نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/٤/۳۱

سلام

پریشب که رفتم خونه بعد اون ماجرای شرکت بابا، تو اطاقم بودم یه دفعه دیدم مامانم اومد تو اطاقم. تو خونه ما خدایی همیشه دمکراسی برقراره. یعنی وقتی مامان و یا بابامون میخواد خداناکرده فحشی و یا ناسزایی بگن اول نظرمونو میپرسن ﻣﺜﻼ ﻣﯿﮕﻪ:
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﻧﻔﻬﻢ؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﮕﻢ ﺷﻌﻮﺭ ﻧﺪﺍﺭﯼ؟؟؟
مامانم همه با رعایت دمکراسی شروع کرد به  .... که اون چه حرفی بود زدی بابات اونقدر ناراحته که نگو.بعد متوجه شدم مادرم یه صندلی آورد و گذاشت دم صندلی من و زل زد به مانیتور. من هم گفتم چی مامان؟گفت: خفه شو دهنتو ببند ! تو این چیزا حالیت نمیشه . ندیدی همش تلویزیون نشون میده میگه فرزندان خود را در دنیای مجازی تنها رها نکنید ! دارم کنترلت میکنم معتاد نشی بدبخت !من تعجب رایانهتعجب همینطوری یه آهنگ گذاشتم گوش کنم که باز شروع شد.من وقتی آهنگ غمگین گوش میکنم مامانم میگه چته ؟چی شده ؟ گذاشته رفته ؟چرا تو خودتی ؟آخ بمیری که بچمو اینطوری کردی ...
آهنگ شاد گوش میکنم میگه خبر مرگش برگشت ؟الان باهاته ؟کیه طرف ؟چه شکلیه ؟دوسش داری ؟چند بار دیدیش ؟ ...

خلاصه اونشب بخیر گذشت و بابام هم هیچی بهم نگفت.صبح زود بود دیدم بابام اومد تو اطاقم، از خواب بلند شدم دیدم بابام یه مقدار پول گذاشت روی میز و گفت:امروز من نمیرسم برم خرید مادرت هم کار داره از سرکار که میایی یکم خرید کن.(تو خونه ما بجز بابا هیچکس حق نداره دست تو جیبش کن و خرج کنه).من پولها را نگاه کردم و گفتم شما که پول می دی یه کم بیشتر بده ، زیاد اومد بر می گردونم ، من بچه اتم مثلا !
بر گشت آهی کشید و گفت : تو دنیای منی اما ! به دنیا اعتمادی نیست کامران جان من هم فردای اون روز از سرکار که میومدم گفتم برم گلفروشی یه گل بخرم تا از دل بابام در بیارم.رفتم گلفروشی گفتم آقا این گل طبیعیه ؟؟؟یه دختر بچه 7 ساله اونجا بود گفت نَ سزارینه!به جون خودم من تا 15 سالگی فکر میکردم بچه ها رو لک لک ها از آسمون میارن

گل و وسایلها را خریدم و اومدم خونه.شب که بابام اومد گل را گرفتم دستم و رفتم جلوش یه کم عذرخواهی کردم و با آه و ناله گفتم: دلم گرفته بابا.یه دفعه بر گشت گفت: چاه باز کن تو کابینته.ینی محبت تو خانواده ی ما موج میزنه.بگذریم شب برای افطاری قرار بود که شفارش پیتزا بدن.ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﻏﺬﺍ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺑﺪﻩ
ﻣﯽ ﮔﻪ 3 ﺗﺎ ﭘﯿﺘﺰﺍ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻫﻤﺒﺮﮔﺮ ﺳﺎﺩﻩ
ﻭﻗﺘﯽ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺮﺍ ﻧﮕﻔﺘﯽ 4 ﺗﺎ ﭘﯿﺘﺰﺍ؟
ﮔﻔﺖ: اگه واست ﭘﯿﺘﺰﺍ میگرفتم ﮔﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺷﺪ
ﺑﺮﺍ ﺗﻮ همین ﻫﻤﺒﺮﮔﺮ بسه!به دوتا پرورشگاه سر زدم هردوتاشون گفتن قیافت خیلی آشناس !

جاتون خالی بلاخره پیتزا را اوردن منتها پیتزا فروشی سر محله بدبخت یادش رفته بود سس بزاره آقا مادرم گفت: فردا حسابشو میزارم کف دستش.کامران صبح داری میری من هم باهات میام یعنی چی؟خلاصه اونا پیتزای دو لوپی من هم همبرگردم را خوردم.داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم که تلویزیون داشت سیرک نشون میداد

که چهارتا گاو میان از رو طناب میپرن و میرن! مامانم یه نگاه به تلویزیون انداخت و بعدش یه نگاه به من! میگه : اینا گاو تربیت کردن ما هنوز تو تربیت تو موندیم...!!! منتعجب  آقا گاوهتعجب .

صبح که داشتم میومدم اداره یه دفعه دیدم مادرم گفت: واستاد من هم باهات تا سر کوچه میام جلوی پیتزا فروشی که رسیدیم گفت همینجا نگه دار. پیاده شد رفت تو مغازه پیتزا فروشی و برگشت گفت:آقا سعید چرا دیشب واسه ما سس نذاشتی؟ مگه پیتزارو میشه بدون سس خورد؟
سعید: نه خانم... !
مامانم : پس ما چجوری خوردیم ؟من سعیدتعجب

سوارش کردم تا یه مسیر باهم اومد وقتی خواست پیاده بشه گفت: شب زود بیا میخوایم برات آستین بالا بزنیم خدا بخواد از دستت راحت شیم.خدایا منو تو زلزله بعدی محشور بفراما، بگید آمین

چیه؟ میخندید حالا من هم از اینها میزارم دلتون آب بیفته



روانیم دیگه، حالتون جا اومد.شاد باشید


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/٤/٢٩

سلام همراهان عزیز

آقا اصلا من تعریف میکنم شما قضاوت کنید و جوابشو بگید.

امروز بعداز ظهر بعد مدتها یه سری به شرکت بابام زدم.خواستم برم تو اطاق بابام، منشی گفت:اقا کامران باباتون جسله دارن صبر کنید تا تموم بشه،من هم گفتم ول کن خانم ...من پسرشم ها.بیچاره اصرار کرد و آخرش هم گفت: شما هر وقت میایی اینجا پدرتون منو کسر حقوق میزنهتعجب.

درو وا کردم رفتم تو، دیدم با یک اقای محترم سرگرم حرف زدم هستند من هم یکی از مجلات روی میز را برداشتم و اینور نشستم و شروع به مطالعه کردم.بگذریم بعد چند دقیقه اون آقا یه چیزی به بابام گفت. بابام همه حسابی ناراحت شد. بلافاصله هم بیچار آقایه برگشت گفتم:(اصلا اقا من شکر خوردم) این اصطلاح که میدونیدچیه؟ بجای اون کلمه بد میگن شکر خوردم.بگذریم کمی که گذشت آقایه داشت یه ریز حرف میزد که بابام برگشت گفت: میان کلامتون شکر، اجازه بدید.من که متوجه شده بودم برگشتم گفتم: آخه بابا این چه حرفی میزنید آقا ناراحت میشن ها.یه دفعه هردوشون برگشتن یه نگاه تعجب آوری بهم کردند.بعد بابام گفت مگه من چی گفتم؟ من هم شروع کردم به توضیح. حالا شما هم دقت کنید. گفتم: این آقا برگشت به شما گفت شکر خوردم اینجا شکر ببخشید معنی اون کلمه بدو میده بعد شما برگشتید وسط حرفشان گفتید میان کلامتون شکر .خوب این شکر اینجا هم معنی اونو میده دیگه، یعنی میان کلامتون ... بابام برگشت گفت: نخیر این فرق میکنه.من هم گفتم مثلا چه فرقی میکنه شکرش شیرین تره یا پر ملاطه؟آقایه برگشت یه نگاهی به بابام کرد  و گفت:ایشون پسرتون هستند؟ بابام هم یه سری تکون داد گفت: آره دیگه چوب خدا صدا نداره !! بعد برگشت به بابام گفت: اصلا از شما انتظار نداشتم چنین حرفیو بهم بزنید،راست میگن پسرتون. بابام که حسابی قاطی کرده بود بلند شد اومد طرف من، اول فکر کردم داره میاد طرفم که یه چیزی بهم بگه ولی دیدم در اطاق باز کرد و بلند به خانم منشی گفت خانم ... حالا سر برج کسر حقوق که خوردید اونموقع بهتون میگم. من نگفته بودم کسیو راه ندید.من هم دیدم اوضاع بده از اطاق اروم خارج شدم بیچار منشی برگشت گفت: آقا کامران دیدید گفتم .البته میدونم اونقدر بابام دل نازکه که ماه دیگه حتما کسری حقوق خانم منشیو با یه بهانه ی، پاداشی جبران میکنه.حالا از لحظی که رسیدم خونه از اطاقم از ترس بیرون نیومدم.ولی شما هم به این مسله فکر کنید خدایی این شکر با اون شکر چه فرقی میکنه؟...آیا معنی شکر در دو جمله یکی است ؟؟؟
آیا با گفتن جمله دوم به ما توهین میشه ؟؟؟

چیه؟ شما هم هنگ کردیدخنده تمام شادیهای دنیا را براتون آرزومندم.

چند ساعت پیش ناخواسته دل یکی از دوستانم را شکستم الان احساس میکنم بدترین آدم روی زمینم امیدوارم اول خدا و بعد این دوست عزیز مرا ببخشند.

با تو میگفتم از پشیمانی
و از اینکه فرصتی دوباره هست یا نه ؟!...
در جواب بی وقفه می گفت:
"
وبلاگ مورد نظر شما از دسترس خارج خواهد شد!!!"


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/٤/٢٥

سلام به دوستان گلم

خوبید،؛خوشید،سلامتید؟ خدا را شکر.راستی با ماه رمضان چطورید؟امیدوارم این ماه هم به خوبی خوشی هر چه تمامتر بگذره.البته میدونم خدایی تو این هوای گرم 17-18 ساعت خیلی سخته.ولی ماه رمضان به این نیست که افطاری تا خرخره بخوریم و سحری هم همینطور و صبح بلندشیم ولی دیگر اعضای بدنمان روزه نباشند. ماه رمضان یعنی علاوه بر اینکه بر نفس جسمیمان غلب میکنیم دیگر اعضای بدن هم باید روزه باشند. زبانمان به دورغ و غیبت وا نشه- چشمانمان چیزهای را نباید ببینه نبینه- بزارید اینجا یه پرانتز باز کنم :(میگن تو روز قیامت گوگل به حرف میاد؛
همه جست و جوها و عکسایی که سرچ کردیمو رو لو میده… در جــریان باشید!!) پاهمون جای که نباید بره نره و...اگر تونستیم همه ی اینها را رعایت کنیم به تمام معنا یعنی ما بنده خوب خدائیم انشالله.

بگذریم دیشب جاتون خالی بود جشن تولد علی آقای خودمون بودهورا همه مون با خانواده دعوت بودیم خدایی علی اقا هم سنگ تمام گذاشتخوشمزه صبح من اولین نفری بودم که تولدش را تبریک گفتم ساعت 2/30 صبحاز خود راضی من عادت دارم جشنهایی که خودمونی هستند چندین ساعت زودتر از همه میرم که اگه کمکی از دستم بربیاد انجام بدم.ساعت 4-5 بود که رفتم خونشون دیدم نه بابا همه چیز ردیف.تشویق خلاصه بعد مدتی کم کم سروکله دوستان پیدا شد باور کنید هنوز از در تو نیومده همه میپرسیدن کامران اومده خنده بعد که میفهمیدن هستم کلی کیف میکردند و تازه بعضیهاشون هم که باهام رودرواسی نداشتند میگفتن اگر دلقک بازی تو نباشه اصلا جشن بدرد نمیخورهتعجب خوب من که اصلا ناراحت نمیشم اگر دلقک معنی اینو میده که با حرفهام و یا کارم باعث میشم که اطرافیانم شاد باشند چه ایرادی داره بزار بگن دلقکدلقک شاد بودن و یا شاد کردن، حتی تو دین ما هم بهش تاکید شده. منتها این شادی باید یه چارچوبی داشته باشه و خداناکرده باعث تمسخر اطرافیان و یا ناراحتی نشه.

بگذریم این جشن تولد، هم افطاری بود و جشن بود و هم سحری،عرض میکنم خدمتتان.جای همه شما خالی کلی گفتیم و خندیدیم. نه دیگه رقص و قرو، اطفار نداشتیم.ولی بجاش یه قرص جوشان ویتامین c داشتم یواشکی انداختم تو اکواریوم خونه علی آقا، خدایی این ماهی ها داشتن هلیکوپتری میزدن بعد که همه متوجه شدن یکساعت بتماشای این ماهیها وایستاده بودند.مدیونین اگه فکر کنین روانیم.

یعنی علی اقا اصلا اجازه نمیده، خوب راست میگه اولا ماه رمضونه بعد هم هدف فقط دور هم جمع شدن بود.خلاصه شام که خوردیم و بعد نوبت کیک کادو شد.من خیلی وقته کادو جای نمیبرم و اگر هم ببرم مال منو اونجا باز نمیکنن نمیدونم میگن ضایع میشن.چند بار جعبه خالی رو حسابی کادوپیچ کردم و طرف هم اومد با آب وتاب که این کادو را کی اورده ...وقتی بازش میکردند خالی بود.بعد اون دیگه هر جا هم کادو ببرم باز نمیکنن .کادوها که باز شد.

ازم خواست اهنگ تولد :

اشک شادی شمع رو نگاه کن     ک واست میچکه چیکه چیکه

کام همه رو بیا شیرین کن               بیا کیک رو ببر تیکه تیکه

خلاصه ما هم خوندیم به سلامتی علی اقا و همه ی دوستان و شما عزیزان.اونقدر سرگرم جشن بودیم که یک دفعه متوجه شدیم ساعت 1 نصف شبه.بعضیها خداحافظی کردند و رفتن چند نفری مونده بودیم که یه دفعه الناز خانم پیشنهاد داد که دو ساعت دیگه سحره و کلی هم غذا مونده سحریه را بخوریم بعد بریم ما هم از خدا خواسته گفتیم باشه.از اینجا به بعد دیگه جمع خودمانی تر بود. از انجایی که علی اقا هیچموقع اجازه نمیده من سرکار زیاد حرف بزنم دیشب ولی تا تونستم خاطره تعریف کردمو حرف زدم.یه خاطره بود که وقتی تعریف کردم همه انگار موشک زیرشان گذاشته باشند رفتن هوا.حالا گفتم برای شما هم تعریف کنم بد نیست که کمی هم شما بخندید.

 

و اما..

چند سال پیش تازه طبقه بالایی ما اسباب کشی کرده بودند من تو اداره بودم بابام اینا زنگ زدن که دارن میرن شمال حواست به خونه باشه، شب زود بیا خونه و...اون شب من کمی دیر از سرکار اومدم. تقربیا ساعت 10 شب بود وقتی رسیدم خونه دیدم دسته کلیدو تو اداره جا گذاشتم اداره هم تعطیل. مونده بودم چکار کنم کمی جلوی در خونه رو پله ها نشتم داشتم فکر میکردم خونه کدوم فامیل برم که خانم و اقای که طبقه بالای ما بودند اومدن، داشتن از پله ها رد میشدن که اقا ازم پرسیدم: اگه اشتباه نکنم شما اقا کامرانی نه؟ من هم گفتم بله.گفت چرا اینجا نشستی؟من هم جریان را گفتم خلاصه از اونها اصرار که امشب بیا خونه ما و ازمن انگار که نه میرم خونه دائیم.ولی خوب اونقدر اصرار کردند که راضی شدم .رفتم طبقه بالا. هنوز درست و حسابی وسایلهاشونو نچیده بودن. خدا خیرشون بده شام اوردند و خوردیم، وقت خواب که رسید مادره که از قیافه اش معلوم بود خیلی ساده است گفت:جاتون کجا بندازم ؟ تو اطاق نی نی خوبه؟

من هم با خودم فکر کردم کی حوصله گریه بچه داره.بلافاصله گفتم:نه دست شما درد نکنه همینجا رو کاناپه میخوابم.

اون شب خواب خیلی بهم چسپید از بسه که خسته بودم.صبح ساعت 7 دیدم همه بلند شدن من هم بلند شدم و بعد سلام رفتم دستشویی که دستو صورتم را بشویم، جلو دستشویی یهو دیدم یه دختر خیلی ناز و خوش اندام که معلوم بود ورزشکار هم هست از دستشویی اومد بیرون

با تعجب پرسیدم شما دختر اقای ... هستید؟دختره هم که داشت با حوله دستو صورتش را پاک میکرد گفت:بله

بعد پرسیدم اسمتون چیه؟

دختر گفت:اسمم نی نیه، اسم شما؟

من هم آب دهنم را قورت دادم و گفتم:من خرم..من الاغم من نفهم من بی شورم من...

خلاصه دیشب این خاطره را گفتم اونقدر بچه ها خندیدن که صبح موقع خداحافظی هم هنوز خنده بر لبانشان بود.باور کنید تو 24 ساعت گذشته فقط دو یاسه ساعت خوابیدم. خدا را شکر امروز کلا آفیم.خوب امیدوارم همیشه شاد باشید.

خدا ممنونم منو دلقک خلق کردید که میتونم بنده های خوبتو کمی شاد کنم ممنونم.


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/٤/٢٠

سلام دوستان گلم

اگر مایلید با یک انسان عقب افتاده ازدواج کنید، موارد زیر را به خاطر بسپارید:


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/٤/۱٩

سلام

خانواده محترم شبها وقتی سر سفره افطار میشینید جان هر کس که دوست دارید دستان خالیتان را با خلوص نیت و بی آلایش بالا ببرید و چند دقیقه نگه دارید تا من هم بتونم یه چیزی بخورم بابا

ماه خیر و برکت، ماه نزول رحمت، ماه مهمانی و ضیافت الهی، بار دیگر ما را به یک فضای معنوی غیرقابل وصفی می کشاند. حلول ماه مبارک رمضان ، بهار قرآن ، ماه عبادتهای عاشقانه و نیایشهای عارفانه و بندگی خالصانه را به شما تبریک عرض میکنم . خدا سعادت درک این ماه رو به ما بده تا انشالله بتونیم از برکات این ماه ذخیره خیری برای آخرت خود کسب کنیم - شما هم منو از دعای خیر فراموش نکنید


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/٤/۱٤

سلام دوستان عزیزم

باز هم ممنونم بابت تمام محبتهای شما عزیزانقلب تصمیم نداشتم چنین پستی بزارم ولی کسانی که میگن: که ای بابا نفست از جای گرم بلند میشه و یا اینکه مگه میشه با این همه مشکلات خنده از ته دل بزنی ...گفتم یک برگ از زندگی خودم را براتون بنویسم تا شاید باور کنید تو هر شرایطی میشه امیدوار بود و خندید.

من پدرم یک شرکت داره، یادم چندین سال پیش حالا شاید بعلت مشکلات اقتصادی و یا پیش بینی نکردن بعضی شرایط، چندین بار ورشکست شد و یکبار هم کلا همه چیز را از دست دادیم.تمام حسابها خالی شد،طلبکارها هم دنبال پول.تو این شرایط همه دوستان و آشنائیان به یکباره ترکمون کردند.بجز دو سه نفر، اونا هم از دوستان قدیم بابا بودند مثل خانواده علی آقا(خانه سبز ما)،بقیه همه رفتند.یادمه یکی از هنرپیشه های خانم که ارادت خاصی بهشان داشتم و دارم ازش درخواست کار کردم حتی راضی به تدارکاتچی پشت صحنه هام شدم. ولی حدود یکسال فقط وعده ، در آخر هم هیچی به هیچی، انگار نه انگار.موقیعت مان چنان شد که چند سال در پائین شهر مجبور شدیم زندگی کنیم.منطقه ی که شاید تا اون موقع هیچ شناختی از انجا نداشتیم.شاید باورتان نشود تو این مدت تو بدترین شرایط اقتصادی زندگی کردیم.قبلا هر وقت حرف پائین شهر پیش میامد برداشت دیگه داشتیم.نمی دانستیم مردمی دارد که دلشان به اندازه دریاست.مردمی که اگر یک روز خبری ازت نشه میان در خونه و جویای حالت میشن.مردمی که اگر حس کنن واقعا به کمک احتیاج داری حتی وعده غذایشان را هم باهات نصف میکنند.نمیدونم میتونید تصور کنید یا نه.تو شرایطی خواهرم و خودم مجبور شدیم از دانشگاه انصراف بدیم،و خودمان دنبال کار بگردیم.تنها چیزی که ما را امیدوار میکرد توکل بخدا بود.باور کنید در اون شرایط کل خانواده هر روز بهم امیدواریم میدادیم که این نیز گذاراست.بعد مدتی به اون شرایط عادت کردیم من یادمه از اون موقع با بذله گویهام تونستم جو خانواده را کمی شاد نگه دارم و همین شاد بودن خانواده تحمل درد و رنج را برایمان آسان میکرد و اندکی غصه هامون فراموش میکردیم.هر روز صبح که بلند میشدیم بهم دلداری میدادیم و توکل میکردیم بخدا.بعضی موقعها آدم دنبال یکی میگردی که بتونی بهش اعتماد کنی و باهاش دردل کنی و همین شرایط منو و خانواده را بیشتر بخدا نزدیک کرد.و به لطف و کرمش اعتماد کردیم و توکل.چندین سال با اون شرایط زندگی کردیم ولی از انجای که خداوند به بنده های که بهش اعتماد میکنن و صبر میکنن ناامید نمیکنه شرایط کم کم به حالت اول برگشت.تمام چیزهای که از دست رفته بود با لطف خدا همه به حالت اول برگشت.پدرم از نو شرکت کوچکی راه انداخت و کم کم تبدیل شد به یک شرکت بزرگتر از شرکت قبلی با کلی کارمند.حرفم اینجا بود شاید اول لطف خدا بعد با تدبیر و سختکوشی پدرم و مدیریت مادر و حتی اون بذلگویهای من بخاطر شاد نگه داشتن خانواده دست بدست هم داد تا بر مشکلات فارغ ائیم.بنظر من میشه تو هر شرایطی شاد بود بشرطی که امیدت به استا کریم باشه و بس.مخلصیتم خدا جونقلب

خوب بگذریم سرتون درد اوردم شاید بعدها هم باز پستی در همین رابط گذاشتم.حالا بریم سر خاطرات خودم:چند وقت پیش که داشتم با دوستان میرفتم تبریز شب که اومدم از خونه بیام بیرون کل خانواده تا دم در اومدند که منو بدرقه کنناز خود راضی،بر گشتم گفتم: دارم میرم مسافرت ها، آب نمیریزی پشت سرم مامان؟
مادرم یه دفعه بر گشت و گفت :حالا تو برو من سیفون رو برات خالی میکنم!!!
من تعجب
مامانملبخند
کل خانواده:خنده
گفتم الان بابا میگه شوخی کردیم بابا، ولی بابام رو کرد به مامانم گفت :ایول خانم بزن قدش...
خلاصه رفتیم، بر گشتنی الناز خانم عزیز گفت من میرسونمت جلوی خونتون.تو راه که داشتیم با هم صحبت میکردیم متوجه شدم روسری الناز خانم داره میافته بر گشتم گفتم:روسریتون داره میافته، یه نگاه تعجب آوری کرد و جوابی نداد. رسیدیم میدان تجریش باز گفتم: اینجا گشت ارشاد داره ایراد نگیرند؟ یه دفعه با عصبانیت گفت:داری میبنی که با دستام فرمونو گرفتم چه توقعاتی دارید شما. اونجا بود متوجه شدم خانمهای که تو حین رانندگی روسری سرشون نیست علت چی! اینکه فرمونو نمی تونند ول کننچشمک

وقتی رسیدیم خونه گفتم الان همه مشتاق دیدنم هستند بعد احوال و پرسی سر شام مامانم  من و داداشم رو تا آخر عمر شرمنده خودش کرد !!!!مامانم با تمام خونسردی به من و داداشم گفت :اگر به جای شما دوتا، دو تا گوساله بزرگ کرده بودم !!!
به غیر از اینکه الان صاحب یه گاوداری بزرگ بودم ،حتما تو جشنواره زنان موفق هم به عنوان یه کارآفرین ازم تقدیر و تشکر میکردن !!!!!!من  دادشم  

بقیه ... 

قایقى خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
سوراخش خواهم کرد
غرق خواهد شد...
من خفه میشم! ...  شما هم هرهر بخندین .

آرزو میکنم همیشه شاد و خندان باشی.



نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/٤/۱۱

سلام بر دوستان گلم

خدایی ایندفعه میخام یک پست بزارم بیست بیست.برای اونهای که بعضی وقتها کامنت خصوصی میذارن و میگن (ای بابا چقدر الکی خوشی.)شاد بودن و شاد کردن اطرافیان بنظر من یک کار خیلی پسندیده است.دیدن لبخند بر لبان دوستان بر من بسیار لذتبخشه.
سه چیز تو زندگی هست که اگه رعایت کنین آدم موفقی میشین!
یکی همیشه لبخند بر لبانتان داشته باشید.اونهای دیگه را برید تحقیق کنید.
اینجوری هم نگام نکنید، من اگه خودم بلد بودم که الآن اینجا نبودم!!لبخند

به نظر من ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ....
ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﺑﺎ 2 ﻧﻔﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ...
ﺣﺎﻻ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ 3 4  5 ﻭﺍﯼ ﺟﻮﻧـــــــﻡ ...
اصن پیر نمیشید بخدا.

این پستو هدیه میکنم به تمام دوستان گلم که تو این مدت منو،نوشتهامو تحمل کردند و شاید هم کمی خندیدن، که خنده هدیه ایست از طرف خدا به انسان برای تحمل دردها و سختیها.یکم زیاده، ولی ارزششو داره.

ای جانم بخند که دنیا با لبخند شیرین تره.


لبخند را فراموش نکنید !
اعمال ما، همیشه رساتر از کلماتند. مثلاً تبسم شما به طرف مقابلتان می‌گوید: "من دوستت دارم، تو مرا خوشحال می‌کنی، از ملاقاتت خوشحالم". تبسم خرجی ندارد، ولی چیزهای بسیاری می‌آفریند. لبخند بدون این‌که دهنده‌اش را فقیر کند، گیرنده را ثروتمند می‌کند.

تبسم، یک لحظه بیشتر پایدار نیست، ولی گاهی خاطره‌اش تا ابد باقی می‌ماند.  لبخند، اشعه آفتاب است برای افسردگان و بهترین پادزهر طبیعی است برای غم و ناراحتی. با همه اینها، تبسم را نه می‌توان خرید و نه می‌توان گدائی کرد و نه می‌توان دزدید، زیرا تبسم یک کالای زمینی نیست، مگر زمانی‌که عطا شود. پس لبخند را فراموش نکنید. لبخند بی‌هزینه شما، گرانبهاترین هدیه است.
 توانائی لبخند زدن از کارکردهای سطوح عالی مغز است که فقط در نوع انسان مشاهده شده است. در حالی‌که انقباض عضلات صورت برای نشان دادن خشم و تنفر در اغلب پستانداران عالی وجود دارد.

دکتر "پل اکمن" محقق ارتباطات غیرکلامی می‌گوید: "لبخند یکی از ساده‌ترین و در عین حال یکی از گیج‌کننده‌ترین حالات انسان است." برای یک لبخند، تنها یک ماهیچه صورت مورد نیاز است، در حالی‌که برای نشان دادن اندوه و یا تنفر، دست کم باید دو ماهیچه صورت‌تان را به‌کار بگیرید، یعنی برای لبخند زدن به انرژی به مراتب کمتری نیاز دارید. پس کسانی‌که پیوسته اخم به چهره دارند، انرژی فراوانی را مصرف می‌کنند تا خصوصیتی را در چهره خود پدید آورند.

 "خنده بر هر درد بی‌درمان دواست." بر طبق تحقیقات پزشکان خندیدن بر تمام اندام‌های بدن تأثیر می‌گذارد، به‌عنوان مسکن طبیعی عمل می‌کند، فشار روانی را کاهش می‌دهد، کالری‌ها را به سرعت می‌سوزاند و سوءهاضمه را بهبود می‌بخشد. در حال حاضر نیز دانشمندان معتقدند که می‌توانیم با خنده چاقی را از بین ببریم، زیرا خنده به سرعت سوخت و ساز را افزایش می‌دهد. جریان خون و فرآیندهای هاضمه با خندیدن سرعت می‌یابند و کل سیستم بدن از حالت رکود و کسالت خارج می‌شود.

دکتر "جون گومز" روان‌پزشک می‌گوید: "خنده در نهایت بهترین شیوه کنار آمدن با هیجانات عصبی و موقعیت‌های پراسترس است. خنده، استرس را همچون یخی در برابر آتش ذوب می‌کند. لبخند و خنده، رشد سرطان را متوقف می‌کند. همچنین کسانی‌که بیشتر می‌خندند، کمتر در معرض ابتلا به سرطان قرار دارند. و کسانی‌که در زندگی، خود را از شادی دور نگه می‌دارند، به مراتب بیشتر از مردم شاد به سرطان دچار می‌شوند.

گاهی پیش می‌آید که تمایلی به لبخند زدن نداریم و حالمان چندان خوش نیست؛ در چنین صورتی می‌توانیم نکات زیر را به‌کار ببندیم و همه باید به مؤثر بودن آنها امیدوار باشیم تا هیچ‌گاه چهره‌مان از لبخندی زیبا خالی نباشد. این سخن مارک تواین را فراموش نکنید "که هیچ چیز غم‌انگیزتر از دیدن چهره‌های جوان ولی عبوس نیست."

عبارتی در ستایش لبخند از پیامبر اکرم
لبخند زدن تو به روی برادرانت، برای تو صدقه است. حضرت محمد (ص)

فواید لبخند زدن

1. لبخند جذابتان می کند
همه ما به سمت افرادیکه لبخند می زنند کشیده می شویم. لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد می کند. دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم.
2. لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد.
دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند.

3. لبخند مسری است.
لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر می کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می کشید.

4. لبخند زدن استرس را از بین می برد.
وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با اینکار استرستان کمتر می شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید.


5. لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند.
به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید. با لبخند زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.

6. لبخند زدن فشارخونتان را پایین می آورد.
وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید.

7. لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند.
تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود. می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.

8. لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد.
عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند صورت را بالا می کشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید.

9. لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید.
به نظر می رسد که افرادیکه لبخند می زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند.

10. لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید.
لبخند بزنید. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید. خیلی سخت است. وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که "زندگی خوب پیش می رود". پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.

دوستتان دارم یه عالمه


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/٤/۳

سلام دوستان عزیز

واقعا از لطفتون ممنونم.با کامنتهای زیباتون و پر از انرژیتون کلی سر حال اومدم.

دیروز در برگشت از سرکارم تو ایستگاه اوتوبوس بودم کنار یه دختره ..
بهش گفتم ببخشید خانوم ..

یه دفعه برگشت با اعصبانیت گفت : درد ببخشید ، زهر مار ببخشید ، کوفت ببخشید
آدم نباید ازدست شما پسرا آرامش داشته باشه؟!!

منم هیچی نگفتم، وقتی بلند شد بره با مغز اومد تو زمین،

خدا شاهده میخواستم بگم بند کفشت بازه...

بگذریم دم درمون که رسیدم دیدم یکی از دوستام که یه مدتی بود عاشق یک دختر خانمی شده بود و ﺧـــیـﻠـﯽ هم ﻫــﻤـدیگرو ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺷــﺘـﻦ اما ﺑـﻌـﺪ ﺍﺯ ﯾـﻪ ﻣـﺪﺕ دخـتـره  ﺭﻓـﺖ ﺑـﺎ ﯾـﮑـﯽ ﺩﯾـﮕـﻪ ازدواج کرد.... ﺩﻭﺳــﺘـﻢ تا از دور منو دید اومد جلو و سرشو گـذاشـت رو شونم و شروع کرد به ﮔـﺮﯾـﻪ کردن ﻭ ﮕـﻔـﺖ: ﻋـﺸـﻖ ﻭ ﻋــﺎﺷـﻘـﯽ ﻫـﻤـﺶ ﺩﺭﻭﻏـﻪ کامران!!!

ﺩﯾــگـﻪ ﻣـﯿـﺨــﻮﺍﻡ مــثــل تـو بـاشـم

ﻋــﺎﺷـﻖ ﻧـﺸـﻢ؛
ﻭﺍﺑـﺴـﺘـﻪ ﻧــﺸـﻢ؛
ﭘــَسـﺖ ﺑـﺎﺷـﻢ
ﺁﺷـﻐـﺎﻝ ﺑـﺎﺷـﻢ؛
ﻋـﻮﺿـﯽ ﺑـﺎﺷـﻢ،
مــثــل لاشــخــورا زنـدگـی کــنــم!!!
مونده بودم دلداریش بدم یا بزنم لهش کنم .خدایا منو نجات بده

از بس عصابم خورد بود تا رسیدم خونه به مادرم گفتم من میرم حموم هر کی کارم داشت بگو نیستم.گفتم شاید دوش بگیرم حالم بهتر بشه یه نیم ساعتی گذشته بود که ﻣﺎمانم ﺩﺭ ﺣﻤﻮﻡ ﻭ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ :
کامران، ﻣﺤﺴﻦ ﯾﮕﺎﻧﻩ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﯽ؟؟ ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﻩ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﮕﻪ؟؟
ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻢ ﮔﻔﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ
ﺑﺎﻻﯾﯽ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﺯ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﻧﺨﻮﻥ ﻣﻦ ﺩﻭﺱ
ندﺍﺭﻡ ... ﺍﺯ ﻣﺤﺴﻦ یگانه بخون

منگریهگریهگریه خدایا منو با خودت ببرآخ


دوستتون دارم یه عالمه




نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/٤/۱

سلام

دوستان گلم اول به عرضتان برسونم اگه میام تو وبلاگتون کامنت میگذارم و یا تو وبم پستی مینویسم، فقط بخاطر اینه که کمی بخندونمتون. شاید حال و هواتون عوض بشه. ترا خدا ناراحت نشید.اخه قبلا رفتم تو وبلاگ یک خانمی براش کامنت خنده دار گذاشتم هر چی فحش بود بهم داد. باور کنید یه مدت افسردگی مفرط گرفتم تا جایی که رفتم تو وان حموم خونمون داشتم خودکشی میکردم خدایی خیلی کلاس داره لامصب خودکشی تو وان حموم.البته سرکار هم همین مشکل را دارم مثلا تا میام حرف بزنم علی آقا (خانه سبزما) از پشت دوربین یه دفعه با حفظ ادب میگه: کامران میشه خفه شی

البته خوب حق داره حساب کنید تو هوای بالای 45 درجه،که آفتاب درست میخوره به سرتون. حدود 8 ساعت مدام هم تو آفتاب باید کار کنی، خوب سخته دیگه.خلاصه شما دوستان گلم اگر کامنتی براتون میزارم فقط برای رفع خستگی و شاد شدن شما عزیزان است. خوبی شما دوستان اینه که اگر فحش هم بدید حداقل من نمیشنوم

بگذریم:دیروز که از سرکار برمیگشتم خیلی خسته بودم تو راه خونمون یه کافی شاپ هست خدایی کارش درسته، گفتم برم یه قهوه بخورم.تو ﮐﺎفی شاپ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﻭﯼ ﯾﻪ ﻣﯿﺰ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻩ...
ﯾﻬﻮ ﯾﻪ دختر خیلی شیک و خوشتیپ ﺍﻭﻣﺪ ﮔﻔﺖ :

" ﺷﻤﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻫﺴﺘﯿﻦ؟ "

من هم فاز عشوه و غمناکی گرفتم گفتم: خیلی وقته تنهااااااااااااام خانم.

برگشت ﮔﻔﺖ: ﺧﻮﺏ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺭﻭ ﺑﺒﺮﻡ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﮐﻤﻪ .

از دیروز اونقدر ناراحتم که نگو.البته یه چیزی بهتون بگم اگه خداناکرده اگر از چیزی ناراحت

شدید از ۱ تا ۱۰بشمرین. اگه آروم نشدین تا ۲۰ ادامه بدین، نشد تا ۳۰ و همینجور ادامه

بدین تا آروم بشین. من الان به ۲۱۶۶۶۵۰۰۰۹۶۸۷۱۱۲۰۰۱۲ رسیدم.

 

باور کنید از ته دلم اینو میگم، خیلی گل اید



ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید