نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۳/٢۸

سلام

دیشب  صدای بچه همسایه نذاشت بخوابم.

من اگه بچه دار بشم تا هفت سالگی میزارمش پرورشگاه.

 بعدشم میزارمش مدرسه شبانه روزی...

 بعدشم رفت دانشگاه میزارمش خوابگاه...

 همونجام یکیو پیدا کنه بره سره خونه زندگیش...
تا تنها نمونه...
اینچنین پدر دلسوزیم من
این هم بچه ی همسایمون:

امروز که از خواب بیدار شدم از خودم پرسیدم :

زندگی چه می گوید؟
جواب را در اتاقم پیدا کردم،
سقف گفت : اهداف بلند داشته باش!
پنجره گفت : دنیا را بنگر!
ساعت گفت : هر ثانیه با ارزش است!
آیینه گفت : قبل از هر کاری به بازتاب آن بیندیش!
تقویم گفت : به روز باش!
در گفت : در راه هدف هایت سختی ها را هُل بده و کنار بزن!
زمین گفت : با فروتنی نیایش کن!
و در آخر، تخت خواب گفت : ولش کن بابا بگیر بخواب حال نداری !!!!!!!

من هم تخت تا الان خوابیدم...

خیلی گل اید


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۳/٢٦

سلام بر دوستان همچو گلم

چند روزی بود اینترنتم قطع شده بود رفتم یه ذره با خانواده نشستم،باهاشون آشنا شدم به نظر آدماى خوبى میان

 

قربون کسانی که شناخت ازت ندارند...
اما نوشته هات رو میخوند و کلى ابراز احساسات میکنند
و بهت میگن که بفهمى تنها نیستى ...

میگن فرشته ای از خدا پرسید:چرا مرا انقد زیبا آفریدی؟
خدا پاسخ داد: این که چیزی نیست...
این هایی که دارن این پست رو می خونن از تو هم زیباترن..

الان حاااااال کردینا...

حالا...

از ته دلم همتونو دوست دارم


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۳/٢۱

تقدیم به دوستان گلم


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۳/٢٠

سلام بر دوستان عزیزم

الان که این را براتون مینویسم تبریزم. سه روز پیش از بچه ها شنیدم که دوستان برای عیادت دختر یکی از همکاران میخوان راهی تبریز شن.تا فهمیدم رفتم پیش علی آقا(خانه سبز ما) التماس و خواهش که من هم بیام. از انجا که ماشین دوستان پر بود اصرار کردم با علی آقا برم. خلاصه بعد کلی اصرار علی آقا به شرطی که تا خود تبریز حرف نزم راضی شد. شب اون روز علی آقا با الناز خانم عزیز با اون ماشین شاسی بلند و خوشگلش امدند دنبالم.بعد احوال پرسی، تا خود پلیس راه زنجان هیچ حرفی نزدم. صبح ساعت 4/30 بود رسیدم پلیس راه زنجان. علی آقا گفت: وایستیم هم نمازمون را بخونیم هم یه استراحت کوچکی کنیم من به علی آقا گفتم: علی آقا نمیشه بریم جلوتر وایستیم اخه میدونی که من از اینجا خاطره خوبی ندارم(خاطره پست قبلی) علی آقا برگشت با لبخندی که داشت گفت: خوب تو پیاده نشو.بگذریم بلاخره بعد نماز و خوردن یک لیوان قهوه راه افتادیم.

الناز خانم گفت: کامران تو بشین جلو پیش علی آقا من خوابم میاد برم عقب کمی چرت بزنم،ما هم رفتیم نشتیم جلو، کمی که گذشت دیدم علی آقا خمیازه میکشه آرام گفتم: علی آقا میدونید من برای مدتی بعد تصادف روح شده بودم. یه دفعه علی آقا گفت: اگر باز بخواهی ...بگی پیاده ات میکنم تا تبریز پیاده بیایی. الناز خانم از پشت گفت: راست میگی؟ خوب بگو.گفتم علی آقا اجازه نمیده. گفت تو بگو کاریت نباشه. سکوت علی آقا معنی رضایت داشت. این اتفاق برایم چند سال پیش افتاده بود که برای شما هم تعریف میکنم.معلوم بود علی آقا هم کنجکاو شده بود گفتم:

چند سال پیش برای یک تولد دعوت شده بودم خونه ی یکی از دوستان طرفهای شیمران،بعد کلی گشتن خیابانها و کوچه ها، ولی خود خونه را پیدا نمیکردم متاسفانه تو بالا شهر هم کمبود مغازه هست و تو کوچه ها کمبود آدم که بتونی آدرس بپرسی. داشتم از کوچه میامدم بیرون که یهو تو یک لحظه دیدم یک ماشین شاسی بلند روبرومه راننده اش زده رو ترمز، طوری زد که فقط احساس کردم سپر ماشین خورد به یکی از پاهام، افتادم زمین. از زیر ماشین دیدم یک خانم با کفش پاشنه بلند آرام پیاده شد و فقط میگفت: آقا طوریتون شده؟ تا پیاده شد از زیر ماشین اومدم بیرون دیدم یک خانم تقربیا 27/28 ساله که صورتش مثل گچ سفید شده،تا منو دید گفت: خدا را شکر سالم اید. من که دیدم چیزم نشده گفتم: شما منو میبینید؟ گفت: آره که میبنیم!!! دوباره پرسیدم. گیج شده بود گفت: مگه چیه؟ با لرزش صدا گفتم آخه من روحم شما چطور منو میبنید؟ راستی من هم شما را میبنیم نکنه شما هم مردید. دخترک اونقدر ترسیده بود از نوک پاهاش نگاه کرده تا به بالا، تو شک و تردید بود که یه دفعه از یکی از خونه ها یکی گفت: آقا طوریتون نشده که؟ دختره گفت: این هم که ما را میبینه؟! بالافاصله گفتم: خوب شاید اون هم روح باشه،بعد چند نفر همینجوری جمع شدند اینجا بود که دختره فهمیده بود جریان چیه. رفت پشت ماشین اول فکر کردم حتما قفل فرمون را میاره ولی یه دفعه دیدم یه چوب کلفت اورد و هی داد میزد حالا روحو بهت نشون میدم مردم که گیج شده بودند تا اومدند چوبو از دست این خانم بگیرند من فرا کردم.

تو راه که برمیگشتم متوجه شدم پام حسابی درد میکنه اونقدر بود که یکسره رفتم دکتر.بعد عکسبرداری گفتن نشکسته ولی باید برای چند مدتی گچ بگیرم همان شب گچ گرفتم خوشبختانه شماره ماشین را حفظ کرده بودم فردای اون روز رفتم بعد گرفتن طول درمان شکایت کردم بعد چند روز نامه ی اومد که باید سر ساعت 8 صبح برم دادگاه. فرداش رفتم دادگاه، دخترخانم و یک خانمی حدودا 50 ساله هم با ایشان اومده بودند تا منو دید از روی صنندلی بلند شد و اومد طرف من و گفت:اون موقع که روح شده بودی حالا هم رفتی شکایت کردی که پات شکسته؟من هم آرام گفتم:پام نشکسته خانم،بعدش هم قاضی هر چه رای بده همونه، خوبه؟بعد یکساعت نوبت ما شد رفتم تو، قاضی پرونده را نگاه کرده گفت:خوب خانم شما با ایشان تصادف کردید جریان را بفرمائید.دختر ه هم که مادرش پیشش نشسته بود عین جریان را توضیح داد به اون قسمت روح شدن ما که رسید قاضی با منشی افتادند به خنده ،دختره گفت: برای چی میخندید آقای قاضی، این آقا شیاده.بعد گوش دادن حرفهای خانم و دیدن گواهی پزشکی که خوشبختانه همون روز تصادف من گرفته بودم رای صادر کرد که باید بعنوان خسارت مبلغی را به من بدهند.حدود یکساعت دادگاه طول کشید و قتی اومدیم بیرون مادر دختر خانم گفت: شما با ما بیا بریم یک چک بهتون میدم که دیگه تمام بشه، من گفتم مرسی خانم من با دوستانم اومدم شما برید من پشت سر شما میام.خلاصه راه افتادیم بعد وقتی رسیدم جلوی منزلشان پیاده شدم دختره رفت که دسته چک را بیاره، مادر دختره که پیش خودش یه فکرهای کرده بود منو کشید طرفی گفت:بین پسرم اگر تو یه فکرهای هستی باید بهت بگم که دختر من یه پاش تو ایرانه یه پاش تو خارج، بعدش هم دختر من قصد ازدواج نداره اصلا بهم نمیخورید. من که از حرفهای خانم شوک شده بودم یه دفعه گفتم:شما اصلا میدونید من کیم؟نه اصلا میدونید؟همون موقع دخترک با دسته چک رسید در منزل و با تعجب به حرفهای من گوش میداد من هم حسابی با صدای بلند میگفتم میدونید میدونید من کیم؟مادر دختره که حسابی گیج شده بود آرام گفت: من قصد جسارت نداشتم شما؟ که یکدفعه گفتم: من یه پرنده ام آرزوز دارم...

بچه ها که تو ماشین نشسته بودند شروع کردند با من همراهی کردند. باور کنید چهره های این دختر و مادر دیدنی بود. مادر دختره از اینکار من که شوک شده بود یکدفعه شروع کرد به خندیدن اون هم چه خنده ی. کلی خندید بعد که یکم آروم شد گفت :پسرم من افسردگی شدید دارم شاید تا بحال دهها دکتر رفتم کلی خرج کردم که فقط لحظه ی بتونم مثل الان از ته دلم بخندم ولی نشده بود. این چک حق شماست. بعد شماره تلفنی نوشت و داد و گفت خوشحال میشم باز ببینمتان.من اول نمیخواستم چک را بگیرم ولی فکری بنظرم رسید چک را گرفتم و خداحافظی کردم و سوار ماشین بچه ها شدم و راه افتادیم دوستانم هم منو تا دم خونه آوردند موقع خداحافظی که کلی به بچه ها خوش گذشته بود یک دوستی داریم که دانشجو بود و چند وقتی بود برای شهریه دانشگاه دنبال پول بود وقتی رسیدیم در خونه بهش گفتم بیا پائین باهات کار دارم بچه های دیگه خداحافظی کردند و رفتن. چک را از تو جیبم در اوردم و گذاشتم کف دست همین دوستم که خیلی هم دوستش میدارم وقتی متوجه شد گفت: کامران این مال تویه... حرفش را قطع کردم گفتم: ببین من احتیاجی به این ندارم بگیر تمام این ماجراها حکمتش همین بوده که پول دست تو برسه مگه نشنیده میگن: خدا گر ز حکمت ببندد دری ...... ز رحمت گشاید در دیگری.حسابی بغلم کرد و گفت علی مخلصتم این پوله دو ترمم، خدایی مونده بودم از کجا جورش کنم.این بود کل ماجرا.

بعد رو کردم به علی آقا دیدم لبخندی بر لبانش نشته و الناز خانم از اون پشت گفت چه جالب دمت گرم آقا کامران،خیلی خاطره جالبی بود.

خلاصه صبح ساعت 7/30 رسیدیم تبریز و الان هم از صبح بعد کلی گشت و گذار اومدیدم خونه که استراحت کنیم و به امید خدا فردا حرکت میکنم بطرف تهران.

جای همه شما دوستان خالی.


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۳/۱۳

سلام دوستان گلم

چند وقت پیش برای کار، چند روزی رفته بودیم طرفهای تبریز، تو  پلیس راه زنجان بچه ها ماشین را نگه داشتند که کمی استراحت کنیم بعد خوردن چای و مخلفات با عرض معذرت سری به دستشویی زدم ، تو دستشویی بودم که دیدم یکی داره در میزنه..... بعد از چند ثانیه گفت : سلام چطوری؟
منم خجالت زده گفتم: خوبم مرسی!
گفت: چیکار میکنی؟
گفتم:آدم اینجا چیکار میکنه ؟؟
دوباره گفت :میتونم الان بیا اونجا؟
من هم عصبانی شدم گفتم:نه هنوز خودم کار دارم
یهو دیدم داره میگه:"من بعدا بهت زنگ میزنم. الان یه دیونه ای تو دسشویی داره جواب سوالای منو میده.

از دستشویی که اومدم بیرون یه نگاهی به من کرد و گفت:حالت خوبه؟ و من ...

عصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانی


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۳/۱۱

 

جند روز پیش به یک مجلسی دعوت شده بودیم

ﺗﻮﯼ ﺟﻤﻊ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺸﺴﺘه بودم ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﻓﺴﻘﻠﯽ ﺍﻭﻣﺪﻩ و گفت: ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ
ﺷﻤﺎ ﺍﻧـــﺎﺭﻭ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻣﯿﺨﻮﺭﯾﺪ؟؟؟
ﻣﻨﻢ ﮐﺎﻣﻼ ﺑﺎ ﮐﻼﺱ گفتم: ﻣﺎ ﺩﻭﻥ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﺪ ﺑﺎ ﮔﻠﭙﺮ ﻭ ﻧﻤﮏ ﻣﯿﺨﻮﺭﯾﻢ …
یه دفعه گفت: ﺍﻩ ﺍﻩ ﺷﻤﺎ ﭼﻘﺪﺭ … ﮐﺜﺎﻓﺘﯿﺪ ﻣﺎ ﺍﻧﺎﺭﻭ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﯾﻢ ﺳﯿﻔﻮﻥ ﻣﯿﮑﺸﯾﻢ ﺁﺏ ﺑﺒﺮﺩﺵ...

خدایی از خجالت اب شدم عصبانیگریه


ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید