبری را پیدا کردند. در قبری با قدمت حدود ۳ هزار سال اسکلت دو نفر در آغوش یکدیگر پیدا شد. در قبر به جز تخته سنگی که در بالای سر شخص سمت چپ قرار دارد هیچ شی دیگری وجود نداشت و از آن زمان آنها لقب «عشاق» را گرفتند.
از سال ۲۰۰۵ در موزه دانشگاه پنسلوانیا تیمی مشغول به فعالیت تنها برای انتشار نتیجه تحقیقات و گزارش‌های حفاری در تپه حسنلو هستند؛ تپه‌ای باستانی که قدمت آن به ۶ تا ۸ هزار  قبل از میلاد می‌رسد. با‌گذشت سالها، در موزه دانشگاه پنسلوانیا تصویر عشاق ایرانی یکی از موارد مورد توجه است.

مشاهده عکس مربوطه

و اما مطلب دوم :

جوکر(هیث لجر) : من ﻳﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻮﺩ . ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﻭ ﻳﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ بدﻫﻲ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﺍ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﺧﻂ ﺧﻄﻲ ﮐﺮﺩﻥ ،ما پوﻟﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺟﺮﺍﺣﻴﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻴﻢ
ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﮐﻪ ﺯﺧﻤﺎﺵ برام ﺍﻫﻤﻴﺘﻲ ﻧﺪﺍﺭﻩ ،
ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﻦ ﻳﻪ ﺗﻴﻎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﻭا ﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻲ ﺷﺪ؟ ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺍﻳﻨﺠﻮﺭﻱ تحمل کنه ﻭ ﺗﺮﮐﻢ ﮐﺮﺩ...  ﺣﺎﻻ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻴﺨﻨﺪﻡ !

من نوشت: اولین بـار کــه خواستم بگویمت دوستت دارم خیلی سخت بود
تب کردم ، عرق کردم ، لرزیدم جان دادم هزار بار
مردم و زنده  شدم پیش چشمهای تو ... تا بگویم دوستت دارم

اما آخرین بـار سـخـت تر از همیشه
و امـروز می خواهـم بـرای آخریـن بـار بگویـم دوستت دارم
و بـعد راهم را بگیرم و بروم
چون تازه فهمیدم
تو هرگز دوستم نـداشتی.

خیلی نامردی بخدا،اونروزها که پاستیل از تو ماشینم بر میداشتی میگفتی مرد رویاها، حالا میگی عین دادشم دوستت دارمتعجبگریه .حالا هی بگید کامران اینقدر سرتو به دیوار نکوب

 داستان من هم مثل مجنون شده، مجنون با انگشت روی خاک مینوشت :
لیلی لیلی...
پرسیدند چه میکنی؟
گفت چون میسر نیست من را کام او ...
عشق بازی میکنم بانام او ...تشویققلبخیال باطل

دیگه حرفی برای گفتن ندارم.


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/٧/۱۸

سلام دوستان عزیز

یک هفته تا پروژه بعدی تعطیل ام. اول یه توضیح کوچولو بدم.خیلی از دوستان برام نظر شخصی گذاشتن و حال علی آقا(خانه سبز ما) را پرسیدن.باید عرض کنم سر تصویربرداری قبلی متاسفانه ایشان از چهارپایه افتادن و دست و پاهشون شکسته قهقههخندهخندهخندهخندهخندهخنده ببخشیدگریهگریهگریه.حتما یه پست در باره اتفاقی که رخ داده براتون میزارم..

دیشب که از سرکار برمیگشتم گفتم برم پیش دوستم که نزدیکی خونمان کافی شاپ داره، هم یه قهوه بخورم هم یاد خاطرات قبلی را تازه کنم.قبلش بهش زدم گفتم یه میز دو نفره برام رزرو کنه.ساعت تقربیا 6 بود رسیدم، خدا خیرش بده همون میز کنار پنجره را برام رزرو کرده بود.بعد کلی احوال پرسی رفتم نشستم بعد خودش اومد گفت: خوب کامی جان چی میخوری.گفتم سیا جون دمت گرم یه اسپرسو با کیک بده .یه کم سرش شلوغ بود تا بیاد، تمام خاطرات چند وقت پیش اومد جلوی چشمام. یادش بخیر اون موقعها با علی آقا سبز سبز خدا بیامرزدشه و یا با علی (خانه سبز ما) و الناز عزیز البته فقط سه بار باهش اومدم اینجا کلی خوش میگذشت.(قهوه چشمان توست! تیره ، تلخ، اما آرامبخش و اعتیاد آور ….!)قلبفال گرفتم نام تو آمد کنار نامم… حال که نام تو سند خورده به نام دیگری… مانده ام….. فالگیر اشتباه کرده بود…؟؟؟ قهوه …قهوه نبود…؟؟ من اشتباه شنیدم..؟؟ یا….. تو اشتباه رفتی…!!!ماچ

تو دنیای خاطراتم گم شده بودم دیدم سیا گفت:حواست به من هست تا اومد بقیه حرفاشو بزنه یه مشتری صداش کرد و رفت.داشتم از پنجره کافی شاپ بیرون نگاه میکردم که دیدم یه دختر خانم گفت: ببخشید اجازه هست بشینم اینجا، یه نگاهی بهش کردم یه دختر شیک پوش و تقربیا 20-22 ساله بود برگشتم گفتم نه خانم، اولا رزروه، دوما من پول قهوه خودم رو هم ندارم بدمخنده. نذاشت حرفم تموم بشه یه دفعه برگشت گفت: خیلی بی شعوریتعجب و محکم صندلیو کوبید و رفت.کسانی که تو اونجا بودند همه برگشتن طوری نگاه میکردند که انگار دوستم بوده و یا نامزد اینا که حرفمون شده. نگاه که کردم دیدم بعضی ها لبنخد میزنند و بعضی ها هم سری تکون میدن بعد با صدای بلند گفتم چیه؟ بعد سیا اومد گفت: چی شده بابا زشته. بعد بهش توضیح دادم برگشت گفت: خیلی بی شعوری کامران خیلیتعجب.اصلا نمیدونم دیروز چی بود از صبح فکر کنم 10 باری اینو شنیدمآخ.گفتم یعنی چی؟ خوب حرف بدی بهش نزدم که، بعدش هم به تو چه؟.بر گشت گفت: احمق اون خواهرمه، اومد بود ازت چند تا سوال در باره کار بپرسه برای پروژه دانشگاهشخجالت.بعد هم با عصبانیت گذاشت رفت. بلافاصله بلند شدم رفتم پیشش گفتم خوب قبلش بهم میگفتی. گفت: خواستم بهت بگم حواسم پرت مشتریها شد.خلاصه گند زده بودم حسابی. آروم پولو گذاشتم رو میزو اومدم بیرون.تو راه یکم فکرم درگیر این موضوع شده بود بعد یادم افتاد باید برای مادر کرم دست و صورت بگیرم یه داروخونه پیدا کردم رفتم تو یه پیرزنه جلوم بود هی میگفت: خانم لکه بر صورت دارید ...فروشنده خانم داروخونه هم با کلی افاده برگشت گفت: نه مادر جان گفتم که نداریم ای باباکلافه. پیرزن هم با خونسردی گفت: خوب معلومه که نباید داشته باشید اگه داشتید به اون صورت داغونت میزدی که اینقدر ضایع نباشه.یعنی خدایی دختره مونده بود چی بگهقهقههخنده.بعد نوبت من رسید کرم را گرفتم و مستقیم اومدم خونه.ماشینو تو حیاط پارک کردم رفتم تو.بابا مثل همیشه جلوی تلویزیون دنبال اخبار اقتصادی، مادرم هم تو آشپزخونه مشغول درست کردن شام بود.بعد سلام مادرم گفت: خسته نباشی میخوای چایی بریزم برات. گفتم: نه پیش رفیقم سیا بودم یه قهوه خوردم. بعد گفت: با کی بودی؟ گفتم کسی نبود خودم بودم فقط.بعد گفت خوب زنگ میزدی خانم خانمها هم تشریف میاوردند با هم قهوه میل میکردیدکلافه.متوجه منظورش شده بودم بر گشتم یه نگاه بهش کردم یه دفعه گفت: چیه؟ بهتون بر خورد.رفتم تو اطاقم. ساعت تقربیا 7/30-8 بود مامان گفت بیا پائین شام حاضره.خیلی گشنم بود.رفتم سر میز نشستم یه کم که گذشت بابام گفت چکار کردی گوشی بردی فارسیش کنی. من گفتم نه نبردم چون باید Root بشه. یهو مامانم کاملا جدی گفت: خب بده یکی ببره که روش بشه!خنده یه نگاهی بهش کردم. گفت چیه؟ فکر کردی فقط خودت بلدیچشمک.تو فکر جریان کافی شاپ بودم بابام گفت:  پکری.گفتم نه یه اتقاقی افتاده که خیلی ضایع شدم بعد گفت: این که تازه گی نداره.گفتم اتفاقه؟ بعد مامانم گفت: نه منظورش ضایع شدنته.مامان و بابام:.خلاصه جریانو براشون تعریف کردم.بابام گفت پس حسابی سوتی دادی نه؟ گفتم اره بابا حالا اونقدر خجالت میکشم روی سیا نگاه کنم.بعد بابام گفت: ولی نفس کارت درست بود آفرین.ولی مامانم گفت: چی چی نفس کارش درست بوده کار خیلی بدی هم کرده.اینجور رفتاها را با اون ...باید میکردی.بعد بابام گفت خوب نمیدونسته حالا اتفاقی که افتاده بهتر از سوتی شماست که. یادت میاد؟ ببین کامران بزار یه سوتی از مامانت برات بگم کیف کنی.خیلی سالها پیش که تو را نداشتیم و کلی خوشبخت بودیم.تعجبگریه و فکر وخیالمون هم راحت بود خیلی میرفتیم مهمونی. یه بار تو یک مهمونی مامانت دوستشو دید و شروع کردن به دردل و حرف و حدیث.مامانت ازش پرسید: راستی نامزده ات چی شد؟دوستش هم برگشت گفت دیگه نامزدم نیست.بعد اینجا رو گوش کن مامانت هم گفت: بهتر قیافش مثل انتر بود چی بود اون. هر دفعه که میدیم حالم بهم میخورد اصلا تابلو بود ادم درست حسابی نیست حالا چجوری تو خامش شده بودی خدا میدون.کامران اینجارو بعد خانمه برگشت گفت: عزیزم ادامه نده الان باهاش ازدواج کردم شوهرمهقهقهه قهقهه خدایی سر شام از خنده داشتم میمردم.بعد مادر گفت: خوبه دیگه خوشمزگیتون تموم شد شامتونو بخورید بعد رو کرد به بابام :برای شما هم دارم آقا، به موقعش.

میگن میایی به نوشته هام سر میزنی،تو دلت برای بذلگویهای من،و من دلم برای خنده هایت تنگ شدهقلب

سلامتی تو که، وقتی دل بستی
تا آخرش درو - روی همه بستی...
 درو رو خود منم بستی کهتعجب
روانی درو وا کن منم

من نوشته: همه‌ی آنهایی که مرا می‌شناسند می‌دانند چه آدم حسودی هستم ، و همه‌ی آنهایی که تو را می‌شناسند …اصلا لعنت به همه آنهایی که تو را می‌شناسند … خندهخندهخندهقلب

همه میگن سخت گیرم

راست میگویند

همین است که انقدر سخت

به تو گیر داده امخندهخندهخندهماچ

همیشه شاد باشید .دوستتون دارم


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/٧/۱٦

سلام  قهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه

نخست وزیر اسرائیل اعتقاد دارد مردم ایران نمی‌توانند شلوار جین بپوشند و موسیقی غربی گوش دهند.

آقا بدون شرح:

اقا اجداد ما جین می پوشیدن اون موقع که شما برای پوشاندن بدنتان از برگ استفاده میکردیقهقهه

ای جانم،شیک پوش و جین پوشقلب

ای جانم به این گروه، شلوار جین هم پوشیدنقلب

من اصلا با گذاشتن چنین عکسهای میانه خوبی ندارم ولی میزارم تا چشت درآد.بدونی که تو شیک پوشی و مد، ایرانیها تکنتشویق

 

این هم عکس نتانیاهو ،آقا یکم بکش بالاقهقهه

باور کنید من از سیاست اینا، بدم میاد ولی این پستو باید میزاشتم.خیلی زور داشت.این ادم اونقدر سوادش پائینه حتما ازش بپرسی پایتخت ایران اصلا کجاست میگه استرالیا.خنده


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/٧/۱٤

سلام دوستان گلم

حقیقتش پست قبلی که نوشتم خیلی ها اومدند و نظراتی دادن که بجا هم بود. بعضی ها هم اومدن نظر شخصی گذاشتن و کلی حرفهای (بوووووووووق) زدند وای چه حرفهای.آخه کی باور میشه من، اون هم من از کسی متنفر باشم. اونهم از کی؟ الناز عزیزقلب،که....

بگذریم.من اصلا از واژه متنفر بدم میاد یجورایی انرژی منفی با خودش داره.حالا جریان چیه؟ چند وقتی بود دلم خیلی پر بود دلم میخواست یه چیزی بگم یه چیزی بنویسم تا دلم آروم بشه ولی میگفتم نکنه یه چیزی بگم وضع از این هم که هست بدتر بشه تا اینکه این جمله را که : الناز شاکردوست ازت متنفرم!! را از زبان خودشان شنیدم و این جمله را در مصاحبه ی گفته بود. البته من متن مصاحبه را نمیزارم اگر خواستید همین جمله را سرچ کنید و بخونید. با این کارم هم دلم آروم میشد و هم به کسی توهین نکرده بودم به این میگن بازی برد برد.

خوب بگذریم دیشب مادرم اومده بود تو اطاقم داشت اطاقم جمع و جور میکرد بر گشت گفت داری واسه اون...مینویسی؟ گفتم مامان باز شروع کردید ول کنید ترا خدا.برگشته میگه اگه داری براش چیزی مینویسی اینو هم بنویس :هر کجا هستی،باش...
به درک.....پنجره...فکر....هوا.....عشق....زمین مال خودت.....اصلا خاک تو سرت ایکبریتعجب.گفتم خوب یاد گرفتیدها.بعد اومد کنارم نشت آروم گفت: میدونی کامران اصلا مهم نیست که از 3 میلیارد جنس مونث رو کره زمینه یکیش هم نصیب تو نمیشه، مهم اینکه که این 3 میلیارد عقلشان سر جاشونه،من:.بعد گفت: حالا که اینهایی که میگم نمی نویسی لااقل چند تا فحش به عمه ات بزار شب میخوان بیان خونه ما یکم بخندیم.خدا بخیر کنه اخه هر وقت عمه ام میاد خونمون حسابی با مامان کل کل میکنن بعد چنان صمیمی میشن که نگو.خلاصه بعد که بلند شد بره گفت:کامران راستی دلستر میخوری؟ تعجب کردم گفتم دستت درد نکنه مامان.
بر گشت گفت: آخه از این تلخاست کسی نمیتونه بخوره.مامانم .حالا اینکه چیزی نیست صبح آنتن تلویزیون حسابی بهم ریخته بود رفته بودم پشت بوم که آنتن تلویزیونون رو تنظیم کنم، با موبایلم شماره خونه رو گرفتم به مامانم میگم: الو، مامان خوبه؟ مامانم هم برگشته میگه : مرسی همه خوبن شما خوبین؟ خانواده خوبن؟ ببخشید بجا نیاوردم ها.حالا شما بگید من دردمو به کی بگم.

همیشه لبخند رو لبانتان باشه. خیلی دوستتون دارم


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/٧/۱٢

سلام حال من خوب است ولی شما باور نکنید

کاش یکی بود تو کوچه ها داد میزد
خاطره خشکیه
اونوقت همه ی خاطراتو؛
هموناییکه ارزش دمپایی پاره هم ندارن
میریختم توکیسه و میدادم بهش...


 فقط می تونم یه وقتایی با لبهای بسته فریاد بزنم ازت متنفرم الناز ..!!!


ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید