نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۱٠/٢٢

سلام

گفتم این پست چند تا عکس چند تا هم شعر بزارم که یکم دلمون وا شهلبخند.اولین عکس از انجایی که خانمها مقدمترن از خانمها شروع میکنم بعد برید ادامه مطلب:


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۱٠/۱٩

سلام

 

متاسفانه در پی انفجار در شهرک سینمایی رخ داد که هنرمندان و عوامل فیلم سینمایی معراجی ها سرگرم فیلمبرداری در شهرک سینمایی دفاع مقدس در کیلومتر 35 اتوبان تهران - قم بودند 5 تن از دوستان و هنرمندان عزیز جان خود را از دست دادند.از جمله :1- جواد شریفی راد- مسئول جلوه های ویژه
2-رضا فرجی-دستیار تولید
3-مهدی مرادی- دستیار جلوه های ویژه
4- علی اکبر رنجبر-مدیر شهرک سینمایی
5- جمشید احسان پور- از عوامل تدارکات

دوست عزیزم مرحوم جواد شریفی راد

عباس شوقی: من زنده هستم.

روحشان شاد و یادشان گرامیباد.از خداوند برای خانواده های ارجمندشان صبر جمیل خواهانم ما را در غم خود شریک بدانید.و متاسفانه دوست عزیزم آقای شریفی راد در بین این عزیزان بودند که سالهای سال در جنگ 8 سال دفاع مقدس جزء بهترینها در خنثی سازی بمب و مین ها بود و چندین بار از نزدیک با این انسان به تمام معنا آشنا بودم.همچنین دوست بسیار عزیز و دوستداشتنیم عباس شوقی عضو هیات مدیره انجمن جلوه‌های ویژه، یکی از مجروحان این حادثه که به بیمارستان منتقل شده است و الحمدالله حالشان خوب است.امیدوارم دیگر شاهد چنین رخدادهایی نباشیم.


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۱٠/۱٥

سلام دوستان عزیزم

واقعا شرمنده ام که این دو پست کمی طولانی بود و از نظرات خیلی قشنگتون انرژی گرفتم.شاید طولانی باشه ولی خدا میداند با نوشتن این پستها که در باره بخشی از زندگی خودم هست چقدر از طرف بعضی از آشنائیان مورد ماخذه قرار میگیرم ولی از طرفی به می اندیشم که اگر فقط یک نفر با خوندن این مطالب تو دلش جرقه امیدی بزنه و خدا ناکرده نامیدی باشه از بین بره تمام این ناراحتی هایی که از طرف این افراد بهم وارد میشه را با دل و جون به جان میخرم.ممنونم از همه ی شما دوستان عزیزم.

پریشب خونه یکی از دوستان بابام که از قبل آشنایتی داشتیم مهمان بودیم.ساعت 7 شب رسیدیم خونه شان،خیلی زحمت کشیده بودند شام را که جاتون خالی خوردیم مثل بعضی از اخلاقهای بد که مردها میکشن کنار ما هم رفتیم و نشستیم و شروع کردیم به حرف و حدیث.خانم خونه شروع کرد به جمع کردن.من دیدم بنده خدا دست تنهاست به خواهرم یواشکی اشاره کردم که کمکشان کنه.خواهرم هم شروع کرد به کمک کردن.در این بین دیدم مادرم یه چشم غره به خواهرم رفت نفهمیدم برای چی بود.خلاصه مهمانی تمام شد اومدیم سوار ماشین شدیم تو راه گفتم مامان اون چشم غره چی بود به ... کردی؟گفت رسیدیم خونه من میدونم تو(اشاره به خواهرم).رسیدیم خونه مادرم تا اومدیم تو رفت آشپزخونه سمارو روشن کرد و رو به خواهرم گفت: تو، تو این خونه دست به سیاه و سفید میزنی؟ خواهرم گفت:خوب وقت نمیکنم مامان هم دانشگاه هم بقیه روز هم شرکت بابام.مادرم گفت پس چرا اونجا خودتو با ظرف شستن داشتی میکشتی؟خواهرم گفت:خوب کامران گفت کمکش کنم ،حالا مگه چی شده؟بعد رو کرد به من گفت:پس جنابعالی خط دادی؟ گفتم مادر من اصلا بگو چی شده از کجا باز ناراحتی؟ بعد نشست گفت : من از دست شما دو تا دق میکنم،تو که بلند میشی خودتو با با اون ظرف شدن خفه میکنی تازه چنان ظرف می شست اینگار چند سال تو رستوران کارت ظرفشویی بودخنده.مردم فکر میکنن دنبال مادرشوهر میگردی!!!من خواهرم بابامتعجبتعجبتعجب.بعد شروع کردم به خندیدن و گفتم آخه مادر من اونا اصلا بچه ندارن که!!!خندهقهقهه.مادرم از انجای که هیچوقت کم نمیاره حق بجانب گفت: ندارن؟ خوب خوب بلاخره بچه دار میشن که.نه خدایی ما که با این استدال مادرم قانع شدیم شما چطوره؟قهقههقهقههگریه

10 دقیقه وقت لازمه،طولانی هست ولی فکر کنم ارزش داشته باشه که کمی با حوصله بخونید.اوه


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۱٠/۱۱

سلام دوستان عزیز

این چند وقت که تو وب بودم خیلی دوست داشتم موقعی برسه که بخوام این پستو بزارم.برای من یاد آوری روزهای گذشته خیلی آرامشبخش هست امیدوارم شما هم که این پست را میخونید لذت ببرید.ولی قبل از اینکه شروع کنم بزارید یه صحنه ی که چند روز پیش برام رخ داد را بگم که شما دوستان هم کمی لبخند رو لبانتون بنشین بعد.

پریروز صبح تو اطاقم بودم دیدم مادرم بلند بلند داد میزنه کامران کامران ذلیل مرده میشنوی صدامو؟ از اطاقم اومدم بیرون رفتم طبقه پائین دیدم مادرم تو آشپزخونه هست گفتم چی شده اتفاقی افتاده ؟ گفت اه صدامو شنیدید، خدا را شکر اون هدفون تو گوشت نبود ،چه عجب.گفتم حالا چی شده؟ گفت شب مهمون داریم باید بیایی بریم خرید.خلاصه رفتم ماشینو روشن کنم گفت نمیخواد زحمت بکشی میریم سر خیابان، تره بار و برمیگردیم.خلاصه رفتیم خرید کردیم،سر کوچه که رسیدیم یکدفعه برگشت گفت این خانمو میبینی اگه با من حرف زد تو اصلا حرف نمیزنی ها!!! نگاه کردم دیدم یه خانم با یه بچه تو بغل، معلوم بود تکدیگری میکرد . گفتم چیزی شده؟ گفت هوناق بگیری میتونی یه دقیقه حرف نزنی.تعجبخانم اومد و رسید، اومد جلو مامانم گرفت و گفت:خانم بچم سوخته و خدا خیرت بده یه 10 هزار تومن بدید،ترا خدا، خدا بچه هاتو نگه داره انشالله.مامانم با حالت یه کم غم گرفته بخودش گرفت گفت:خانم پول همرام نیست، باور کن پسر منم مریضه...نگاش کن(اشاره به من)...مریضی مغزی داره....من: تعجب.هیچی نمیفهمه،22 ساله دارم خرجش میکنم خوب بشو نیست...سوختگی خوب میشه ولی مرض مغزی لاعلاجه ...ترا خدا تو هم برای پسر من دعا کن ،اگه خوب بشه من صد هزار تومان بهت میدم.اون خانم هم برگشت گفت:آهان اون پسری که میگفتی ایشون هستند؟ آخی خدا انشالله شفاشش بده ....بعد که اون خانم رفت گفتم؟ چی به این خانم گفتی؟ مریضی مغزی کیه ی؟ گفت این خانم هر روز اینجاست هر دفعه هم میبینه میگه ده هزارتومان بده بلاخره باید یه چیزی میگفتم تا دست از سرم برداره.خدایا من دیگه چی بگم
خوب امیدوارم کمی لبخند رو لبان قشگنتون نشسته باشه حالا اگر دوست دارید کمی استراحت کنید بعد بقیه پستو تو ادامه مطلب بخونید تا خسته نشید.

حتما ادامه مطلبو بخونید.


نویسنده: کامران
تاریخ: ۱۳٩٢/۱٠/٩

سلام دوستان عزیز و مهربانم

عذر منو بپذیرید بابت تاخیری که داشتم.حقیقتش بعد اون کاری که تمام شد حسابی خسته بودم فردای اون روز که کار تموم شد و برگشتیم تهران چند تا از دوستان گفتن میخوان برن مشهد برای زیارت و سیاحت.خیلی خسته بودم ولی عشق امام رضا ع یه چیز دیگه هست من هم قبول کردم که با دوستان برم.دوستان با هواپیما صبح راه افتادن و من مثل همیشه با ماشین خودم راه افتادم درسته چند ساعتی دیرتر میرسم ولی لذت جاده را هیچ وقت از دست نمیدم.خلاصه شب رسیدم هتلی که بچه ها بودند، جاتون خالی برای همه شما دوستان دعا کردم اینو از ته دلم میگم.بعد دو روز از مشهد رفتیم شیراز.شیراز که بودیم یه جورهای باز خدا را در نزدیکهام حس کردم چشمام روی بعضی حقیقتها باز شد..یه شب تو هتل داشتم ایمیلهای کاری را چک میکردم.گفتم یه سری به صفحه دوستان بندازم اون شب تا صبح بیدار بودم.تو صفحه دوستان هنرمند که بودم خیلی چیزها دستم اومد که تا اون شب اصلا بهشان توجه نمیکردم.تو صفحه یه دوست هنرمند عزیز دیدم دوستدارشان اومدند تو صفحه ایشان و کلی کامنت میزارن.تو کامنتها نظرهای موافق و مخالف بود و بعضی وقتها هم دوستان حسابی با هم درگیر میشدند و بعضی وقتها هم کار به فحش و ناسزاز میکشید.برام جالب بود و در عین حال دردناک.داشتم کامنتها را دنبال میکردم که دیدم یک کامنت اومد که از دوستان و اشنایان اون هنرمند عزیز بود که من میشناختمش و اینطور نوشته بود:....جون اصلا خودت را ناراحت نکن و درگیر این مسائل نشو واستا کنار تماشا کن خیلی حال میده.....اونقدر اعصابم داغون شد که که گفتم برم صفحه یکی دیگه از دوستان. رفتم دیدم یک عکس سگ کوچولو را گذاشته و زیرش نوشته این دختر منه و نمیدونم چرا چند روز حال نداره ،و کاربران عزیز هم باز اومده بود نظراتشان را گذاشته بودند یکی هم نوشته بود ...عزیز شما چطور به یه سگ میتونید بگید دخترم در حالی که من واقعا یه دختر دارم عین فرشته ولی اونقدر روزگار برام تنگ شده هر وقت ازم چیزی تقاضا میکنه نمیتونم تقاضاشو براورده کنم و.....نمیدونم شاید دیدن این مسائل فقط برای من دردآور باشه، صبح که شد اونقدر خودمو درگیر این مسائل کرده بودم که بدون خداحافظی ماشین را سوار شدم و راه افتادم بطرف تهران.دیشب بود دیدم همون هنرمند عزیز تو صفحه اش عکسی گذاشته که در یکی از رستورانهای شیک تهران همراه دوستانشان نشسته بودند و سر سفره پر از غذاهای متنوع.با دیدن این عکس یاد دوستان ساده افتادم که سر چه کسانی تو دنیای مجازی بهم دیگه ناسزاز میگن و چه حرمتها را میشکنند.این را هم ذکر کنم تمام دوستان هنرمند اینچنین خصلتهای ناشایسته ندارن. فقط بعنوان یه دوست مجازی بگم دوستان عزیز یه کم دقت کنید هر کسی هر هنرمندی لایق دوست داشتن نیست بخدا.این هنرمندان را 50% من و تو مشهورش کردیم من و تو به اینجا رسانیدیم و اونها هستن که به من و تو بدهکارن.قصد داشتم تو همین پست در باره آشنایی من ، علی اقا و الناز براتون بنویسم که مربوط به این پست هم میشد ولی اجازه بدید تو پست بعدی براتون از کسی بگم که همیشه دستش تو خیر بود و همیشه ناشناس بود و غریبان هم پر گشود و رفت چون واقعا این دنیا براش خیلی کوچک بود خیلی....

روزگار نکبتی شده ... آنقدر که آدم دلش میخواهد مدام به خاطره هاش چنگ بیاندازد و آنجاها دنبال چیزی بگردد.


مهربانم
من از هفت سنگ می ترسم

می ترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینم

که دیواری،ما را از هم بگیرد

بیا لی لی بازی کنیم

که در هر رفتنی،

دوباره برگردیم...

خیلی دوستتان دارم قلبلبخند


ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

دانلود آهنگ جدید